eitaa logo
⁦⁦⁦↠✯⁩⁩خونـهِ‌امنِ‌مآمانـی˖⑅⁦
146 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
65 ویدیو
0 فایل
مامان یه آقا کوچولو🧸⭐ چایی / زندگی / آسمون / خودم من کپی نمیکنم شماهم همینطور کپی نکن! آقا نیاد راضی نیستم ! ______ https://daigo.ir/secret/12027592682 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nfds2f&btn=مامان‌فسقلی
مشاهده در ایتا
دانلود
پرونده کیک میوه ای بسته شد خدافظ
بیاید از کربلا یه خاطره تعریف کنم خوابیده بودیم چون شبا کلاً بیدار بودیم تا یک و دو ظهر خواب بودیم خانمی اومد درو باز کرد صداشو برد بالا داد می‌زد بلند شید بلند شید من باید اینجا بیام اسکان پیدا کنم آره خدا رو خوش نمیاد زائر سر پامونده گرمه شما خوابیدین حالا انگار ما عرب کربلا هستیم ماهم زائریم دیگه آقا ما رو با یه سردردی با یه حالی از خواب بیدار کرد که من خیلی حالم بد شد با ترکی گفتم که آره انگار بلندگو قورت داده اینجا رو گذاشته رو سرش حالم بد کرد سرم درد می‌کنه اومد گفت بلند شید جاهاتونو مرتب کنید من یه جا برای خودم تو این اتاق پیدا کنم می‌خوام برم حموم خستم نجف بودم خیلی گرم بود گشنمه تشنمه مامانم که حرم بود مادر شوهرم جاریمم که همون موقع که بیدار شدیم لباس پوشیدن رفتن بعد موندش دو تا دختر اون هم اتاقی و مامانشون که مامانشون باز رفت من موندم و این خانم محمدرضا خواب بود مثلاً ساعت ۳ خورده‌ای بیدار شد بعد این رفت حمومشو کرد اومد یه جا برا خودش پیدا کرد پتو کشید سرش که بخوابه منم همش با محمدرضا یواش حرف می‌زدم محمدرضا خودش تازه از خواب بیدار شد خیلی خیلی آروم و یواش یعنی پایین‌ترین ولوم حرف می‌ زد یهو پتوشو زد کنار خانم من دارم می‌خوابم چرا انقدر حرف می‌زنی من نمی‌تونم بخوابم. . گفتم خانم بچه است می‌فهمی چیکارش کنم بعد سر ظهره نمی‌تونم الان برم بیرون من باید آفتاب بره که بتونم برم بیرون با خودتم خودت حرف نزن آقا من هیچی نگفتم اعصابم خورد شد حوصلم نمی‌کشید وایسم فقط پاشدم لباسامو پوشیدم با محمدرضا دست گرفتیم رفتیم شب با مادر شوهرمو جاریمو محمدرضا ساعت‌ ۲.۱ شب برگشتیم حسینیه چراغ خاموش بود شب تابی روشن تازه رسیدم داشتیم لباسامون عوض می‌کردیم مثلاً یه آبی چیزی بخوریم بخوابیم یکم حرف زدیم و اینا یهو دیدم گوشه اتاق یه چیزی سیخ شد بلند شد دیدم یه زن هست رفته بوده زیر پتو اصلاً من اومدم داخل اتاق اینو ندیدم هیچی سیخ شد گفتش که لطفاً یه ساعتی برای بیدار شدن و یک ساعتی برای خوابیدن تعیین کنید و بی‌قانونی ایجاد نکنید دوباره پتوشو کشید سرش بخوابه محمدرضا شارژ شده بود داشت بازی می‌کرد با جاری م دوباره بلند شد صداش انداخت سرش داد و هوا من می‌خوام بخوابم من می‌خوام بخوابم نمی‌تونم بخوابم چرا انقدر اذیت می‌کنی گفتم خب خانم اگه خوابت بیاد خوابت می‌بره حتی با صدا انقدر یعنی خسته باشی با صدام می‌خوابی بعد کلاً از وقتی دیده بودمش حس منفی می‌گرفتم یعنی انرژی منفی بهم می‌داد صبح بیدار شدیم پا شد لباساشو پوشید برای همه ما قیافه گرفت نه سلام علیکی گذاشت رفت شب که برگشتیم وسایلشو جمع کرده رفته بود بعد پتوی زیرش پتوی روش که برا خودش جا درست کرده بود که بخوابه بالشتش جمع نکرده بود رفته بود بعد پیغام گذاشته بود که من میرم حسینیه شوهرم اینجا جای منه کسی اینجا نخوابه شاید برگردم ولی دیگه برنگشت
🎀کیکت عالی شد نوش جان + جاتون خالی بچه ها مرسی ممنونم
بزرگسالی خیلی چیزا به من یاد داد. . یه مورد این بود که از تموم تجربه های تلخی که برام پیش اومد درس بگیرم. . درس اینکه هیچوقت اون کار هارو انجام ندم. . .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مایل هستین یکم صحبت کنیم؟
🎀وایبتو خیلی دوست دارم:) + ذوقی شدم🥹 چه وایبی دارم؟
فسقلی شیشه پودر سیر و انداخت زمین شکست بعد سیرم ندارم اینم داغون شد🤣