همینطور از این فاصله چسبیده بودم به ضریح خلوت خلوت کنارم دوسه نفر بودن یه دل سیر پیش خانوم گریه کردم ازش کمک خواستم که مشکلاتم و درست کنه گفتم خستم به خسته ها کمک کنید
گفتم خانوم اولاد صالح بهم بده اولادی که دره خونه اهل بیت باشه . .
اشک چشام و زدم به پنجره هات خانوم شما جواب اشک هام بدید. . .
محمدرضا رو پام داره میخوابه تازه رسیدیم خونه لباساشو عوض کردم جاشو عوض کردم و حالا داره میخوابه بهش میگم خسته ای؟ میگه اره میگم خوابت میاد؟ میگه اره قربون پسرم بشم خیلی خسته شده تو حرم یه اقایی بهش شکلات داد دوباره داشت میرفت دنبالش که شکلات بگیره ( ◜‿◝ )♡
ساعت ۴:۱۲
سلام روز بخیر ناهارای خوشمزتون نوش جونتون ما ماکارونی داشتیم 🍝
ظهر که بیدار شدم اول به کوچولو ناهار دادم بعد رفتم لباسایی که دیروز انداختم ماشین و ساک کیفم مرتب کردم خیلی بهم ریخته شده بود رفتیم مهمونی دیگه اتاقم مرتب کردم و خودمون ناهار خوردیم الان برم چایی بخورم انگار یچیزی کمه😂😌
حالا موقعه اومدن چون خیلی یهویی بلند شدم برم هیچی اماده نکرده بودم کیف خودم وسایل محمدرضا رو خیلی سریع بستم بعد این وسط دستکشم یکیش گم شد😭
محمدرضا تازه داره میخوابه / با بابام رفتن بستنی خریدن / مامانم تازه از عید دیدنی اومده خونه براش چادری عربی که نمیپوشیدم و آوردم چون دستش درد میکنه نمیتونه چادر ساده سر کنه / بوی بارون و خاک پیچیده تو خونه و لذت میبرم از نقس کشیدن( ╹▽╹ )
بابام سره جهزیه خریدن هیچ من و نبرد هیچی ام نپرسید فقط یبار رنگ یچیزی و پرسید ازم بعد من خیلی دوست داشتم همه چیو خودم انتخاب کنم خیلی عمیق ناراحت شدم از این موضوع ولی خب گذشت . .