eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
۷۲ کیلو گندمه
هر کس نزدبک حسینه شهید کربلا ته کوچه پسته و تمایل داره کمک کنه لطفا با یک سینی تشریف بیاره کمک ممنونم😅
داروخانه معنوی
حکمت ۲۵۹ 🔴شناخت جایگاه وفاداری (اخلاق اجتماعی،سیاسی) 🎇🎇#حکمت۲۵۹ 🎇🎇🎇 ۲۵۹- وَ قَالَ ( عليه السلام
حکمت ۲۶۰ 🔻پرهیز از مهلت دادن های خداوند(اعتقادی معنوی ) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ۲۶۰- وَ قَالَ ( عليه السلام ) : كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ وَ مَا ابْتَلَي اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ . قال الرضي : و قد مضي هذا الكلام فيما تقدم إلا أن فيه هاهنا زيادة جيدة مفيدة و درود خدا بر او فرمود: با احسان پياپي خدا، گناهكار را گرفتار كند و پرده پوشي خدا او را مغرور سازد، و با ستايش مردم فريب خورد و خدا هيچ كس را همانند مهلت دادن، مورد آزمايش قرار نداد. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
دعا خیلی اثر داره دست به دعا بشیم برای حقارت بیشتر دشمنمون برای زنده گیری و تحقیر خلبانان آمریکایی برای منهدم شدن هواگرد های بیشتر آمریکایی دعا اثر داره ...
دعای توسل همگانی پخش مستقیم از حرم امام رضا ع هم اکنون از شبکه ۳سیما
قربانی دیروز و امروز
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۴۳ 🍃از زبان مینا...🍃 چند مدتی از عقدمون میگذشت و همه چیز خوب پیش میرفت.. بعد از سالها فک میکردم ... که دیگه خلاص شدم از دست گیر دادنهای بی مورد بابام... فک می‌کردم دیگه کسی نیست که تک تک کارهام رو بهش بگم ... که چیکار میکنم و کجا میرم.. دوست داشتم به همه اون چیزهایی که برام عقده شده بود توی این زندگی جدیدم برسم... چیزایی که همیشه دوست داشتم بهشون برسم ولی نمیشد.. نمیخواستم دیگه لحظه ای به گذشته فکر کنم... . محسن برای اینکه تو خواستگاری جلوی بابام حرفی برا گفتن داشته باشه سر یه کار موقت رفته بود و خونمون هم باباش برامون رهن کرده بود... همه چیز آماده ی شروع زندگی رویاییمون بود کنار هم دیگه.. زندگی ای که سخت منتظرش بودم.. زندگی کنار کسی که عاشقش بودم و این چند ماهه تو رویاهام باهاش سیر میکردم... چند هفته و چندماه_اول از زندگی مشترکمون همه چیز خوب بود و طبق روال پیش میرفت... همونجوری که فکرش رو میکردم... اما... بعدازچندماه کم کم رفتارهای محسن عوض شد و یه جور دیگه ای شد... به من میگفت نباید زیاد پیش پدر و مادرم برم چون تو سطح_ما نیستن... و به جاش تا میتونیم خونه پدر و مادر اون بریم... ولی پدر و مادر محسن با من سرد بودن و تحویلم نمیگرفتن... . محسن بهم میگفت با خاله و بقیه فامیلا و دوستام رفت و آمد نکنم... چون به ما حسادت میکنن و تو زندگیمون سنگ میندازن... . حتی به من تو فضای مجازی زیاد باشم و حتی تو گروه دانشگاه میگفت اگه سئوالی داری بگو من_بپرسم... تو دانشگاه هم همیشه کنار و دور و برم بود.... و لحظه ای تنهام نمیزاشت اماخودش همیشه در حال گرم گرفتن با دخترای همکلاسی و بگو و بخند تو گروها بود... به خاطر عشقمون این چیزا زیاد برام مهم نبود .... اما یه روز از این وضع خسته شدم و بهش گفتم -محسن چیو میخوای ثابت کنی؟ اینکه مثلا خیلی غیرت داری؟ -در مورد چی حرف میزنی مینا؟ -چرا همیشه منو میپایی؟ چرا نمیزاری یه دیقه با دوستام باشم...به من شک داری؟ -این چه حرفیه مینا؟ من دوستت دارم... نمیخوام کسی تو رو از من بگیره -قرار نیست کسی من رو از تو بگیره محسن... این همه زوج تو این دنیا و تو این دانشگاه هستن -تو نمیدونی...خیلیا نمیخوان ما خوشبخت باشیم... -به نظرت الان هستیم؟اصلا تو خودت چرا تو گروها هستی و بگو و بخند میکنی -گفته بودم که...پسرا و دخترا تو این چیزا خیلی دارن -بر فرض که حرفت درست باشه...مگه اونای دیگه دختر نیستن که سئوالاشونو جواب میدی؟ -خب اونا اگه صاحب دارن و روشون غیرت داره بیاد جمعشون کنه...اونا به ما ربطی نداره... -واقعا که محسن!! . 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2