«سوار قایق شو جکی.»
سوار قایق شدم.
«پارو بزن.»
من هم پارو زدم، پارو زدم و پارو زدم. هم آنروز، هم روزبعد و هم روز بعدترش. قبل از طلوع میرفتم روی آب تا زنگ صبحگاه کلیسا و دوباره بعد از مدرسه برمیگشتم تا غروب آفتاب.
#اقیانوسی_در_ذهن🌊
اینجا، همانجایی بود که استراحت میکردیم، از آخرین گرمای روز لذت میبردیم و ارلی داستان اعدادش را برایم تعریف میکرد؛ داستان پی و ماجراهایش.
#اقیانوسی_در_ذهن🌊
سولاین عزیز ! 🎻🖤
¹.⁵𝚔 .شدنت مبارک باشه
امیدوارم روز به روز موفقیت و پیشرفتتو ببینم هنرمند زیبا. 🎨
از طرف کتابخانهکوچکمن: @manabook
تقدیم به سولاین عزیز: @i_love_book
روز³
یک خاطره.
خیلی زیادن...
ولی یکی از بهتریناشو میگم.
تابستون همین امسال که با فرگل و بقیه بچههای کلاس رفته بودیم اردو(اسمش چی بود؟ خورشید دماوند؟😂😭)
خب خیلی خوش گذشت، منو فرگل تازه دوست شده بودیم و درواقع دوستیمون به خاطر این بود که هردومون عاشق کتابیم.
ازاول توی اتوبوس کلییی حرف زدیم، و به طرز عجیبی من احساس میکردم همو درک میکنیم.
و بعد که رسیدیم اونجا هم خیلی خوش گذشت، کلی خرگوش ناز کردیم، رفتیم یه جا شبیه جنگل، نونای بدقیافه پختیم، سوار این ماشین بزرگا که باهاش خاک برمیدارن شدیم😭😂، سوار اسب شدیم، و هیجان انگیر تر از همهه اون سرسره درازااااا.
اینجوری بود که یه سرسره خیلیییی دراز بود که خیس بود یعنی توش قطره قطره آب میریختن، بعد یه حالت جعبه پلاستیکی بزرگ بود که آدم میشست توش و از پشت جعبهرو هل میدادن و بایه شتابی میرفت پایین، که من اگه طناب جلوشو نگرفته بودم شوت میشدم😭🤣.
انقد خوش گذشت منو فرگل دوبار سوار شدیم.
و خیلی روز خوبی بود.
موقع برگشتن توی اتوبوس حدود چهار ساعت توی ترافیک بودیممم انقدری که ساعت نه، ده شب رسیدیم.
توی اتوبوسم کلی حرف زدیمو خندیدیم و اینا.
آخراش همه گریه میکردن واسه خداحافظی من خندهمو قایم میکردم.😭😂👍
روز⁴
مکانهایی که میخواید بازدید کنید.
-نمیدونم بزرگترین کتابفروشی جهان کجاست ولی همونجا.
-برج ایفل
-ارگ بم و اینا
-پارک آبی
-اتاق فرار(تاحالا چهارتا دوست باهم نداشتم که جمعشون کنم باهم بریم و همیشه با توکا به خاطرش میخندیم)
-بزرگترین وسایل نقاشی فروشی جهان
-موزهای که آنابلو توش نگه میدارن
-مزرعه بابونه
-یه کافه کتاب نقلی
-مزرعه آفتابگردون
هدایت شده از .The lost frog.
زندگی توو اعماق عادت ها هیچ فرقی با مرگ نداره تو مُردی فقط معنیه مرگ رو نمیدونی.