پن را کمی فشار داد و گفت:«نه. چون پول لازم داشتم فروختمشون. اونها فقط چندتا چیز بودن، پن. خودش که نبودن. یه چیزی رو میدونی؟ اگه میفهمید، یه ذره هم ناراحت نمیشد.»
#آواز_فاخته🖤
بعد از سکوتی طولانی این حس به وجود آمد که بغل کردن تمام مشکلاتی را که میتوانست حل کند حل کرده است.
#آواز_فاخته🖤
سلام و درود.
«کتابخانه کوچک من» میخواد همسایه هاش رو بشناسه.
همسایه هایی که مایل به همسایه موندن هستن و همچنین چنلهایی که میخوان با من همسایه بشن، این پیام رو فور کنن.
تا فرداشب فرصت هست، ⁹ چنل اولی که این پیام رو فور کنن و شرایط زیر رو داشته باشن، همسایه میشیم.
-محتوای دپ و غیر اخلاقی نداشته باشین.
-چنلتون به چنل ما بخوره.
-حمایتهامون دوطرفه باشه.
آمار محدودیتی نداره.
پشت خط سکوت برقرار بود. بعد چندتا صدای تلق آمد و صدای چند حرکت که با مداخلهی دستگاه به صدای الکتریکی گوشخراشی تبدیل شد.
بالاخره جواب آمد:« الو؟ هنوز هستین، دوشیزه کرسنت؟» نمیشد آن صدا را با صدای فرد دیگری اشتباه گرفت.
تریست جواب داد:«نه، اون رفت دیگه. فقط من اینجام.»
«آه.» ابراز تعجب ملایمی با ذرهای صمیمیت. «فاختهی کوچولوی من.»
#آواز_فاخته🖤
هدایت شده از
- @manabook
شما ادم صاف و سادهای هستی اهل دروغ و نیرنگ نیستی .
از گول زدن آدمها بدت میاد و بدون هیچ منتی به بقیه محبت میکنی . یه جورایی منو یاد پاتریک میندازی .
شما وایب یه دختری رو میدی که وسط یه کتابخونه نشسته و کلی کتاب دور و برشه و یه عینک گرد فانتزی زده و نمیدونه چطور این همه کتاب تموم کنِ .
و اگر بخوام استایلتون رو بگم یه بافت طلایی رنگ با شلوار ستش و موهایی که گوجهای بسته شدن و یه عینک فانتزی زیبا .