eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از داروخانه معنوی
1_375006659.pdf
حجم: 4.7M
متن صلوات ضراب اصفهانی پی دی اف متن صلوات @Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
1_1363290415.mp3
زمان: حجم: 16.1M
🎧 🔝 مرحوم سیدبن‌طاووس(رحمة‌الله‌علیه) می‌گوید: اگر از هر عملی، در غافل شدی... از صلوات ابوالحسن ضراب اصفهانی غافل نشو! چرا که در این دعا سری است که خدا ما را از آن آگاه کرده است. 🎤 مهدی نجفی✅ @Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
🦋 نزدیک غروب آفتاب جمعه شب دعا سمات فوق العاده فضیلت داره و آرامش بخش بنظرم حتما گوش کنید💚🤲 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
□اِمشَـــــب کِہ شَـــــب؛ میـــــلٰاد ﴿أحمـــــد𔘓﴾ بــٰـــاشــَـــد... _مَشمـــــول هَمہ ⤸⤸ عطٰا؎ سَـــــرمــَــــد بــٰـــاشَـــــد... ⇠یـــٰــا ربّ چِہ شَـــــود؛ ⇠⇠طُلـــــوع فــَـــجــر فَـــــردٰا، ◇◇صُبـــــحِ فـَــــرج ╰─┈➤ _«آلِ مُحمّــــــد«ﷺ»𑁍 »بـــــٰاشَـــــد◇◇ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اعمال سفارش شده در شب و روز هفدهم ربیع الاول 17 ربیع الاول در میان اعیاد این ماه از جایگاه و اهمیت بسیار بالایی برخوردار است، چراکه مصادف با روز خجسته میلاد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) است. ۱. غسل به نیّت روز هفدهم ربیع الاوّل ۲. روزه كه براى آن فضیلت بسیار نقل شده است ۳. دادن صدقه، احسان نمودن و خوشحال كردن مۆمنان ۴. زیارت رسول خدا(ص) از دور و نزدیک ۵. زیارت امیر مۆمنان، على(ع) نیز در این روز مستحب است در این شب شریف یکدیگر را از دعای خیر محروم نکنیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_بیست و یکم ✍ بخش چهارم 🌹گفتم عمه ؟ گفت :جانم …. گف
" "بر اساس قسمت_بیست و دوم ✍ بخش اول 🌹تورج که رفت ایرج یک آبمیوه باز کرد و یک نی گذاشت توش و داد به من و گفت بخور که خیلی لاغرشدی ، احساس کردم دستپاچه شده ..منم همینطور، نمی تونستم پنهون کنم که چقدر عاشقشم وقتی آب میوه رو می گرفتم هم دست اون می لرزید هم من … بدون اینکه نگاهش کنم نگاه گرمشو حس می کردم … برای اینکه بیشتر از این رسوا نشم ، چشممو بستم ولی صدای قلبم رو می شنیدم ….. که یک مرتبه صدای در، ما رو به خودمون آورد ….. هادی بود با یک دسته گل اومد تو… سلام کرد …. ایرج زیر لب جواب گفت و رفت بیرون هادی گل رو گذاشت روی میز و کنار من روی تخت نشست . 🍃گفت : حال خواهر خوشگل من چطوره ؟خوبی خواهر جون قربونت برم (خواست دستمو بگیره ولی من کشیدم ) خیلی ما رو ترسوندی …. دیگه تنهات نمی زارم می برمت خونه ی خودمون و خودم ازت مراقبت می کنم ، اصلا غصه نخور بهم بگو چه اتفاقی برات افتاده ؟ کی این بلا رو سرت آورده ؟ اسم خودشونو میزارن مسلمون ببین چی شدی پوست و استخون بهم بگو ببینم کی باهات این کارو کرده ؟……پدرشونو در میارم…… 🌹دیدم خیلی داره عرض اندام می کنه …گفتم: از زنت اجازه گرفتی ؟ یا فردا برادرشو میندازه به جون من که باعث بشه من بترسم و از خونه ات فرار کنم ….؟ برو هادی دست از سرم بردار تو اگر می خواستی از من مراقبت کنی وقتی اومدم پیشت و گفتم اگر تو بگی نرو؛ نمیرم؛ سکوت نمی کردی …. چرا اون موقع یک کلام حرف نزدی ؟ بهم نگفتی خواهر جایی که تو داری میری برات آشنا نیست پیش من بمون ….. چرا بدون اینکه به من بگی همه ی سهم منو بر داشتی و برای خودت خونه خریدی؟ ….منو بی حق کردی؟ 🍃….من بچه بودم نتونستم بهت چیزی بگم تازه سه قورت و نیم بالا داری ؟ اگر اون موقع سهم منو می دادی الان سر بار نبودم و برای خودم زندگی داشتم …به خدا برای پول نیست شاید اگر به خودم می گفتی و یا با من درست رفتار می کردی ازت دلخور نبودم ولی دیگه همه چیز خراب شده……. به نظر خودت درست بود که همه چیز رو بالا بکشی و اونقدر منو اذیت کنی؟ یا اصلا اجازه بدی زنت با من اون کارای زشت رو بکنه …خیلی برام ناگوار بود که از برادرم این طوری نارو بخورم….. کردی تو این مدت یک سر به من بزنی ببینی در چه حالی هستم ؟ …… 🌹گفت : راست میگی هر چی بگی حق داری الهی من فدات بشم … تو بیا پیش خودم اگر همه چیز رو جبران نکردم ؟ قول شرف میدم دیگه نمی زارم آب تو دلت تکون بخوره ….. گفتم امکان نداره من دیگه پامو تو خونه ی تو نمی زارم …. هرگز نمی خوام چشمم به اعظم بیفته حتی اگر برای دوری از فرید که اینقدر دوستش داشتم بمیرم نمی خوام دیگه شما ها رو ببینم …. 🍃یک مرتبه برافروخته شد و از جاش بلند شد که … می دونم چرا نمیای خوب معلومه اونجا بهت خوش می گذره …. گفتم : آره نمیبینی الان چقدر خوشحالم؟ گفت وقتی اومدم تو دیدم ، چه جوری داری با اون پسره لاس می زنی……. چرا بیای خونه ی ما!!!وقتی دو تا گردن کلفت اینجا شدن سگ پاسبانت !!!من اگر حساب اینا رو نرسیدم نامردم…. چه معنی داره دوتا جوون عذب دائم بالای سر تو باشن من باید تکلیف این کارو روشن کنم … 🌹سرمو که نمی تونستم تکون بدم همون طور که خوابیده بودم گفتم: تف به روت بیاد برو از اینجا برو…. اون دو نفر که تو می ببینی دارن جای تو برای من برادری می کنن عوض تشکرته؟ حالا غیرتت گل کرده ؟اون موقع که از خونه ت بیرونم کردی غیرت نداشتی ؟ …. صداشو بلند کرد و شروع کرد به دری وری گفتن که ایرج اومد تو یک دست شو گذاشت تو پشتش و دست دیگه شو گرفت و گفت : آقا هادی رویا خانم مریضه خودتو کنترل کن ، نباید عصبانی بشه دوباره خونریزی کنه خیلی براش خطرناکه لطفا مراعات کن …. بیا بریم بیرون حرف بزنیم ……. اونا با هم رفتن در حالیکه هادی به خودش نفرین می کرد که خاک بر سر من که خواهرم زیر دست شما افتاده و شما ها برای من تعین تکلیف می کنین کی بیام و کی برم ….. 🍃چشمم به در بود تا ایرج برگرده می ترسیدم با هم حرفشون بشه ……مدتی طول کشید از ایرج خبری نشد پرستار اومد درجه گذاشت و فشارمو گرفت پانسمان رو عوض کرد تو سرمم آمپول ریخت و کاراشو انجام داد ولی بازم ایرج نیومد …. دلم شور افتاد … به پرستار گفتم میشه اون آقا که با منه صدا کنین ….نگاهی کرد و گفت کسی اینجا نیست …. کاری داری بگو برات انجام بدم …. گفتم نه مرسی صبر می کنم ….نزدیک نیم ساعت طول کشید که برگشت بهم ریخته بود جیب پیرهنش پاره بود واز کنار لبش خون میومد …. ادامه_دارد «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2