«تریس؟» پن خیره نگاهش کرد. «منظورش چیه که ٬آخرش فرقی نمیکنه٬؟»
«اوه.» سنگچشم از چهرهای به چهرهی دیگر نگاه کرد. «چه جالب. بهش نگفتی، نه؟»
#آواز_فاخته🖤
سباستینی که در زمستانی ابدی گیر افتاده بود. بین زندگی و مرگ متوقف شده بود. وقتی ناتریس به این فکر کرد، دوباره یاد آن دانهی برفی افتاد که جلوی پاهای وایولت فرود آمدهبود و یخی که روی قسمت داخلی پنجرههای اتاقش نشسته بود. برف و یخ. آیا وایولت بهنحوی در این تصویر عجیبوغریب جایی داشت؟ و اگر داشت، کجا؟
#آواز_فاخته🖤
ناتریس زمزمه کرد:«هر دوتون رو زخمی میکنم. خارهام... زخمیتون میکنه.»
وایولت جواب داد:«چی؟ من رو؟ حرف مفت نزن. من از فولاد هم سرسختترم. پوستم مثل زره کلفته.»
وایولت مثت فولاد یا زره سرد و فلزی نبود. گرم بود. صدایش کمی میلرزید، ولی آغوشش مثل تپهها، مثل افقها محکم بود.
#آواز_فاخته🖤
از میان دندانهای بههمفشرده گفت:« ای خدا، کاش میدونستم.» سرش را بلند کرد و ناتریس در چشمان خاکستری تیرهاش اندوه، سردرگمی و یکجور آسایش خاطر دید. وقتی وایولت دوباره حرف زد، کلماتش با سرعت دردناکی از دهانش بیرون میآمدند؛ مثل افرادی که از ساختمان آتشگرفتهای فرار میکنند، انگار از یکدیگر سبقت میگرفتند.
#آواز_فاخته🖤