eitaa logo
مَأمول
109 دنبال‌کننده
82 عکس
6 ویدیو
2 فایل
سَر به دارِ عَلی‌اَم، غُلامِ حَضرتِ زَهراء سلام الله! «گمنام» https://harfeto.timefriend.net/17501773409847
مشاهده در ایتا
دانلود
در باز شد و دو مأمور، [عبدالحسین] واحدی را به داخل اتاق هُل دادند. [تیمور] بختیار از روی صندلی بلند شد و به طرف او رفت، به سر تا پایاش نگاه کرد. عبا و عمامه‌اش را گرفته بودند و روی صورتش جای چند زخم بود. [تیمور] بختیار لبخند زد و گفت: مثل اینکه این چند روزه زیاد بهت خوش نگذشته! [عبدالحسین] واحدی محکم و با اقتدار گفت: ما به حکم خدا راضی هستیم، هرچی که بخواد همون می‌شه! تیمور بختیار با صدای بلند خندید و گفت: پس چرا نمی‌خواد شما آزاد بشید؟ -هرچی که صلاح باشه همون می‌شه اما اگه آزاد بشیم می‌دونیم با تو و امثال تو چیکار کنیم. بختیار ابروهایش را درهَم کشید و با صدای بلند گفت: تهدید می‌کنی احمق؟ مطمئن باش قبل از اینکه خدا تصمیم بگیره مصلحت شما چیه، اعدام شده‌اید! زیاد به خودت وعده وعید نده! واحدی که همچنان آرام و خونسرد بود گفت: به هرحال خدا با ماست. -من همینجا می‌تونم تورو مثل سگ بکشم و نابود کنم. حتما خدا اینو می‌خواد نه؟ -به هرحال تو تنها هستی اما من به یک قدرت بی انتها تکیه زده‌ام و خیالم راحته، از هیچ چیزی هم نمی‌ترسم. شهادت برای من از هرچیزی شیرین تره، چون اونوقت می‌تونم کَسانی رو که سال‌های سال عاشقشون بوده‌ام، ببینم. تیمور بختیار از خونسردی واحدی عصبانی شد و شروع کرد به فحش دادن و توهین کردن. واحدی هم با صدای بلند گفت: جدّ من پیغمبره، مادرم حضرت زهراست! چیزایی رو که لایق مادر خودته به مادر من نسبت نده. رگ‌های گردنِ تیمور بختیار با شنیدن این حرف‌ بیرون زد و دندان‌هایش را از شدت عصبانیت به هم فشار داد. لحظه‌ای فکر کرد، بعد هفت تیرش را از روی میز برداشت و بدون تأمل، هرچه فشنگ در آن بود، به طرف [سید] عبدالحسین واحدی شلیک کرد. روز بعد روزنامه‌ها تیتر زدند: واحدی در حال فرار کشته شد.
مَأمول
نفر وسط، شهید سید مجتبی نواب صفوی نفر سمت چپ، شهید سید عبدالحسین واحدی
این شهدا واقعا غریبن... و روایت گَری دقیقی هم ازشون نمی‌شه یادشون باشیم همین گروه فدائیان اسلام بودن که اولین پایه‌های نهضت رو بنا کردن.
مَأمول
https://quran.anhar.ir/tafsir-14242.htm
بخوانید بخوانید...!
اگر مطیع ولایتی و چَشم می‌گی دیگه چون و چرا نداره.
مَأمول
اگر مطیع ولایتی و چَشم می‌گی دیگه چون و چرا نداره.
بصیرت یعنی الان وقت تفرقه و اظهار نظر شخصی نیست. سرباز فقط می‌گه چشم و کارشو می کنه.
تنها چیزی که حالم رو خوب می‌کنه خواندن تفسیر قرآنه(خیلی دیر این رو فهمیدم) هیچکس ‌و نه حتی خودم، نمی‌تونه حالم رو بهتر کنه، فقط پناه بر قرآن. پناه بر این کتابی که مدحِ مولاست.
حقیقتِ قرآن، قرآن ناطق، مبیّن قرآن، الگوی عملی قرآن و محصول قرآن، امیرالمؤمنین سلام الله علیه.
لحنِ صدای آقای خامنه‌ای پیچید تویِ گوشم...
امام موسی صدر: اگر لبنانی در کره‌ی خاکی نبود، باید کشوری با این ویژگی‌های جمعیتی و مذهبی به وجود می‌آوردیم.شاید بتوان شیعیان لبنان‌ را نخستین گروه شیعیان نامید.
ای کاش کشته شده بودم و روزی که شیعه‌های مولا قتل عام شدن رو نمی‌دیدم، ای کاش.
پیرمرد مهربانی هست که شب‌ها در جای مشخصی از مسیر می‌ایستد، هرشب با یک پلاکارد جدید و پرچم، از آنهایی که گَرد پیریِ نشسته بر رویِ مو و ریش‌هایش حکایت از ایثار گَری‌هایش در جبهه و جنگ دارد...اینکه اولین باری نیست که جنگ را می‌بینید و با پوست و گوشت لمس می‌کند! اُمید می‌دهد هرکَسی رد می‌شود را یک طوری از انگیزه و خنده‌هایِ گرمش پُر می‌کند که می‌تواند ساعت‌های دیگری هم داخل خیابان بماند... امشب هم پرچم حزب الله را گرفته بودم بالا به یاد سید حسنِ مظلومم... به یاد خنده‌هایش به یاد اشک‌هایش برایِ سیدالشهداء پیرمرد نگاهم کرد و با لبخندی پدرانه گفت: باریکلا بگیر بالاتر! با خودم فکر کردم...ببین هرکَس هرکاری ازش برمیاد انجام می‌ده، حتی شده با گفتن یک باریکلا... به خوبی فهمیده بود که بیشترین چیزی که مردم نیاز دارن، اُمیده.