شام خوردیم بعدش چایی و هندونه آورد جاریم بعدش رفتم جای محمدرضا رو عوض کردم و نماز خوندم دوباره چایی خوردم و بعد رفتم طرف سینک و شروع کردم ظرف شستن بعد خشکشون کردم و با جاریم از اینور و اونور حرف زدیم باز چایی ریختم و نشستیم چایی بخوریم و استراحت کنم😌
الحمدالله امروز روزه خوبی بود خداروشکر👀🫧
همینطور از این فاصله چسبیده بودم به ضریح خلوت خلوت کنارم دوسه نفر بودن یه دل سیر پیش خانوم گریه کردم ازش کمک خواستم که مشکلاتم و درست کنه گفتم خستم به خسته ها کمک کنید
گفتم خانوم اولاد صالح بهم بده اولادی که دره خونه اهل بیت باشه . .
اشک چشام و زدم به پنجره هات خانوم شما جواب اشک هام بدید. . .
محمدرضا رو پام داره میخوابه تازه رسیدیم خونه لباساشو عوض کردم جاشو عوض کردم و حالا داره میخوابه بهش میگم خسته ای؟ میگه اره میگم خوابت میاد؟ میگه اره قربون پسرم بشم خیلی خسته شده تو حرم یه اقایی بهش شکلات داد دوباره داشت میرفت دنبالش که شکلات بگیره ( ◜‿◝ )♡
ساعت ۴:۱۲