"خونه"
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
روز¹⁶
کسی که دلم برایش تنگ شده.
خب برای خیلیا دلم تنگ شده...
فرگل، بفو.
و خب برای یه کسایی که چند سال قبل باهاشون خوش میگذشت و الان دیگه توی زندگیم نیستن.
نه که بخوام برگردن، نه، چون خودم بیرونشون کردم.
ولی دوست داشتم واسه یه روز برگردم همون روزا که پیش هم بهمون خوش میگذشت.
پن را کمی فشار داد و گفت:«نه. چون پول لازم داشتم فروختمشون. اونها فقط چندتا چیز بودن، پن. خودش که نبودن. یه چیزی رو میدونی؟ اگه میفهمید، یه ذره هم ناراحت نمیشد.»
#آواز_فاخته🖤
بعد از سکوتی طولانی این حس به وجود آمد که بغل کردن تمام مشکلاتی را که میتوانست حل کند حل کرده است.
#آواز_فاخته🖤
سلام و درود.
«کتابخانه کوچک من» میخواد همسایه هاش رو بشناسه.
همسایه هایی که مایل به همسایه موندن هستن و همچنین چنلهایی که میخوان با من همسایه بشن، این پیام رو فور کنن.
تا فرداشب فرصت هست، ⁹ چنل اولی که این پیام رو فور کنن و شرایط زیر رو داشته باشن، همسایه میشیم.
-محتوای دپ و غیر اخلاقی نداشته باشین.
-چنلتون به چنل ما بخوره.
-حمایتهامون دوطرفه باشه.
آمار محدودیتی نداره.
پشت خط سکوت برقرار بود. بعد چندتا صدای تلق آمد و صدای چند حرکت که با مداخلهی دستگاه به صدای الکتریکی گوشخراشی تبدیل شد.
بالاخره جواب آمد:« الو؟ هنوز هستین، دوشیزه کرسنت؟» نمیشد آن صدا را با صدای فرد دیگری اشتباه گرفت.
تریست جواب داد:«نه، اون رفت دیگه. فقط من اینجام.»
«آه.» ابراز تعجب ملایمی با ذرهای صمیمیت. «فاختهی کوچولوی من.»
#آواز_فاخته🖤
هدایت شده از
- @manabook
شما ادم صاف و سادهای هستی اهل دروغ و نیرنگ نیستی .
از گول زدن آدمها بدت میاد و بدون هیچ منتی به بقیه محبت میکنی . یه جورایی منو یاد پاتریک میندازی .
شما وایب یه دختری رو میدی که وسط یه کتابخونه نشسته و کلی کتاب دور و برشه و یه عینک گرد فانتزی زده و نمیدونه چطور این همه کتاب تموم کنِ .
و اگر بخوام استایلتون رو بگم یه بافت طلایی رنگ با شلوار ستش و موهایی که گوجهای بسته شدن و یه عینک فانتزی زیبا .