تریست با تن لرزان لبهی بام چمباتمه زد و زانوهایش را بغل کرد. چند دقیقهی بعد متوجه شد که وایولت هنوز دارد او را صدا میزند و صدا میزند.
#آواز_فاخته🖤
پن.
تریست چشمانش را بست و پن را محکم در آغوش گرفت. خودش را به تنها چیزی که در دنیای عجیب و بیرحمش گرم و ملموس بود چسباند.
#آواز_فاخته🖤
تریست به حرفهایش گوش داد و تمام مدت، آن بخش از وجودش که تریس بود از شنیدن اینکه پدر قدرتمندش تا این حد خوار و سرافکنده و نابود شده بود هقهق کرد.
فاخته گفت:«سلام بابا.»
فریاد خشم معمار همچون صدای فلوت در دل طوفان بود. اتاق گنبدی به لرزه درآمد و ترکهایی روی سقف مواجش افتاد. معمار به سمت او شیرجه زد، ولی او از سر راه کنار پرید و با چنگالهای خاردار و بیرونزده چهار دستوپا فرود آمد.
معمار پرسید:«اون کجاست؟»
گفت:«خیلی وقته رفته. اصلا میتونی حدس بزنی چند وقته رفته؟ میتونی حدس بزنی من چه مدته کنارتم و دارم بهت میخندم؟»
#آواز_فاخته🖤
هدایت شده از -زردک گمشده در سیاره قارچ ها🍄-
لطفا کسی که پیامارو فور میکنه و باعث میشه آمارمون بیاد بالا، توی ناشناس بگه ازش تقدیر و تشکر کنیم. 😭🌹