eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
کمی امید....🌿 روز آخر مهرماه ۱۴۰۴ ___ @Mamaa_do
توی ترافیک که برمیگشتیم فکر کردم چقدر بیرون بودن راحت‌تر از توی خانه بودن با بچه‌هاست! اول آبان هزاروچهارصدوچهار _______________________ @Mamaa_do
آیه را که داشتم خواب می‌کردم متنش را توی ذهنم نوشتم. بعد سه هفته بود انگار. مغزم این مدت قفل بود و از کلمه‌ها فراری. داشتم از روز بدم می‌نوشتم. از محتوا‌هایی که از اینستاگرام گرفتم و چه اثری روی لحظه‌ام گذاشته. دانه دانه هر کدام را نوشتم و اثرش را گفتم و دومینووار بهم وصل کردم و رسیدم به تحولی که آخر روز همین وسط خواباندن درکش کردم. خواستم بنویسم دیدم گوشی یک درصد شارژ دارد و توان بلند شدن ندارم و حداقل همین‌ها را ثبت کنم.... ۳آبان‌ماه
این قاب کج و نصفه نیمه رو خودم خیلی دوست دارم. چون نشون می‌ده یه مامان می‌تونه در کنار بچه‌هاش هم تلاش کنه و موفق باشه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هفته شانزدهم تمام شد. یعنی چهار ماه شد؟ چقدر زود و سخت گذشت. اوایل زمان مثل تافی خشک شده بود. کش نمی‌آمد و نمی‌گذشت. کم‌کم در دست گرفتمش و با هم کنار آمدیم. تافی نرم شد و زمان راحت‌تر کش می‌آمد. این روزها دارم شیرینی آن تافی خشک و مانده را هم می‌چشم. کلمه‌ها از زبان‌شان در می‌آید و چه لذتی بالاتر از شنیدن کلمه و ارتباط گرفتن ما با هم. یکشنبه با خانم مقیمی گفتاردرمان مهربان بچه‌ها جلسه داشتم. تمرین‌ها را که دید و تحلیل‌ها را که کرد آخرش سوالی پرسید. این که این مدت بچه‌ها خیلی پیشرفت کرده‌اند. همه چیز خیلی مرتب و منظم شده‌ و علت به نظر شما چیست؟ خودش جوابش را داد. از جزییات زندگی ما خبر دارد. اینکه همه چیز خودم را کنار گذاشته‌ام. نه می‌نویسم و نه درست حسابی مثل قبل می‌خوانم. اینکه خانم کمکی می‌آید. اینکه بچه‌ها رشد کرده‌اند و ... . در جوابش گفتم همه این‌ها که می‌گویید هست و باز هم هست که باید به آن فکر کنم. فکر که کردم دیدم علتش یک چیز است. نوشتن. این مدت تمرین‌های بچه‌ها را توی جدولی می‌نویسم و انجامش را علامت می‌زنم. با نوشتن انجام تمرین‌ها را برای خودم راحت می‌کنم. ناامید نمی‌شوم و اگر یک روز نشد یا تمرین موفق نبود به جدول‌های خالی روز بعد نگاه می‌کنم. من اصلا بنده‌ی نوشتن هستم. تمرکزم و انرژیم روی چیزی می‌رود که می‌نویسم. این را حالا خوب می‌فهمم. حالا که یک ماه بیشتر است برای خودم هیچ ننوشته‌ام و امروز دائم فکر می‌کردم اصلا برای چه زنده هستم. هفت آبان هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
حالا دیگر از خانه‌ی همسایه سمت چپی صدای تار می‌آید و خواندن مرد که بم است و نامفهوم. تا پارسال یا صدای آهنگ می‌آمد یا صدای دعوا. یعنی هر وقت آهنگ پخش نمی‌شد معلوم بود قهرند و صدای مرد که به فحش بلند می‌شد می‌آمد. اوایل که این روتین را درک نکرده بودم از صدای آهنگشان کلافه می‌شدم. بدسلیقه بودند و بدموقع هم می‌گذاشتند. خدا خدا می‌کردم قطعش کنند. بعد که جریان را فهمیدم هربار آهنگ پخش نمی‌شد نگرانشان می‌شدم. زن و شوهر کارمند بودند. بعد مرد خانه‌نشین شد و نمی‌دانم چرا. مرد یک ماشین شاسی‌بلند داشت و زن یک رانا. شاسی‌بلند بعد مدتی توی پارکینگ نبود و فهمیدم فروخته‌اند. صدای آهنگ هم دیگر نیامد. نیامد و نیامد تا روزی صدای ناشیانه تار زدن آمد و صدا کم کم بهتر شد. عصر که از قم رسیدم خانه قهوه درست کردم. داشتم تحول جدیدی را می‌چشیدم. خودم تنهایی با بچه‌ها رفته بودم و برگشته بودم. تمام جاده را رانندگی کرده بودم و به هیچ‌کسی وابسته نبودم. قهوه را بین دستانم گرفتم. روی کاناپه نشستم و زانو‌هایم را بغل کردم. چسیبده به دیوار مشترک‌مان‌‌ با همسایه سمت چپی. صدای تار و خواندنی بم می‌آمد. گوش تیز می‌کردم که بهتر بشنوم. خوشحال بودم. دیگر از خانه‌شان جز صدای تار چیزی نمی‌شنوم. هفت آبان هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
چهارساعت و نیم است که دارم به خواب التماس می‌کنم و نمی‌آید. کل سی‌ویک‌سال زندگی را از جلوی چشمم رد کردم. تنم رد درد دارد. درد‌ها هر چه جلو می‌آید عمیق‌تر می‌شود. از هزاروچهارصدویک و آبانش درد‌ها رفته مغز استخوانم. از انتظاری که می‌کشیدم آبان تمام شود و پسرها به دنیا نیایند. از شب بیست‌وچهار آبانی که بستری شدم تا بیست‌وهفت آبانی که به دنیا آمدند. دردش تازه است. از آن موقع دیگر نه شب تولدم را دوست دارم نه آبان را. وقتی دانشجو بودم آبان برایم شاه فصل‌ها بود. از سرازیری جلوی مسجد تا دم هنرها خش خش برگ‌هایی که جارو نمی‌زدند روحم را جلا می‌داد‌ و چشم‌انتظار روز تولدم بودم. بزرگ شدن را دوست داشتم. دنیا بزرگ بود و زیبا. ولی حالا اندازه یک تنگ است. این همه درد و مصیبت از من آدم قوی‌تری نساخته‌. شکننده شده‌ام. شده‌ام مثل شیشه و همه‌ چیز را از خودم عبور می‌دهم‌. انگار خاصیت شب است‌. همه‌ی سختی‌ها دارد جلویم رژه می‌رود. در تاریکی و در سکوت صحرای محشر می‌شود. مرگ چقدر شیرین است‌. درد می‌آید و تو را از دلبستگی‌ها جدا می‌کند و آماده‌ی رفتن می‌شوی‌..‌. ‌. ده آبان هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
دارم کارها را طول می‌دهم. آرام و سر حوصله. جلوی سینک با خودم حرف می‌زنم. لباس بچه‌ها را جلو جلو انتخاب کرده‌ام و ست کرده‌ام. زنی هی توی دلم زیرسفره‌ای می‌تکاند و آشغال‌هایش پخش و پلا می‌شود در ذهنم. غذای فردا را هم پخته‌ام. آشپزخانه برق می‌زند‌. هی به ساعت نگاه می‌کنم. راه فرضی را تصور می‌کنم. توضیحاتی که باید وقتی رسیدیم بدهم و کارهایی که موقع رسیدن باید بکنم را مرور می‌کنم. مثل دفعه اول نیست می‌دانم یک ساعت سر کلاس اضطراب خواهم داشت. همه‌ی مادرها یک کودک دارند و من سه کودک. حس ناکافی بودن و عقب ماندن بچه‌ها سر کلاس از الان زجرم می‌دهد. کاش جایی به جای کلاس مادر و کودک، کلاس مادر و کودکان داشتیم. یازده آبان هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do