#گشایش_کار
#گشایش
#کار_گشا
این آیه را هر کس بسیار بخواند کار بسته او گشاده گردد
🔰🔰آیه 《186》 سوره #بقره :🔰🔰
🍁وإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ🍁
📚منبع : خواص آیات
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
#احسن_القصص
✨﷽✨
✅حکایتی زیبا و تاثیر گذار از شیخ حسین انصاریان
✍روزی حضرت موسی (ع) روبه درگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود بارالها می خواهم بدترین بنده ات را ببینم ندا آمد که صبح زود به در ورودی شهر برو اولین کسی که از شهر خارج شد او بدترین بنده ی من است. حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت، پدری با فرزندش اولین کسانی بودند که از در شهر خارج شدند.
حضرت موسی گفت: این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد و پس از سپاس از خدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت: بار الها حال می خواهم بهترین بنده ات راببینم. ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو و آخرین نفری که وارد شهر شد بهترین بنده ی من است. هنگام شب موسی(ع) به در ورودی شهر رفت و دید آخرین نفر همان پدر با فرزندش است! رو به درگاه خدا کرد و گفت: خداوندا چگونه ممکن است بدترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد؟! ندا آمد ای موسی این بنده که هنگام صبح از در ورودی شهر خارج شد بدترین بنده من بود، اما هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسید: پدر! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟ پدر پاسخ داد: آسمانها.
فرزند پرسید: بزرگتر از آسمانها چیست؟ پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نیز بزرگتر است. فرزند پرسید: بزرگتر از گناهان تو چیست؟ پدرکه دیگر طاقتش تمام شده بود به ناگاه بغضش ترکید و گفت : عزیزم مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
#پرسش_پاسخ
❓سوال:
بهترین راه بیدار شدن کامل از خواب غفلت و پیدا کردن استاد تزکیه نفس چیست؟
🔅پاسخ: انسان وقتی احساس خطر کند، بیدار می شود. یک فردی داخل اتاق خوابیده اطرافش، آتش گرفته، احساس می کند اگر چند دقیقه ای بخوابد خطر به سراغ او می آید، انسان باید احساس خطر بیشتری بکند خدا انسان را اشرف مخلوقات خلق کرده و در این دنیا آورده و گفته اگر مراقب اعمالت باشی به بهشت می روی و اگر مراقب نباشی به جهنم می روی. مردم اگر این احساس خطر را نکنند شاید بیدار نشوند، برخی هم مرده اند گاهی انسان فقط تند خوردن و خوابیدن و راه رفتن را یاد گرفته که کار همه حیوانات است پارسال انسان بدی بوده امسال هم همین طور، سی سال است کارش خوردن است و غذاها و نعمات به این خوبی را تبدیل به نجاست می کند. بعضی غیر از این کار دیگری ندارند، وجودشان فایده ای ندارد،... این قدر بیهوده می شوند که می گویند چرا خدا ما را خلق کرد. انسانی که پایش را توی لجنزار گذاشته مسلما می گوید: چرا مرا اینجا آورده اید؟ ما در لجنزار هستیم. طلبکار، خانه خراب، اعصاب ها خراب، معده خراب، مزاحمتهای مردم، حرف های اطرافیان، گرفتاریهای گوناگون، چرا خدا ما را آورده اینجا، چون انسانها هیچ وقت هم تقصیر را به گردن خود نمی گیرند. اگر در آغوش محبوبت باشی یقینا این حرف را نمی زنی، انسان اگر خطر را احساس کرد بیدار می شود اما برخی را که فکر می کنیم خوابند، مرده اند ماه رمضان این همه سر و صدا می آید بیدار نمی شود، بلا نازل می شود کتکش می زنند بیدار نمی شود بهترین راه بیدار شدن نقل و تذکر حال اولیا خدا است چه می دیدند؟ چه می کردند؟ در چه وضع روحی بودند؟ این توصیفات در بیداری از خواب غفلت خیلی موثر است.
🔅در مورد استاد هم هر چه بیشتر اهمیت دهید زودتر پیدا می کنید اگر دندانتان شب تا صبح درد بکند و نگذارد بخوابید فردا ساعت هشت صبح یک دکتر پیدا می کنید به هر زحمتی هم که باشد، دندانتان را بکشد که امشب هم مانند دیشب بیداری و درد نکشید.
✴️حضرت استاد آیتالله ابطحی رحمة الله علیه
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
📿📖 #احکام_متفرقه
📕سؤال
اگر شیر خودکار را در ورودی آب ساختمان نصب کنیم، آیا آب لوله کشی حکم آب کر را دارد؟
📗پاسخ
اگر در هنگام شستن، اتصال به آب لوله کشی محقق شود حکم آب کر را خواهد داشت.با توجه به اینکه معمولاً با باز نمودن شیر آب در ساختمان، پمپ به کار افتاده و دریچه شیر خودکار باز شده و آب ساختمان متصل به آب شهری می شود، حکم آب کر را داشته مگر مطمئن شویم که این ارتباط قطع شده که در آن صورت حکم آب قلیل را خواهد داشت.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
📿📖 #احکام_سود
📕سؤال
آیا گرفتن سود بانکی از بانک های ایران حلال است؟
📗پاسخ
ماهیت سپرده گذاری آن است که مشتری، پول خود را برای سرمایه گذاری به صورت سپرده کوتاه یا بلند مدت، نزد بانک می گذارد و بانک را طبق قراردادی وکیل می کند تا آن را در معاملاتی به کار گیرد.
در این صورت عملیات بانکی بدون ربا است و سود حاصل از این معاملات، به سپرده گذار تعلق دارد،
تنها بانک از محل این سود حق وکالت دریافت می کند.
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
رمان #سارا
قسمت صد و هفتاد و هشتم
از ترس از جایم می پرم و واقعا می خواهم از اتاق بروم بیرون که خنده بی موقعش چشمانم را گرد می کند ابرو بالا می اندازد برایم.
-من هر کسی نیستم بچه!
این مرد چرا انقدر حرص درار است.
-تو لولویی آخه؛ همه کس که لولو نمیشن!
پر از حرص رو به صورت خندانش می گویم و می خواهم از اتاق خارج شوم که با اخطار صدایم می کند.
-سارا...
طلبکار و دست به سینه نگاهش می کنم.
-شالت کو؟
دستم را روی سرم می گذارم.
-اِ وا خاک به سرم حواسم نبود!
با خنده برایم سر تکان می دهد و دوباره تنش را روی تخت می اندازد شالی برمی دارم و تصمیم می گیرم کمی با زن های خانه آشنا شوم!
وارد پذیرایی می شوم ظاهرا که کسی نیست صدای پچ پچ آرامشان را از آشپزخانه می شنوم. هر چه گوشم را تیز می کنم تا چیزی دستگیرم شود فایده ای ندارد که ندارد!
گوش هم انقدر به درد نخور می شود مگر...
دست از گوش ایستادن بر می دارم هر چند نتیجه ای هم نداشت! با لبخند که وارد آشپزخانه می شوم هر سه از پشت صندلی هایشان بلند می شوند کمی دستپاچه به نظر می رسند و مشخص است که اصلا انتظار حضورم را نداشته اند.
-چرا سرپا ایستادی دخترم بیا کنار ما بشین اگه هم سختته بریم پذیرایی.
با لبخند نصفه و نیمه می روم روی صندلی کنار سحر می نشینم و می گویم:- نه همین جا خوبه ببخشید شما رو هم تو زحمت انداختیم.
زندایی شکوفه لبخند می زند
-چه زحمتی دخترم باور کن که دیدن ارسلان کنار زنش برام منتهای آرزو بوده.
تشکری می کنم فاطمه برایمان میوه می آورد و سحر هم چای می ریزد. زندایی شکوفه ظرف شیرینی را سمتم می گیرد.
-بردار دخترم فاطمه خودش درست کرده از هر انگشتش یه هنر می ریزه!
لبخند پر غرور فاطمه مرا یاد دستپخت معرکه ام می اندازد یک دانه شیرینی از ظرف بر می دارم و کنار استکان چای ام می گذارم.
-دستتون درد نکنه.
-نوش جونت سارا جان.
حامد هم زن با کمالاتی دارد ها...
سحر با لبخند غلیظی نگاهم می کند می خواهم لبخندش را پاسخ دهم که یادم می آید دو سال است با شوهرم تلفنی حرف می زند همین باعث می شود بدجنس شوم هر چقدر هم خیلی کوچک باشد باز من حسودیم می شود. دسته ی استکان کمر باریک را میان انگشتانم می گیرم و خیلی بی مقدمه می گویم:- سرطان دارند؟
گردی از غم روی چهره هایشان می نشیند سحر سر تکان می دهد.
-اره چند ساله...
اه عمیقی می کشد و زندایی شکوفه ادامه می دهد.
-برای درمان آلمان هم رفتن اما نتیجه ای نداشت...
با گوشه ی روسری اش گوشه ی چشم نم ناکش را پاک می کند.
-حدیث فقط چشم به راه ارسلان بود...
نامش حدیث بود!
-همین امروز و فرداست که...
بغض امانش نمی دهد و فاطمه با ناراحتی شانه های مادرشوهرش را می مالد.
-گریه نکن مامان فشارت می افته قربونت برم!
سحر هم گریان نگاهشان می کند
-چرا این همه سال از ارسلان دور بودین؟
با سوال ناگهانی ام هر سه خشک شان می زند و خیره ام می شوند خوب یهویی پرسیدن مگر چه عیبی دارد؟
زندایی شکوفه با نگاهی به عروس و دخترش ترجیح می دهد خودش جوابم را بدهد.
-نمی دونم درسته این حرف ها رو من بهت بگم یا نه!
با آه عمیقی سر تکان می دهد.
-ارسلان و حدیث بعد از سال ها بهم رسیده بودند همه چی خوب بود خیلی هم خوب بود با خبر ازدواج پروانه و ارسلان خوب تر هم شد نمی دونیم دقیقا چی شد که ارسلان شب عقد و عروسی پشت پا زد به همه چی و آبروی همه رو زد به حراج و نیومد که نیومد...
اه بلندی می کشد.
-به دو روز نکشید پروانه خودکشی کرد و پدرش سکته کرد و خونه نشین شد این غده ی سرطانی هم که یه مدت بود دست ازسر حدیث برداشته بود دوباره سرو کله اش پیدا شد...
اه عمیق دیگری می کشد و می گوید:- از اون سال به بعد تو خونه هامون انگار گرد مرده پاشیدن...
نمی توانم عکس العملی به حرف هایش که غیر مستقیم ارسلان را باعث و بانی این اوضاع می داند نشان دهم.
-پیش خودتون نگفتین چرا ارسلان پشت پا زد به همه چی؟ به نظرتون ارسلان آدم بی آبرو کردن کسی هست؟ اونم خانواده ی خودش...
نویسنده : رویا قاسمی
ادامه دارد...
🔴دانلود نسخه کامل رمان های #سارا و #سراب_خوشبختی 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
رمان #سارا
قسمت صد و هفتاد و نهم
سر تکان می دهد.
-چی بگم مادر؛ هزار بار حامدم ازش پرسید دایی هاش ازش پرسیدن حرف نزد که نزد آخرین روزی هم که اینجا بود دعوای سختی با مادرش و حاج بابا داشت بعد از اون رفت که رفت...
هر چهار نفر در اندوهی عمیق فرو می رویم این سکوت ارسلان چه معنی داشت آخر؟
هیچ کدام تمایلی به ادمه ی صحبت نداریم و بدون اینکه حرفی بزنم از آشپزخانه خارج می شوم.
پیش بینی زندایی شکوه درست از آب در آمد و درست نیمه شب همان روزی که ارسلان مادرش را دید؛ مادرش از دنیا رفت! روز های سخت کنار عزاداری های جانسوز اقوام ناآشنا شروع شده بود حال روحی ارسلان به شدت خراب بود و این را من که همسرش بودم از بی خوابی هایش و بی قراری هایی که در خواب های کوتاهش داشت متوجه می شدم.از همه رنج اور تر حضور پیرمردی شکسته روی ویلچر بود که با لبان کج شده برای همسرش زار می زد و فرازی که پا به پای پدرش زجه زد!
هوشنگ خان و مامان شکوه و کتایون و همسرش به همراه دایی شهروز و زهرا هم در مراسم تدفین مادر ارسلان حضور داشتند مراسم تدفینی که بیش از هزار نفر حضور داشتند که از شهر های دور و نزدیک آمده بودند و برای یه سری از مهمانان هتلی برای استراحت و اقامتشان در نظر گرفته شده بود. از فراز و سکوت بی اندازه وحشتانکش بیم داشتم نگاه های انتقام آمیزش که روی ارسلان می چرخید قلبم در سینه می کوبید و نمی دانستم که در این موقعیت چه کاری می توانم بکنم! تمام سعی ام را می کردم که ارسلان خودش را تنها حس نکند و ثانیه ای از او غافل نمی شدم در این چند روز مجبور بودیم هر روز به خانه حاج بابا برویم حاج بابایی که با رفتن تنها دخترش شانه های خمیده و افتاده اش هیچ شباهتی به مردی که روز اول دیده بودم نداشت! یک سال بیشتر از مرگ همسرش نمی گذشت که دخترش را هم به خاک سپرد و حالش به قدری وخیم شد که در بیمارستان در بخش مراقبت های ویژه بستری شد البته دو روز بیشتر در بیمارستان نماند و البته که خودش نامه ی ترخیصش را امضا زد!
مراسم هفت هم با شکوه تمام به پایان رسید مهمانان رفته بودند و در سالن خانه ی حاج بابا نشسته بودیم برادران حدیث و همسرانشان حسابی سنگ تمام گذاشته بودند و دقیقه ای از هیچ کداممان غافل نمی شدند سکوت ارسلان و فراز در این روزها همه را نگران کرده بود البته که نگاه های خصمانه ی فراز سهم عظیمی در این نگرانی داشت!
-دیگه کاری نداری اینجا انجام بدی دست زنتو بگیر و بره همیشه گورتو گم کن!
دایی رحمان به فراز می توپد.
-فراز احترام بزرگترتو نگه دار!
نگاهش از روی ارسلان برداشته نمی شود.
-اون هیچی نیست دایی؛ بزرگتر که جای خود دارد!
ارسلان اما بی تفاوت ترین نگاه هایش را تقدیم این مثلا برادر می کند و فراز کوتاه نمی آید.
-می دونی که هیچ حقی نسبت به سهم الارث مامان نداری...
ارسلان که برمی خیزد همه با اضطراب بلند می شویم تا از یک درگیری احتمالی جلوگیری کنیم. ارسلان اما گام هایش را به سمت در خروجی خانه برمی دارد و من هم کنارش گام برمی دارم هنوز از پله ی اول پایین نرفته ایم که صداهایی که با فریاد فراز را به نام می خوانند به گوشمان می رسد به سرعت سرم را می چرخانم و فراز خشمگین را می بینم که به سمت ارسلان یورش می آورد جیغ بلندی می کشم ارسلان با دستش مرا به کناری می کشد ویقه ی پیراهن سیاه رنگش میان پنجه های فراز گرفتار می شود.
-تو یه آشغالی با چه رویی تو چشامون نگاه می کنی بی آبرویی و به کجا رسوندی...
یقه ی ارسلان را محکم بین انگشتانش تکان می دهد و وساطت دایی هایش و جیغ های زندایی هایش تاثیری ندارد ارسلان خشمگین نگاهش می کند تلاشی برای رهایی یقه اش نمی کند و فراز جریح تر می شود.
-رفتی حسابمو با اون شرخر تصفیه کردی که چی و ثابت کنی، می خوای آبروی نداشته اتو بخری کثافت بی همه چیز...
-ببند دهنتو!
نویسنده : رویا قاسمی
ادامه دارد...
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
#ویدیو
#صبح_بخیر
سلام به سه شنبه۱۴۰۱/۸/۱۷خوش آمدید❤️
♥️صبح زیبایی دیگر ، برکتی دیگر
💚و فرصتِ دیگری برای زندگی
💖به هر نفس به عنوانِ یه هدیه از طرف خدایِ مهربون نگاه کنیم
💛تصميم بگيریم كه از موهبتهاى زندگيمون بيشتر از مشكلات حرف بزنىم
💜تمركزمون رو روى هرچيزى بذاریم زیاد و زیادتر میشه
💙پس فقط منتظر اتفاقهای خوووب و عاااالی باشیم و مطمئن باشیم به واسطه ی وجودِ خدا هر چیزی ممکنه
💝روزگارتون سرشار از عشق و آرامش 😇
《بامنتشرکردن 🔥 #لینک_کانال🔥 در ثواب دعاها با ما شریک شوید》👇👇
https://t.me/Manavi_2 👈 تلگرام
در واتساپ👇
https://chat.whatsapp.com/LNdHoSUIDkrLTlZO2Wqf6r
ایتا
eitaa.com/Manavi_2