eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
﷽ مهر ۱۴۰۲ بود. تازه استخدام آ.پ شده بودم و از بابت کار خیالم راحت شده بود. ساعت کاری‌ام کمتر بود و
وسط آشپزخانه نشسته‌ام. سینی صبحانه هنوز پهن است. پویا دارد بابابام پخش می‌کند. بچه‌ها را نمی‌بینم. جیغ و داد می‌کنند‌ و احتمالا بالا و پایین می‌پرند. فکر می‌کنم چرا بلند شوم؟ خسته و درهم و کلافه‌ام. مثل پالت نقاشی بعد سی‌روز کار. تمام رنگ‌ها کف پالت مانده و قاطی شده. خودش حالا رنگ جدیدی دارد. اما به درد نقاشی نمی‌خورد. باید شسته شود. مدتی خشک شود و دوباره رنگ جدید رویش بیاید. سی روز مواجه بودم با شش نفر. با حال و احوال متفاوت. احساسات و رنگ‌های جدید. می‌نوشتند و باید نظر می‌دادم. وقتی می‌نوشتم شروع نقد فکر می‌کردم چرا من. من در حد نقد کردن نیستم. خودم را از فشار کلمه‌ی نقد رها کردم. می‌نوشتم ولی نگاهش نمی‌کردم. سی‌روز تلاش کردم این شش نفر را بشناسم. هم در محتوا هم در فرم. یعنی هم زندگی و حال و احوالشان را درک کنم. هم قلم‌شان را کمی هل دهم. رفیق شدن با آدم‌ها همیشه حالم را خوب می‌کند. اما استمرار نه‌. سی روز باید این کار را تکرار می‌کردم. وسط این زندگی که قابل پیش‌بینی نیست. نیمه‌ی کار خواستم رها کنم. اما نکردم. دلم پیش این شش نفر گیر کرده بود. می‌خواستم عمیق شوند. زندگی‌شان را درک کنند. نقطه‌ی خاص روایت خودشان را پیدا کنند. رنگی که برای آن‌هاست و با نشان‌دادنش به جهان معنای جدیدی می‌بخشند. وسط یک ویس‌ها انگار چیزی از بالا آمد توی ذهنم و گفتم: « ما همیشه از خدا می‌خواهیم که ما رو تو راهی قرار بده که براش آفریده. پیدا کردن آن نقطه‌ی درون‌مون که باید روایت بشه مصداق استجابت همین دعاست». گفتم که پیدا کردنش راحت نیست و شاید سی‌سال بعد بشود ولی همین روزمره‌نویسی‌ها ما را به آنجا می‌رساند. عمیق شدن درد داشت. مثل غواصی بودم که داشتم زیر آب به کس دیگر غواصی یاد می‌دادم. لباس تنگ غواصی را تنش کردم. کپسول هوا را پشتش گذاشتم. لوله‌ی اتصال را توی دهانش گذاشتم و گفتم اصلا نباید دربیاد. با اشاره دست با هم حرف می‌زنیم. خودم هم کسی باشم که بار دوم و سوم است که می‌روم غواصی. تمام فشارهایی که او می‌کشد را دارم به‌علاوه‌ی استرس غرق نشدن او. رفتیم وسط دریای زندگی. نقطه‌ی خاص را پیدا کردیم. لبه‌ی قایق نشستیم. می‌دانستم آن زیر پر از ماهی‌های رنگی‌ست. خودم اول پریدم تو آب. خواستم از پشت بیاید توی آب. آمد و گرفتمش. باهم رفتیم پایین. از پشت کمرش را گرفتم. رنگ‌ها زیر آب مثل روی آب نیستند. شفاف نیستند. همه زمینه‌ای از کبودی دارند. وقتی بیایند بالای آب و نور خورشید به آن‌ها بتابد واضح می‌شوند. مثل تجربه‌زیسته‌های ما‌ از زندگی. زهرا زعفرانی حالا فکر می‌کنم آن نقطه را پیدا کرده. قلمش، زندگی‌اش از همان اول می‌درخشید. حتی وقتی باهم زیر آب بودیم. آن زیر خیلی خوش گذشت. حالا سی روز تمام شده‌. با بغض می‌آیم بالای دریای زندگی زهرا زعفرانی و پپج‌نفر بقیه. آن‌ها آنجا هستند و از این به بعد من فقط ناظر ماهی‌های زیبایی که صید خواهند کرد خواهم بود. ____ @Mamaa_do
هدایت شده از گاه گدار
من دارم چه کار می‌کنم؟ شده‌ام مثل هزارتا پکیج فروش اینترنتی که به آدم‌ها رویای رسیدن به چیزی را می‌فروشند؟ شده‌ام دکان‌داری که یک گوشه فضای مجازی دارد پول‌پارو می‌کند؟ آدم سرخوشی هستم که توی زمانه فشارهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی و درگیری‌های سیاسی، دنبال هنر و ادبیات و این قرتی‌بازی‌ها هستم؟ نه برادر من، نه خواهر من. من وسط لجن‌زار همه فریب‌هایی که توی فضای مجازی هست، کنار فلان سلبریتی دوزاری که ذکر و ورد می‌فروشد و آن یکی که غذا تست می‌کند و دیگری که ادای آرایش و پوشش را آورده جلو دوربین و آن ابلهی که بچه‌هایشان را تبدیل کرده‌اند به اسباب دیده شدن و آن یکی که فحش سیاسی می‌دهد و آن دیگری که عینک بدبینی و بدبختی می‌زند به چشم مخاطب‌هایش، من چراغ زندگی دست گرفته‌ام. من دارم از ادبیات حرف می‌زنم نه چون قشنگ است، نه چون می‌شود تبدیلش کرد به ژست‌هایی برای استوری، نه چون پز روشنفکری دارد اهل ادبیات بودن، نه. من ادبیات را آورده‌ام دم دست همه تا زندگی‌شان معنا و هویت پیدا کند. من تکنیک‌های نویسندگی را پیوند زده‌ام به زندگی تا آدم‌ها وقتی می‌نویسند، زندگی‌شان را بهتر کشف کنند. ادبیات خیلی چیز مهمی است. تزیینی نیست. ادا نیست. خود خود زندگی است. من دارم چه کار می‌کنم؟ من دارم برای انقلاب اسلامی آدم جمع می‌کنم. می‌خواهم آن‌هایی که دغدغه انقلاب دارند، بلدند زندگی را بدون شعار بفهمند، دوست دارند روی خودشان و روی دیگران اثر بگذارند و همه آن‌هایی که ایده و حرفی و تجربه‌ای برای گفتن دارند، روایت کردن را، ماجراگویی را، درست تعریف کردن را و داستان نوشتن را یاد بگیرند. و شما چه می‌دانید برای انقلاب اسلامی آدم جمع کردن چقدر سخت است. حالا زمستان است و این روزها ترم جدیدمان دارد شروع می‌شود. من آن شیخم که گفت با چراغ همی گشت دور شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آروزست. من در آرزوی شما هستم. بیایید تا دیر نشده. https://eitaa.com/mabnaschoole https://eitaa.com/mabnaschoole . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
اینکه اینجا نیستم و عددش بالا می‌رود و عذاب وجدان می‌گیرم. داشتم عدد بالا را نگاه می‌کردم که لباسم را کشید. رفتیم سراغ بازی، غذا خوردن، تمرین گفتاردرمانی یا چیز دیگر یادم نیست. اصلا این روزها هیچ چیز یادم نیست. تا دو جمله اینجا می‌نویسم خسته می‌شوم. همان را پاک می‌کنم و می‌گویم به خودم خب کی چی! از اول مهر با خودم بسته بودم همه چیز جمع شود و الویتم فقط بچه‌ها باشند. چند هدف مهم داشتم که باید تیک می‌زدم. حرف زدن پسرها. از پوشک گرفتن پسرها و شروع شیر گرفتن آیه. چهار ماه گذشته. حرف زدن امیرعباس تیک خورده. پوشک هیچ پیشرفتی نداشته و پروسه از شیر گرفتن در جریانه. این وسط کاردرمانی هم اضافه شده. تلویزیون در خانه‌ی خودمان دو هفته است حذف شده. همین کمک کرده امیررضا هم قفل زبانش باز شود. بیست‌وچهاری روی مغز من راه می‌روند. بازی می‌کنیم و حرف می‌زنیم و من هی هدفم را مرور میکنم که نترکم. که فشار روی اعصابم باز روی بچه‌ها خالی نشود. این وسط کتاب هم خواندم و گوش دادم. مرور اما ننوشتم. امارش را هم ندارم که چندتا شده. حس استمرار در نویسندگی به من داده و حالم را خوب کرده. می‌دانم این سختی‌ها تمام می‌شود. سختی دیگر جایش می‌آید ولی فرصت خنده‌هایی که وسط این سختی‌های می‌توانم به بچه‌ها بکنم تکرار نمی‌شود. مثل نوک زدن صفحه اول مدام کودکی را دیدم. همچین چیزی ازش یادم مانده که کودکی بهشت است. با کودکان در بهشتیم. با کودکان مهربانی کنیم. همان خط خوانای کودکانه بیخ یقه‌ام را گرفت که فرصت کودکی بچه‌ها هیچ وقت برایم تکرار نمی‌شود....! چهارده‌دی‌هزار‌وچهارصد‌وچهار _____ @Mamaa_do
این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» ......... هجدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار _________ @Mamaa_do
مامادو♡
این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» ......... #روزمره_نویسی هجدهم‌دی‌ماه
_ «علمدار شهر» این دومین‌بار است که تکرار می‌کند. « مامان نترس من اینجام!» سر نترس و اینجام آب دهانش را قورت می‌دهد. محکم پلک می‌زند و سرش را بالا و پایین می‌کند. بار اول موقع دکتر‌بازی بود. گفتاردرمان گفته بود بازی آزاد کنیم. خودم و بچه‌ها نقش بپذیریم و در موقعیت ساخته شده آزادانه حرف بزنیم. می‌گفت بچه‌ها پیش‌برنده باشند. بازی مخصوص امیررضا بود که خودخواسته حرف نمی‌زد. می‌خواستیم اعتمادبه‌نفس حرف زدن پیدا کند و فکر نکند از امیرعباس جامانده. نشسته بودم روی مبل ادای مریض را در می‌آوردم. گفتم حالم بده. امیرعباس آمپول آورد. یادم نیست چه گفتم. اصلا آن ثانیه‌ها انگار توی دنیا نبودم. شاید پرسیدم درد دارد یا مثلا می‌ترسم. دستم را گرفت و گفت: « مامان نترس من اینجام!» . کاملا خودجوش بود. خودش گفت. بدون خواست من. یادم نمی‌آمد اصلا قبلا این جمله را به او گفته‌ام؟ در کدام موقعیت؟ خواستم تکرار کند. قلبم ایستاده بود. مراقب چشم‌هایم بودم. امیررضا داشت نگاهم می‌کرد. ابرازم را کنترلم کردم و گفتم. ممنون مامان که هستی و مکالمه را بردم روی امیررضا. امروز هم دوباره تکرار کرد. همسایه بغلی بنایی دارد‌ انگار دارند کلنگ و دریل توی خانه‌ی ما می‌زنند. نشستیم روی مبل. بچه‌ها از صدا می‌ترسیدند. بازی آزاد درست کردم. بنایی‌بازی. هر صدایی که می‌آمد اسمش را می‌گفتم و ادای طرز استفاده‌ی آن را در می‌آوردم. روی مبل نشسته دریل می‌زدیم یا چکش. امیررضا بیشتر ترسیده بود. با هر صدا بغض می‌کرد. نمی‌خواست بُروز بدهد. از پشت بغلم کرده بود. وسط بازی انگار دریل را زدند پشت سر ما. امیررضا زد زیر گریه. امیرعباس روی مبل ایستاد. روی مبل چرخید. اطراف را دید و گفت: « نترس مامان من اینجام!». نگاهم رفت سمت پنچره. یاد صدایی که شبیه خالی کردن آب ظرف‌شویی بود افتادم. صدایش یاد رفته. تا چند وقت بعد حمله‌ی اسرائیل با هر صدایی شبیه به موشک به خودم می‌لرزیدم. بعد آن صدای ناگهانی مهیب بمب میخورد زمین. زمین می‌ترکید. آدم‌ها می‌مردند و دود می‌رفت هوا. آن روز از پشت همین پنجره صدا را شنیدم. سر ظهر بود. صدا آمد و من سنجاق شدم به پنجره. نگاهم به بچه‌ها بود که بازی می کردند. هر کدام یک طرف خانه‌. آسمان را با چشم می‌گشتم. انگار می‌خواستم ببینم بمب روی سر ما می‌خورد یا نه. انگار با دیدنم کنترلش می‌کردم. گیج بودم. نمی‌دانستم بچه‌ها را کجا ببرم. آن روز هنوز گفتاردرمانی را شروع نکرده بودیم‌. هنوز امیرعباس با من حرف نمی‌زد. من توی خانه نشسته‌ام. درگیر این سه طفل کوچکم. نه وقت دیدن اخبار را دارم نه فرصت بیرون رفتن. التهاب و نگرانی‌ام بیشتر است. این گرانی که هر شب محمدحسین از آن می‌گوید. اخبار تهدید حمله‌ی اسرائیل به ایران. تکرار دوباره‌ی جنگ در تهران‌. آوارگی‌ ما و اضطرابی که عمرم نکشیده بودم. صدای دریل تمام می‌شود. هنوز مات پنجره‌ام. بچه‌ها را بغل می‌کنم. هر سه‌ تا را. من تحمل داغ ندارم. امیرعباس دوباره می‌گوید: « مامان نترس من اینجام!» . مات چشم‌هایش می‌شوم. جمله را یک ضرب و بدون هیچ توقفی می‌گوید. انگار علمدار است و دارد به من دلگرمی می‌دهد. هجدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار _____ @Mamaaado
«فراخوان آینده‌ی ایران» داشتم سینک را می‌سابیدم. آخرین کار آشپزخانه بود. از صبح هم حواسم به نظم خانه بود هم خوراکی و بازی بچه‌ها. هر یک ربع فعالیت جدیدی باید بچینم. نبود تلویزیون سخت شده. از مملکت خبر ندارم. خبرها همین‌هایی است که از اطرافیان می‌شنوم یا استوری‌های واتس‌آپ. تمرین‌های جدید گفتاردرمانی را باید لیست کنم و انجام دهیم. اسباب‌بازی‌های تکراری را هم باید دسته‌بندی کنم و بگذارم کنار. فقط خانه را بهم می‌ریزند. چند کتاب جدید باید سفارش دهم. دو تمرین گفتاردرمانی مانده. ساندویچ الویه را درست کنم.بعد تا دارند می‌خورند بازی را آماده کنم. اسکاچ بادمجانی را فشار می‌دهم کنج سینک و فکر می‌کنم وسط آشوب این روزهای مملکت من باید چه کنم. از دلم می‌گذرد همین تمرین‌هایی که با بچه‌ها می‌کنی وظیفه‌ی الان تو است. امیرعباس از پشت به کمرم می‌زند. سربند لبیک یا حسینش را آورده. چشمم روی سبزی سربند خیره می‌ماند. انگار تیک سبز فکرم را گرفته‌ام. شیر آب را می‌بندم و اسکاچ را سر جایش می‌گذارم. سربند را می‌بندم. می‌گوید: «من آگا پولیسم». امیررضا از پشتش می‌آید و بعد آیه. هرکدام سربند به دست می‌گویند: «مَ مَ». قلبم سه تکه می‌شود. وظیفه‌ی سختی دارم. شاید سخت‌تر از پلیس‌های توی خیابان. دارم آینده را از توی آشپزخانه می‌سازم. + خواستم این را بنویسم و بگذارم اینستاگرام که نشد! هجدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار _____ @Mamaa_do
آقا من یه چیزی یادمه بگید درسته یا نه؟ این ترامپ که داره آتیش تو کشور ما می‌اندازه همونی نیست که وقتی تو انتخابات رای نیاورد و طرفداراش رو به اغتشاش و آشوب دعوت می‌کرد، تویئتر حسابش رو بست و بهش گفت دیونه!؟ حالا چرا حسابش رو نمی‌‌بندن! ___ @Mamaa_do
من امشب دیدم کسانی که می‌اومدن چند دسته بودن. یه عده لباس کد تنشون بود. همه سیاه با هودی و کلاه و ماسک سیاه‌ . پیاده و دسته جمعی یا سوار موتور با چراغ خاموش. اینا اموزش دیده بودن معلوم بود از مردم نیستن. ولی ادم عادی هم بود تک و توک با لباس عادی. بدون ماسک. شعار هم می‌دادن‌. معترض‌هایی که بین اغتشاش‌گرا گیر کردن. من دل نگران اون ادم عادی‌هایی هستم که حواس‌شون نیست و این اغتشاش‌گرا از خون اون‌ها می‌خوان بالا برن. نوزدهم‌دی‌ماه‌هزار‌وچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
هدایت شده از خبر فوری
♦️نماینده پارلمان انگلیس: همبستگی واقعی با مردم ایران، ایستادن برابر تحریم‌هاست 🔹️«زهرا سلطانه» نماینده پارلمان انگلیس با اشاره به نقش تحریم‌های آمریکا در تشدید دشواری‌های اقتصادی در ایران گفت اگر لندن واقعاً نگران مردم ایران است، باید با سیاست تحریم و راهبردهای امپریالیستیِ پشت آن مخالفت کند و هم‌زمان هرگونه مداخله خارجی را مردود بداند. 🔹️وی در ادامه اظهار کرد: «هم‌زمان، این ناآرامی‌ها به‌طور فرصت‌طلبانه از سوی دولت نسل‌کُش نتانیاهو به‌عنوان بهانه‌ای برای مداخله نظامی و تغییر رژیم مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد؛ مسیری که باید قاطعانه رد شود». 🔹️باید روشن باشد: تنها مردم ایران حق دارند درباره آینده خود تصمیم بگیرند. هیچ قدرت خارجی نباید دستور بدهد یا دخالت کند». @AkhbareFori
هدایت شده از خبر فوری
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️واقعیت جمله ما داشتیم ژاپن میشدیم در زمان پهلوی @AkhbareFori