eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز دوشنبه قضای ⇠ بعد از هر نماز قضا خواندن دعای فرج(الهی عظم البلا...) برای سلامتی و فرج و مقدر شدن ظهور آقا جانمون حضرت مهدی (روحی لک الفدا) اجباری است🌹🌹🌹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خدارا شکر با توکل بر خدا و عنایت آقا جانمون حضرت مهدی عجل الله 18815سوره قدر در گروه خوانده شد حاجت
خدا را شکر با توکل بر خدا و عنایت و توجه آقا جانمون حضرت مهدی عجل الله تعداد ╰─┈➤19435 سوره قدر برای رضای خدا و ثوابش هدیه برای سلامتی و ظهور و فرج آقا جانمون حضرت مهدی عجل الله در گروه خوانده شد ان شا الله مورد قبول خداوند و رضایت آقا جانمون قرار بگیره و همگی مشمول دعای حضرت قرار بگیریم قبول باشه عزیزانم❤️❤️❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡┅═════════════﷽══┅┅ «حٰآج‌میرزٰا اسمٰاعیل‌دولٰابے" رحمت الله"» ↫هَـــروقـــت رزقـــت کــَـم شُـــد ، ↶خـــوٰاستےزیٰادتـــربشَـــود،↷ ﴿ أز همـــٰان أنـــدکےکہ دٰار؎انفٰاق کُن﴾! ⇇وَقت ندٰار؎، پول ندٰار؎، بدهکٰار؎، _أمّا أز همـــٰان مُختصر؎ کہ هَست؛ بہ دیگـــرٰان ببَخش!!! ⇦ بٰا صـــدّق دل و خُـــدٰایے. یک¹ دَفعہ میبینے در بـٰــاز شُـــد و ⇠روز؎ ســـرٰازیر شُـــد. خُـــدٰا بیش و کــَـم را کٰار؎ نـــدٰارد، ..با انفــٰـاق شُمٰا رزقت رٰا بیشتَرمےکُـــند.➩ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
نامه ۳۱ به حضرت مجتبیﷺ 🎇🎇 #نامه۳۱ 🎇🎇🎇 ۱۴)ضرورت‌واقع‌نگری در زندگی‌(ارزشهای گوناگون اخلاقی) به ي
نامه۳۱ به حضرت مجتبیﷺ 🎇🎇 🎇🎇🎇 ۱۵)حقوق‌دوستان چون برادرت از تو جدا گردد، تو پيوند دوستي را بر قرار كن، اگر روي برگرداند تو مهرباني كن، و چون بخل ورزد تو بخشنده باش، هنگامي كه دوري ميگزيند تو نزديك شو، و چون سخت ميگيرد تو آسان گير، و به هنگام گناهش عذر او بپذير، چنان كه گويا بنده او ميباشي، و او صاحب نعمت تو ميباشد. مبادا دستورات ياد شده را با غير دوستانت انجام دهي، يا با انسانهايي كه سزاوار آن نيستند بجا آوري، دشمن دوست خود را دوست مگير تا با دوست دشمني نكني. در پند دادن دوست بكوش، خوب باشد يا بد، و خشم را فرو خور كه من جرعه اي شيرينتر از آن ننوشيدم، و پاياني گواراتر از آن نديده ام. با آن كس كه با تو درشتي كرده، نرم باش كه اميد است به زودي در برابر تو نرم شود، با دشمن خود با بخشش رفتار كن، زيرا سرانجام شيرين دو پيروزي است (انتقام گرفتن يا بخشيدن) اگر خواستي از برادرت جدا شوي، جايي براي دوستي باقي گذار، تا اگر روزي خواست به سوي تو باز گردد بتواند، كسي كه به تو گمان نيك برد او را تصديق كن، و هرگز حق برادرت را به اعتماد دوستي كه با او داري ضايع نكن، زيرا آن كس كه حقّش را ضايع ميكني با تو برادر نخواهد بود، و افراد خانواده ات بد بختترين مردم نسبت به تو نباشند، و به كسي كه به تو علاقه اي ندارد دل مبند، مبادا برادرت براي قطع پيوند دوستي، دليلي محكمتر از برقراري پيوند با تو داشته باشد، و يا در بدي كردن، بهانه اي قويتر از نيكي كردن تو بياورد، ستمكاري كسي كه بر تو ستم ميكند در ديده ات بزرگ جلوه نكند، چه او به زيان خود، و سود تو كوشش دارد، و سزاي آن كس كه تو را شاد ميكند بدي كردن نيست. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡┅═════════════﷽══┅┅ _سَفـــر دیگرٰان را بہ نـــظٰاره مےایستے، □□ أمـّــا.... أز تصـّــورِ ایـــن لَحظہ بـــرٰا؎ خُـــودت؛ ⇠⇠ فـــرٰار میکــُنے! بـــرٰا؎ خُودت مُـــدام تـَــرسیمش کُن! ↶بـــٰاید بـــرٰایش آمـــآده بـٰــاشے۔۔↷ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان #بانوی_پاک_من 🌹قسـمـت پنـجـاهـم با اعصاب داغون رفتم تو خونه و دیدم کسی نیست. یک راست رفتم تو
قسمت_پنجاه_و_یکم ساعت۷بود. یکم به خودم عطر زدم و بهترین لباسامو پوشیدم. تو راه گفتم یک شاخه گلم براش بگیرم و ببرم تا خوشحال شه. یک شاخه گل رز قرمز خریدم و گفتم کلی تزئینش کنن. دوباره نشستم تو‌ماشین و روندم تا خونه دایی. جلو خونشون‌نگه داشتم و تک بوقی زدم. پرده یکی از اتاقا تکون خورد و یک لحظه صورت زهرا رو دیدم. یعنی فهمیده من اومدم؟اونم با تک بوقم؟ تا دید حواسم بهشه سریع پشت پرده پنهون شد اما سایه اش افتاده بود رو پرده. یک‌جورایی شیفته این پنهون کاریاش شده بودم.یک دخترخاص بود با کلی محسنات. دستام رو تو‌جیب شلوارم فرو کردم و تکیه دادم به ماشینم. محو سایه زهرا بودم که از پشت پنجره تکون نمیخورد.لبخندی نشست رو لبم که تا حالا نزده بودم. نمیخواستم چشم بکنم از اون سایه دوست داشتنی اما smsدادم به لیدا که پایین منتظرشم. تا اومدم لیدا،زهرا بازم تکون نخورد از پشت پنجره.کاش میتونستم برم بهش بگم به همون اندازه ای که تو نمیتونی از پشت پنجره بری کنار،منم نمیتونم از نگاه کردنت دست بکشم. بالاخره لیدا اومد و منم چشم کشیدم از پنجره. _سلام. _سلام لیداخانم.خوبی؟ با ناز سرشو انداخت پایین و گفت:ممنون. شاخه گل رو بهش دادم اما شش دنگ حواسم به پرده ای بود که کمی کنار رفت و زهرا این صحنه رو دید. در جلو رو براش باز کردم و نشست.ماشینو دور زدم و لحظه آخر به پنجره ای نگاه کردم که نه سایه ای پشتش بود نه پرده کنار رفته ای دیده میشد. هوفی کشیدم و سوار ماشین شدم. _ممنون بابت گل. _قابل نداشت.دوست داری؟ _خیلی. خندیدم و سوئیچ رو چرخوندم.راه افتادم سمت یک رستوران شیک.میخواستم خاطره خوشی برای لیدا بزارم. تا رسیدن به رستوران،خواننده خارجی سکوت بینمون رو پر کرد. تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم. درو برای لیدا باز کردم.وقتی پیاده شد،لبخند قشنگی بهم زد و کنارم ایستاد. باهم رفتیم تو رستوران و سفارش دو پرس چلو کباب و چنجه دادیم. تا غذا رو بیارن با لیدا حرف زدم. _مامان اینا خوبن؟ _خوبن سلام رسوندن. یعنی زهرا هم سلام رسونده؟! _ممنون.خب چه خبرا؟تو‌خونه بودی این چند روز؟ _نه رفتم آموزشگاه. _آموزشگاه چی؟ _تدریس به بچه های بی سرپرست. چشمام از تعجب گرد شد.لیدا؟؟بچه های بی سرپرست؟؟؟جالب بود برام. _چرا تعجب کردی؟مگه من آدم نیستم؟ _نه بابا این چه حرفیه؟فقط برام جالب بود. دستاشو حلقه کرد رو میز و گفت:درسته مثل زهرا نمازخون نیستم،حجاب ندارم،خوش اخلاق و مهربون نیستم،دین و ایمان کاملی ندارم..اما دوست دارم به این بچه ها کمک کنم بلکه یادگاری از من بمونه تو این دنیا. پس لیدا هم مثل من خودشو با زهرا مقایسه میکرد.دو تاخواهر بودن اما تو دوتا دنیای جداگانه و متفاوت. غذا رو که آوردن مشغول شدیم و کمتر حرف زدیم. فکر کنم سکوت تو غذاخوردن رو از خان سالار به ارث برده بودم.اه که چقدر بیزار بودم از این قوانین. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2