اونقدر حال هردومون بد بود که وقتی محمدرضا بچم خوابید رفتیم بیرون یکم زیر بارون قدم زدم بعد با ماشین رفتیم یکم دور زدیم یه نخی ام کشیدیم گریه کردم درد دل کردیم قول دادیم برای حال هم دیگه تلاش کنیم. . برامون دعا کنید دخترگلیام:)))
دارم سعی میکنم که خوب باشم خوب باشیم خیلی وقته بیدارم و مشغول پسرکوچولوم هستم وسایلم و مرتب کردم
دیشب باز عمه شدم فقط عکسشو دیدم دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاده صبح وقتی بیدارشدم اینقدر چشام باد کرده بود که بزور باز میشدن به مرور بادشون خوابید
امروز خیلی طرف گوشی نمیام همش سعی میکنم با پسربزرگه مشغول باشیم که حالمون خوب بمونه:) ولی دلم تنگ شد🥺
.
و اگر امیدی در تو بمیرد،
خدا امیدهای فراوان دیگری
را درونت زنده میکند...🌱