﷽ #احکام_متفرقه
❓پرسش
من برای فاتحه خیرات مردگان فقط یک سوره حمد میخوانم و ثوابش را به روح مرحوم میفرستم. ایا تنها سوره حمد کافی است یا حتما باید سوره توحید راهم سه بارخواند؟
📝پاسخ
خواندن حمد به عنوان فاتحه صحیح است
خواندن سوره حمد (فاتحه الکتاب) و خواندن 7 مرتبه «انا انزلناه فی لیله القدر» بر طبق گفته روایات، آثار مطلوب و مفیدی در حال اموات و گشایش در حال آنها دارد. به طور کلی خواندن قرآن کریم برای اموات و به نیت آنها و هر کار خیرى که انجام دهید و ثوابش را به روح میت هدیه بکنید، براى او مفید است؛ چه ذکر و قرآن و نماز مستحبى و طلب مغفرت باشد، و چه صدقه.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
#احکام_نماز
💬سوال
اگر در ركعت سوم ياچهارم در حال قيام مشغول خواندن حمد بشوي بعد از مقداري خوندن يادت بياد كه تسبيحات اربعه بايد بخوني تكليف چيه؟ رهبری
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍پاسخ
در ركعت سوم و چهارم نماز می توانید فقط يك حمد بخوانید يا سه مرتبه تسبيحات اربعه بگویيد، يعنی سه مرتبه بگويید، اگر يك مرتبه هم تسبيحات اربعه بگويد كافی است.
اگر در ركعت سوم يا چهارم می خواست حمد بخواند تسبيحات به زبانش آمد، يا می خواست تسبيحات بخواند حمد به زبانش آمد، بايد آن را رها كند و دوباره حمد يا تسبيحات را بخواند.
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4
48.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سـلام_امـام_زمـانم🌸☘
💓 مولاےمهربان و تو اےعشق من سلام
🌿عجل ولیڪ الفرج آقاے من سلام
💓در ندبہهاےجمعہ تورا جستجو ڪنم
🌿زیباترین بهانہ دنیاے من سلام
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج🌸☘
1_1677651736.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
با سلام و احترام
خواهشمندم تمامی اعضای گروه این صوت را تا آخر گوش بدهند.😌
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
ملتمسانه از همه دوستان تمنا داریم تا آخر گوش کنید ودر گروها ارسال بفرمایید
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
همه ما مسئولیم
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پست_ویژه
⭕️ مستند خروج سفیانی
✍ بررسی احادیث و شرایط روز دنیا:
✡☠ داعش پیش قراولان سپاه سفیانی هستند و هم اکنون انتظار میرود پس از زلزله سوریه شاهد خروج علنی سفیانی باشیم
🌤 تمام شرایط منطقه فریاد میزند ظهور امام مهدی عج نزدیک است
#پیشنهاد_دانلود
🔴 #اطلاعیه
🔹️ درمان سریع بیماران مسموم شده با هر گونه سم...
🍎 ما أَعْرِفُ لِلسُّمُومِ دَوَاءً أَنْفَعَ مِنْ سَوِيقِ التُّفَّاح[1]
🔹️ یعنی برای سم ها دارویى نافع تر از سویق سیب نمیشناسم.
🔶آموزش ساخت #سویق_سیب
🔹️ سیب را ورق ورق کنید و خشک کنید سپس آسیاب کرده وآن را تفت بدهید.
📚الکافی، کلینی، ج۶، ص۳۵۶، ط اسلامیه.
#ترور_بیولوژیک
➖ ➖ ➖ ➖ ➖
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_نود_وششم
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
شهاب مجبورش کرده بود، که این ترم ثبت نام کند. با اینکه برایش سخت بود، اما نمی توانست، اخم های شهاب را
تحمل کند.
صدای اذان، در اتاقش پیچید. لبخندی زد. به طرف سرویس بهداشتی رفت؛ وضو گرفت؛ به اتاق برگشت؛ سجاده را
پهن کرد و شروع به نماز خواندن کرد.
مهلا خانم وارد خانه شد.
ــ مهیا مادر...
جوابی نشنید، به سمت اتاق مهیا رفت. در را باز کرد، با دیدن مهیا روی سجاده، لبخندی زد و در را بست.
.....
ــ مهیا کجایی؟! شهاب دم در منتظره!
ــ اومدم مامان...
مهیا کفش هایش را پا کرد. سبد را برداشت، بعد از خداحافظی، از پله ها تند تند پایین آمد.
در را باز کرد.
شهاب به ماشینش تکیه داده بود. مهیا به سمتش رفت.
ــ سلام خانومی!
به طرفش آمد و سبد را، از دست مهیا گرفت و در صندوق گذاشت.
مهیا لبخندی زد.
ــ سلام!
ـ بریم که مریم و محسن خیلی وقته منتظرمون هستند.
مهیا سوار ماشین شد.
شهاب ماشین را روشن کرد و حرکت کردند.
مهیا به بیرون نگاهی انداخت.
ـــ صبح هوا خیلی گرم بود. ولی الان خداروشکر خنکه!
ـــ آره هوا عالیه، چه خبر دانشگاه چطوره؟!
ـــ توروخدا اسمش رو نیار شهاب! نمیخوام شبم خراب بشه...
شهاب خندید.
ـــ دختر، تو که خیلی به رشتت علاقه داشتی پس چی شد؟!
ـــ تو از کجا می دونی علاقه داشتم؟!
شهاب لبخندی زد و دست مهیا را گرفت و دنده را عوض کرد.
ـــ اون موقع که پوستر های مراسم رو طراحی کردی اینقدر قشنگ طراحی کردی، که معلوم بود کار کسیه که با
عشق و علاقه این طرح هارو زده...
مهیا نگاهش را به بیرون دوخت.
ـــ آره! علاقه داشتم، الانم دارم. ولی؛ حسش نیست...
ــ نه خانوم! باید حسش باشه. من می خوام زنم هنرمند باشه.
مهیا با اخم برگشت.
ـــ اگر نباشه؟!
شهاب خندید و گفت:
ـــ اوالاخماتو باز کن، دوما اگرم نباشه هم ما نوکرشیم...
مهیا مشتی به بازوی شهاب زد.
ـــــ لوس!
بعد از چند دقیقه، به پارک محل قرار رسیدند.
هردو پیاده شدند. شهاب سبد را با یک دست و با دست دیگری دست مهیا را در دستانش گرفت. وارد پارک شدند.
محسن از دور برایشان دست تکان داد. به طرفشان رفتند؛ بعد از سللم و احوالپرسی، مهیا کنار مریم نشست.
ــــ خب چه خبر؟! داداشم رو که اذیت نمیکنی؟!
مهیا چشم هایش را باریک کرد.
ـــ الان مثال داری خواهر شوهر بازی در میاری؟!!!!
ـــ ضایع بود؟!
ـــ خیلی!!!
هر دو زدند زیر خنده، که با نگاه شهاب خنده شان را جمع کردند.
مهیا و مریم مشغول، آماده کردن سیخ های کباب شدند.
محسن و شهاب هم مشغول روشن کردن آتش منقل، بودند.
شهاب به طرف دخترها آمد.
آماده شدند، مهیا سینی را به طرف شهاب گرفت.
ـــ بفرما آماده شدند.
ـــ دستت طلا خانومی!
مریم معترض گفت:
ـــ منم درستم کردم ها!!
اینبار محسن که به طرفشان آمده بود گفت:
ـــ دست شما هم درد نکنه حاج خانوم! حالل بی زحمت گوجه هارو بدید.
مریم، با لبخند سینی را به دست محسن داد.
مهیا مشتی به بازوش زد.
ـــ ببند نیشت رو زشته...
ــ باشه... تو هم شدی عین شهاب؛ فقط گیر بده...
ادامه دارد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4