#احسن_القصص
#تشرفات (قسمت اول) (هفت روز در محضر امام زمان ارواحنا فداه):
💥حضرت بقیة الله ارواحنا فداه هیچگاه حاضر نیستند دوستانشان حزن و اندوهی داشته باشند و اگر مشکلی پیدا کنند خود آن حضرت با الطاف خفیه و یا جلیّه آن را برطرف خواهند کرد. زیرا او امام مهربان و سرور و مولای انس و جان است. تشرف زیر را بخوانید:⬇️⬇️⬇️
در کتاب معجزات و کرامات آمده است که عالم جلیل القدر "حاج سید عزیز الله" فرمودند: من در زمانی که در نجف اشرف مشرف بودم برای زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام در عید فطر به کربلا رفتم و در مدرسه صدر میهمان یکی از دوستان بودم. یک روز که به مدرسه وارد شدم دیدم جمعی از رفقا دور هم جمع شده اند و می خواهند به نجف اشرف برگردند. ضمنا از من هم سوال کردند که شما چه وقت به نجف بر می گردید؟
✨💫✨
گفتم: شما بروید من می خواهم از همین جا به زیارت خانه خدا بروم، زیر قبه حضرت سیدالشهدا دعا کرده ام که پیاده، رو به محبوب بروم و ایام حج در حرم خدا باشم. همراهان و دوستان مرا سرزنش کردند که: دیوانه شده ای؟ چگونه می خواهی با این ضعف مزاج و کسالت پیاده در بیابانها سفر کنی؟ در همان منزل اول به دست عربهای بادیه نشین می افتی و تو را از بین می برند.
✨💫✨
من از سرزنش آنها فوق العاده متاثر شدم و قلبم شکست، با اشکِ ریزان از اتاق بیرون آمدم و یکسره به حرم مطهر حضرت سید الشهدا رفتم، زیارت مختصری کردم و به طرف بالای سر مبارک رفتم و گوشه ای نشستم و به دعا و توسل و گریه و زاری مشغول شدم. ناگهان دیدم دست یدالهی حضرت بقیة الله ارواحنا فداه بر شانه من خورد و فرمود: آیا میل داری با من پیاده به خانه خدا مشرف شوی؟ عرض کردم: بله
🔹ادامه دارد...
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
✨﷽✨
#حتما_بخوانید ♥️
✨شخصى نزد امام صادق رفت و گفت
من ازلحظه مرگ بسيارميترسم،چه کنم؟
🌸امام صادق(ع) فرمودند:
زيارت عاشورا را زياد بخوان..
آن مرد گفت: چگونه با خواندن زيارت
عاشورا از خوف آن لحظه در امان باشم؟
امام صادق فرمود: مگر
در پايان زیارت عاشورا نمى خوانيد؟
•{ اَللّهُمَّارْزُقْنیشَفاعَهَالْحُسَیْنِیَوْمَالْوُرُودِ }•
یعنی خدايا شفاعت حسين(ع)
را هنگام ورود به قبر روزى من کن...
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
#قرض
#وام
#بدهکار
#ادای_قرض
🌷بدهکاران و مقروضین بخوانند
💯✍جهت ادای قرض و دین این دعا را بعد از #نمازصبحِ اول ِ وقت باحضورقلب بخوانید
اگربیش از یکبار بخواند بهتراست.
💥تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبةً ولا وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً اللّهُمَّ اِنِّي اَعَوذُ بِكَ مِنَ البُوءسِ والفَقرِ وَمِن غَلَبَةِ الدَّينِ والسُّقمِ وَ أَسأَلُكَ أَن تُعينَني عَلَي أَدَاءِ حَقِّكَ إِلَيكَ وَإِلَي النّاسِ💥
❇️ومستحب است که بعد از فراغ سه مرتبه تکبیر بگوید.این دعاراعبدالله بن سنان از امام صادق(ع) روایت کرده و از جمله دعای های مجرب و قطعی است، بشرطِ مداومت و اعتقاد کامل قلبی
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
#احسن_القصص
#تشرفات ( قسمت دوم):
فرمود: پس قدری نان خشک که برای یک هفته تو کافی باشد و احرام خود را بردار، در روز و ساعت فلان همین جا حاضر باش و زیارت وداع بخوان تا با یکدیگر از همین مکان مقدس به طرف مقصود حرکت کنیم. عرض کردم: چشم اطاعت می کنم. آن حضرت از من جدا شدند و من از حرم بیرون آمدم و مقداری به همان اندازه ای که مولا فرموده بودند نان خشک تهیه کردم و لباس احرامم را برداشتم و به حرم مطهر مشرف شدم و در همان مکان معین مشغول زیارت وداع بودم که آن حضرت را ملاقات کردم.
✨💫✨
در خدمتش از حرم بیرون آمدیم و از صحن و شهر خارج شدیم ساعتی راه پیمودیم، نه آن حضرت با من حرف می زد و نه من می توانستم با آن او حرف بزنم و مصدع اوقات او بشوم و خیلی با هم عادی بودیم تا در همان بیابان به محلی که مقداری آب بود رسیدیم.
✨💫✨
آن حضرت خطی به طرف قبله کشیدند و فرمودند: این قبله است تو اینجا بمان نماز بخوان و استراحت کن من عصری می آیم تا با هم به طرفه مکه برویم. من قبول کردم آن حضرت رفتند و حدود عصری بود که برگشتند و فرمودند:
برخیز تا برویم، من حرکت کردم و خرجین نان را بر داشتم و مقداری راه رفتیم غروب آفتاب به جایی رسیدیم که قدری آب درمحلی جمع شده بود.
ادامه دارد...
🌹اللهم ارنی الطلعة الرشیدة
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
✨﷽✨
🔹راه حل مشکلات، خداشناسی است🔹
✍استاد فاطمی نیا:اگر انساني كه در عالم خيلي قدرتمند است به من زنگ بزند و بگويد فلان مشكلت را حل ميكنم و نگران نباش ، ديگر هيچ اضطراب و ترسي نخواهيم داشت.و مدام میگویی: خدایا چه وقت صبح میشود ! خداوند متعال كه قادر علي الطلاق است به همهی ما اين اطمينان را داده است اما مشكل اين است كه ما باور نداريم و الا مشكلات حل ميشد.
در سورهی مزمّل است. ميفرمايد : «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکیلاً» اين ايه منطقهی اسم اعظم است.هر کجا لا اله الّا هو دیدید دست و پای خود را جمع بکنید. البتّه اگر قبل از آن الله باشد که دیگر هیچ چیزی نمیشود گفت. «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ» منطقهی اسم اعظم است. اگر قبل از آن الله نبود، لا اله الّا هو بود باز هم دست و پای خود را جمع بکنید، سر خود را به زیر بیندازید. یعنی خیلی مقام بزرگی است.«رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکیلاً» تو بشر خاکی او را وکیل بگیر. به خدا ما اینها را باور نمیکنیم. عمر من تمام شد، یکجا گرفتاری داشتم، یک روز گفتم که ای نفس یک بار واقعاً حاضر هستی این را به خدا بسپاری که دروغ نگویی؟ دیدم نمیشود. چون میدانید ما از گلو به بالا حرف میزنیم.
یک نفر در دربار فرعون نفوذ کرده بود، شوخی نیست، کسی که میگوید: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلى» ای مردم من پروردگار اعلای شما هستم. کسی در دربار او نفوذ بکند، او را چه کار میکنند؟پوست سر او را میکنند. یک مرتبه این لو رفت، آمدند گفتند: چه نشستی، مسائل تو کشف شده است. گفت: «أُفَوِّضُ أَمْری إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ» کار خود را به خدا میسپارم، خدا به بندگان خود بصیر است.
چه شد؟ «فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا» خدا او را از آن مکرها و نیرنگها و ظلمهای آل فرعون حفظ کرد. در حدیث داریم که تعجّب میکنم از کسی که میترسد و این آیه را نمیخواند.بخوانند هم اتّفاقی نمیافتد، میدانید چرا؟ چون ما فقط خدا را امتحان میکنیم.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
﷽ #احکام_امر_به_معروف
❓پرسش
بعضی اوقات که داخل ماشین نشستیم یا داخل خانه، آهنگ های حرامی پخش می شود؛ آیا می توانیم در آنجا حضور داشته باشیم ولی گوش ندهیم، یا حتماً باید امر به معروف و نهی از منکر کنیم؟
✅پاسخ
با تحقّق شرایط نهی از منکر، بر شما نهی زبانی از منکر واجب است؛ و به علاوه حضور در مجلس غنا و موسیقی لهوی مناسب با مجالس لهو و گناه در صورتی که منجر به گوش دادن یا تأیید آن شود جایز نیست، ولی اگر مجبور به حضور در آن مکان هستید، واجب است که از گوشدادن به غنا و موسیقی حرام اجتناب کنید و اگر به طور غیر ارادی صدای موسیقی حرام و غنا به گوش شما برسد، وظیفه ای ندارید.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
#احکام_وضو
☑️سوال
آیا انجام عمل سهوی مثل خاراندن جزئیِ بدن یا کمی انحراف سر موجب ابطال نماز میشود؟
در چه صورت میتوان با وضویی که داریم نماز بخوانیم ؟ آیت الله وحید
✅پاسخ
✍مواردی را که بیان کرده اید نماز را باطل نمی کند.
✍وضو در صورتی که به قصد قربت و برای طهارت گرفته باشید، تا زمانی که یکی از مبطلات وضو پیش نیامده باشد، می توانید نماز بخوانید یا هر عمل دیگری که نیاز به وضو دارد انجام دهید.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
رمان #سارا
قسمت صد و هفتاد و ششم
صدای ناهنجارِ پرتمسخرش زودتر از خودش اعلام حضور می کند!
حقش بود محکم تر می کوبیدم در ملاجش تا امروز زبان تمسخرش برای ما دراز نمی شد...
دست در جیب های جینش وارد سالن می شود و نگاه باریک و تیره اش من را نشانه می گیرد نگاهم روی زخم پیشانی اش می افتد و او پوزخند می زند.
چشم می دزدم و ارسلان سکوت را می شکند.
-کجاست؟
پیرمرد که حاج بابا نام دارد چند بار عصایش را محکم روی زمین می کوبد و صدای بم و خروشانش بر تنم لرزه می اندازد.
-تا وقتی یاد نگرفتی حرمت آدمای این خونه رو حفظ کنی پاتو اینجا نمی زاری!
دایی رحمان با گلایه حاج بابایش را صدا می زند و نگاه خروشان پیرمرد اجازه ی گلایه ی بیشتری را نمی دهد.
ارسلان قدمی جلو بر می دارد و فراز حالت تدافعی به خودش می گیرد دست حامد روی شانه ی ارسلان می نشیند ارسلان با حرکتی آرام دست حامد را از روی شانه اش رها می کند.
-مادرمو می بینم؛بعدش میرم از خونه ای که آدماش ادعای حرمت دارند و حرمت مهمون نمی دونند!
اخم های پیرمرد درهم می شوند و نیم نگاهی به منِ ترسان می اندازد با عصایش اشاره ای به من می کند.
-حساب تو...
دوباره اشاره ای با عصایش به ارسلان می کند و ادامه می دهد
-از این پسره ی ناخلف جداست !
با اخم نگاهم می کند.
-خوش اومدی دختر...
قلبم را در سینه در آورد و خوش آمدم می گوید!
نمی توانم هیچ عکس العملی نشان دهم و زیر ذره بین نگاه حاج بابای تازه پیدا شده در حال آب شدنم!
چه چیز را اینطور دقیق بررسی می کند؟
دایی رسول و دایی رحمان زودتر به خودشان می آیند می خواهند که ادامه ی دعوا را با نشستن در نشیمن خانه ادامه دهند!
البته این استدلال من است!
حالا ما نخواهیم تو استدلال کنی چه کسی را باید ببینیم هاا؟
-من اومدم مادرمو ببینم و برم!
فراز جلوتر می آید و با ژست مذخرفش می گوید که:-بیا داداش خودم نشونت می دم راهو...
کلمه ی داداش را پر از انزجار بیان می کند و من دارم حرص می خورم که ارسلان برای چه کسی جانش را به خطر انداخته بود! برای نگاه زیر چشمی اش چشم غره می روم و او بر می گردد رو به حاج بابایش سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می خواهد که من و ارسلان به دنبالش برویم سریع دستی روی شالم می کشد تا از مرتب بودنم جلوی مادرشوهری که در بستر مرگ است مطمئن شوم! جلوی نگاه پر از جدیت حاج بابا به دنبال فراز می رویم از راهروی بزرگ و طویلی که پر از در هایی که باید اتاق خواب باشند عبور می کنیم کنار در چوبی طلایی رنگ توقف می کند دستیگره را پایین می دهد و با ضربه ی آرامی در را باز می کند.
-برید تو...
به شدت صدایش اندوهگین شده است و چهره اش صد درجه با فراز دو دقیقه ی پیش فرق می کند حال و هوای ارسلان هم کمی از فراز ندارد دستانش کمی می لرزند و با این حال سعی در کنترل خودش دارد با قدم هایی لرزان وارد اتاق می شویم نگاهم روی تخت روی زنی نحیف و به شدت زرد و نزار می افتد ماسک اکسیژنی روی بینی و دهانش را پوشانده و نفس های سنگینش به سختی بالا پایین می شود چهره ی درمانده ی ارسلان با دیدن مادرش سرخ می شود قدم های بلندی تا رسیدن به تخت بر می دارد بالای سر مادرِ مریضش می ایستد می فهمم که آرام مادرش را می خواند.
-مامان...
لعنتی؛ صدایش می لرزد...
قطره اشکی از گوشه ی چشمانم می چکد چند قدمی برای نزدیک تر شدن به ارسلان بر می دارم پلک های نداشته ی زن تکان آرامی می خورد ارسلان بار دیگر صدایش می زند:-مامان...
چشمان پر انتظار زن که فریاد میزند مادر این مرد است باز می شود لحظه ای گنگ به ارسلان نگاه می کند صورت رنجور بیمارش کمی مچاله می شود قطره اشکی از گوشه ی چشمانش راه می گیرد دستان لرزان ارسلان روی گونه ی بی رنگ و روی مادرش می نشیند،دستانِ بی رمقش بالا می آیند و ماسک اکسیژن را به سختی از جلوی دهانش بر می دارد.
-بالا خره اومدی...
با نفس های بریده بریده می گوید چشمانش با دیدن ارسلان نورانی شده ارسلان اما در سکوت و پر از درماندگی نگاهش می کند و به نوازش آرام گونه اش ادامه می دهد.
-می ترسیدم بمیرم وآرزوی دیدنتو به گور ببرم!
نویسنده : رویا قاسمی
ادامه دارد...
📚 🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمان های #سارا و #سراب_خوشبختی 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
رمان #سارا
قسمت صد و هفتاد و هفتم
نفسش تنگ می شود و ماسک را جلوی دهانش می گذارد و نفس عمیقی می گیرد دوباره ماسک را بر می دارد و تازه متوجه من می شود لبخند لاجونی می زند.
-تو سارایی؟
سر تکان می دهم با دستش اشاره می زند که جلوتر بروم دستش را بالا نگه می دارد با انگشتانم انگشتانش را می گیرم مانند پدرش با دقت نگاهم می کند انگشتانم را نوازش می کند.
دست چپش را بالا می آورد و انگشتری با نگین زمردی رنگ زیبایی میان انگشتان لاغرش می درخشد انگشتش را خم می کند انگشتر به راحتی از انگشتش سر می خورد.
به ارسلان نگاه می کند.
-پدرت برام گرفته بود هیچ وقت نتونستم از خودم جداش کنم...
انگشتر را درون انگشتم فرو می کند. ازنگاهِ بی رمقش می خوانم که می خواهد مواظب پسرش باشم دوباره به ارسلان چشم می دوزد و می فهمم که می خواهند تنها باشند قدمی عقب بر می دارم و با چشمان اشکی از اتاق خارج می شوم. فراز را می بینم که به دیوار تکیه داده است با چشمان اشک آلود برایش اخم می کنم لبانش کش می آید.
-تو چته زن بردار...
من هم به دیوار تکیه می دهم درست روبرویش.
-من زن برادرت نیستم!
با حالت بامزه ای صورتش را جمع می کند.
-نگو دلم می شکنه!
دیوانه ی احمق...
برایش چشم غره می روم.
-برو دعا کن که جاش نیست وگرنه یه دونه مو رو سرت نمی ذاشتم.
با دهانی بسته می خندد و سرش را با تاسف برایم تکان می دهد.
از او رو برمی گردانم و زیر لب بی خاصیتی نثارش می کنم. مثل اینکه متوجه زمزمه ام می شود چون خنده هایش قطع می شود و کینه توزانه نگاهم می کند.
به جهنم که شنید والا...
ارسلان با چشمان سرخ و صورت ملتهب از اتاق خارج می شود و بدون اینکه به فراز توجهی نشان دهد می گوید که برویم! صدایِ گرفته اش نشان از حال خرابش دارد و نمی دانم چه بین او و مادرش گذشته است!
حالا نمی شد ادای عروس های فهمیده را در نیاوری و همان جا بمانی؟ بله که می شد فقط آن وقت ارسلان خودش دست به کار می شد و با زبان بی زبانی حالیم می کرد که از اتاق خارج شوم!
ارسلان با قدم هایی تند در حالی که دستان مرا هم گرفته به سرعت از کنار حاج بابا و دایی هایش می گذرد از خانه خارج می شویم.
حداقل یک خداحافظی می کردیم زشت نبود؟ حال آشفته اش هم اجازه ی اظهار نظری را به من نمی دهد تقریبا دنبالش می دوم تا وارد کوچه می شویم حامد هم پشت سرمان می آید. حال همه بد است و ارسلان از همه مان بدتر...
**
ساعتیست که مقابل چشمان نگران زندایی شکوه و دختر و عروسش بدون حرفی به اتاقی که در اختیارمان گذاشته اند آمدیم. ارسلان از زمان برگشتمان هیچ حرفی نزده و روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده است.
انقدر هم سگرمه های درهمش عجیب درهم هستند که توانایی حرف زدن نداشته باشم.
یعنی تا این حد...
در حالی که خودم را مشغول مرتب کردن لباس هایمان نشان می دهم با ذکر صلواتی که چندان هم تاثیر گذار نیست به حرف می آیم.
-میگم که...
-الان نه!
تن خشمگین صدایش زبانم را بند می آورد پسرک تخس بداخلاق! برای کتش که میان دستانم است زبان درازی می کنم و نیشگون محکمی هم از آستین کتش می گیرم!
حرصِ زیاد آدم را به چه کارهایی وادار می کند...
کت را آویزان می کنم و کنارش می روم.
-مثلا منو آوردی اینجا حرص نوش جان کنم؟
توجهی نمی کند پوفی می کشم لبه ی تخت می نشینم.
-زشت نیست یه ساعته اومدیم چپیدیم تو اتاق؟
باز هم جواب نمی دهد...
-میشه بگی چی شده؟
-یعنی نمیبینی چی شده؟
دلخوری اش باعث می شود زبان درازی نکنم و از در محبت وارد شوم.
-خوب الان زانوی غم بغل گرفتی چیزی حل شده؟
-من فقط احتیاج به سکوت دارم!
دلخور نگاهش می کنم.
-خیلی ممنون! راحت باش بگو برو بیرون دیگه...
با چشمانی باریک نگاهم می کند.
-من این حرفو زدم؟
شانه بالا می اندازم
-غیر مستقیم گفتی خوب!
با دستش آرام بر گونه ام می کوبد که باعث می شود اخم کنم و در کمال پررویی می گوید:-می دونی که با کسی تعارف ندارم نخوام اینجا باشی مستقیم میگم برو بیرون!
لبانم کج می شود.
-منم با کسی تعارف ندارم نخوام کاری و انجام بدم نمی دم از کسی هم نمی ترس...
بلافاصله نیم خیز می شود و با چشمان وحشتاک نگاهم می کند.
-بیرون حالا!
نویسنده : رویا قاسمی
ادامه دارد...
📚 🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمان های #سارا و #سراب_خوشبختی 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2