eitaa logo
مَأمول
109 دنبال‌کننده
82 عکس
6 ویدیو
2 فایل
سَر به دارِ عَلی‌اَم، غُلامِ حَضرتِ زَهراء سلام الله! «گمنام» https://harfeto.timefriend.net/17501773409847
مشاهده در ایتا
دانلود
شيخ راشد در ايام تبعيد، بزغاله قشنگی خريده بود و از آن، به نحواَحسن مراقبت می‌كرد، به طورى كه بزغاله، وابستگی عجيبى به راشد يزدى پيدا كرده بود. يک روز وقتى تبعيدى ها مهمان داشتند، بزغاله به درون اتاق می‌آيد تا مونسِ خود را پيدا كند، چه زمانى؟ دقيقاً وقتى که همه قامت بسته بودند به نماز جماعت. بزغاله مع‌مع‌كُنان وارد می‌شود و بين صفوف راه می‌افتد به پيدا کردن آقاى راشد. اين صحنه، باعث می‌شود نمازگزاران با خنده و قهقهه نماز خود را بشكنند و بيفتند دنبال گرفتن بزغاله. البته درآن بين، سيد على آقاىِ خامنه‌اى كه امام جماعت هم بود، با وجود اينكه بزغاله چند بار از مقابلش عبور كرده بود، نمازش به‌هم نريخت. و وقتى بعد از نماز به او ماوقع را توضيح داده بودند، گفته بود كه اصلا متوجه حضورِ بزغاله و خنده‌ی نمازگزاران و خراب شدنِ نماز نشده.
گفت می‌خوام تسبیحم رو بدم بهت فقط باهاش استغفار کردم! گفتم همونی که همیشه دستته؟ گفت چه دقتی آره همون خندیدم و گفتم آره چشمم رو گرفته بود اما نه...به دستایِ خودت میاد اومد و تسبیح رو داد به من خواست دستم رو ببوسه آخه میگه تو ساداتی و احترامت واجب اجازه ندادم و خودم دستش رو بوسیدم می‌دونم این دست‌ها بیشتر از من لایق بوسیده شدن هستن این دست‌ها در راه خدا و اسلام خیلی زحمت کشیدن اون تسبیح جدای از ذکر شده دستمالِ اشک‌هایِ با قیمتِ من مثل اشک هایِ روضه... آرزو دارم این تسبیح با من دفن بشه.
در حال دیدن یک معجزه هستید! 'آیت الله العظمی سید مجتبی حسینی خامنه‌ای'
به نیابت از شما عزیزان، یک زیارت عاشوراء در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، کنار مزار شهید موسوی، قرائت شد.
اسلام را به شما بد معرفی‌ کرده‌اند والله اسلام تمامش سیاست است. 'امام خمینی رحمت الله علیه'
دو کتابی که حاج احمد متوسلیان مطالعه می‌کردند: اصول فلسفه و روش رئالیسم از علامه طباطبائی(همراه پاورقی شهید مطهری عزیزم، کتاب سنگینه می‌تونید بعد از اینکه خودتون تفکر کردید از هوش مصنوعی هم کمک بگیرید برای جا افتادن مطالب) و کتاب جهان بینی توحیدی از شهید مطهری.
اگر هنوز ثبت نام نکردید بفرمایید ثبت نام کنید janfadaa.ir
شنیده‌ام که در بازار بصره، لباس زنی با عبای مردی برخورد کرده، از شرم بمیرید! مولایِ من و شما فرمود.
قطعه‌هایی از تنش قطع یقین پیدا نشد دشت را گشتند و اکبر بیش از این پیدا نشد... پی‌نوشت: از پیکر آقا سید عبدالرحیم هیچی پیدا نشده.
عَلی جان غضب کن.
کوچه پس کوچه‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم کوچه پس کوچه‌های کوفه و نجف را دنبالِ کَسی می‌گردم دنبالِ یک نشانه مثلا کفش‌هایی که بارها با دست‌هایی آفتاب سوخته وصله پینه شده‌اند‌ یا کیسه نانی که روی دوشِ مردی خسته جا خوش کرده‌ است مردی که همین چند لحظه‌ی پیش از کنار خانه‌ای رد شده بود و با صدایی لرزان همراه کودک یتیم گفته بود: آری، خدایا مرگِ علی را برسان... بعد هم کودک را بوسیده بود و رفته بود... توی ذهنم بین کوچه‌ها پیدایش نمی‌کنم به نخلستان‌ می‌روم دنبال یک صدای ناله و یا اشک دنبال یک چاهی که به درد دل‌های آن مرد تنها گوش می‌دهد و حتما از غم مرده، دق کرده شاید هم خشک شده... چاهی که اشک‌هایش را بغل می‌کند خوش به حالِ چاه! دنبال یک نخلی که حتما جای دستِ مرد روی آن است، تکیه می‌دهد و اشک می‌ریزد باز هم پیدایش نمی‌کنم... من هیچوقت پیدایش نمی‌کنم... مسیری که آمدم را برمی‌گردم و به اتاقم می‌رسم به تمثالش به این گوش‌های مریض که صدایش را نمی‌شنوند... به این صفحه کیبوردی که از او می‌نویسد و شبیه همان چاه، خیس از اشک می‌شود... خسته از این نرسیدن‌هایِ هرشب تمثالت را سرجایش برمی‌گردانم و زیر لب می‌گویم: دردت نشد معلوم علی...مظلوم علی...