سلام ببخشید من یه بیماری لا علاج دارم فقط خدا می تونه کمکم کنه میشه ازتون خواهش کنم توی کانال بزارید که برام دعا کنند ممنونم من اسمم لیلا ست
لطفا همگی با نفسهای گرمتون نفری ۷ حمد شفا برای این خواهر عزیزمون بخونید
ممنونم🌹
💠 علامه امینی ره:
هرکس بعد از صلوات بگوید «و عجل فرجهم»، من او را در ثواب نوشتن کتاب الغدیر شریک میکنم...
تعجیل در فرج صلواتی بفرستیم.
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۴ 🍃از زبان مجید🍃 چند ماه از ماجرای ع
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۴ 🍃از زبان مجید🍃 چند ماه از ماجرای ع
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۵
ولی خب همونطور که گفتم باید این حس #سرکوب میشد...
.
باهم دیگه وارد سالن مسابقه شدیم...
.
قرعه کشی انجام شد
و تیم ما اخرین تیمی بود که روی صحنه میرفت...
مسابقه به این صورت بود که نمونه ها تک تک توی دستگاه فشار قرار میگرفتن و هر نمونه که دیرتر میشکست برنده مسابقه بود...
.
تیم ها تک تک روی صحنه میرفتن و رکورد میزدن...
ولی با رکورد نمونه ی ما که تو ازمایشگاه ازمایش کرده بودیم خیلی فاصله داشتن...
هر کدوم که میرفتن امید من و زینب به قهرمانی بیشتر میشد...
از نگاه ها و دعاهای زیر لب زینب معلوم بود که خیلی استرس داره...
منم استرس زیادی داشتم ولی نمیخواستم معلوم بشه...
.
همه تیم ها رفتن و رکوردها نشون میدا که حتی با زدن نصف رکورد ازمایشگاه هم ما قهرمانیم
از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم
چون داشتم نتیجه تلاش ها ماه ها زحمتم رو میدیدم
نتیجه ماه ها بی خوابی کشیدن های من و زینب....
از صدا و سیما هم اومده بودن و قطعا با تیم برنده مصاحبه میکردن
.
بالاخره اسم مارو صدا زدن و روی جایگاه رفتیم برای تست نمونه...
وقتی اون بالا رفتم توی فکرم بین جایگاه تماشاچیا مینا و خاله و همه رو میدیدم که دارن موفقیت من رو میبینن...
نمونه رو تو دستگاه گذاشتیم و دستگاه روشن شد...
چشمام رو بستم تا ثانیه های نمونه تحت فشار رو نبینم و میشمردم اما با صدای جیغ زینب به خودم اومدم...
_واییییییییی..... نهههههههههه.....
نمونه سر چند ثانیه شکسته بود و خرد شده بود
اصلا باورم نمیشد....
این امکان نداره...
اما همه چیز تموم شده بود...
رفتم یه گوشه از سالن نشستم...
و با حسرت اهدای مدال به تیمی که رکوردشون حتی نصف رکورد ما تو ازمایشگاه هم نبود رو تماشا کردم.
حوصله حرف زدن با هیچ کس رو نداشتم...
با زینب خداحافظی سردی کردم و رفتم سمت خونه...
توی راه داشتم فکر میکردم چقدر بدبختم من
چرا هرچیزی که بهش امید دارم رو خدا نا امید میکنه؟
.
شب چند بار زینب پیام داد ولی جواب ندادم...تا اینکه دیدم خیلی پیام میده..
-سلام...هستین؟
-سلام...بله...بفرمایین؟
-میخواستم عذر خواهی کنم ازتون
-بابت؟
-خب شاید اگه من کارم رو بهتر انجام میدادم این اتفاق نمی افتاد
-نه خانم..مقصر نه شمایید و نه هیچ کس دیگه...مقصر منم و شانسم
-شما همیشه اینقدر زود جا میزنید؟؟
-درک نمیکنید حالم رو..
-چطور درک نمیکنم...مگه من کمتر از شما زحمت کشیدم؟
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۴۵ ولی خب همونطور که گفتم باید این حس
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۴۶
-چطوردرک نمیکنم...مگه من کمتر از شما زحمت کشیدم؟ منم مثل شما بی خوابی کشیدم و الانم ناراحتم ولی این فقط یه بازی بود...مثل بقیه زندگیمون... همه زندگیه یه بازیه...یه بار باخت...یه بار برد... توی این مسابقه همه تیم ها زحمت کشیده بودن و امروز فقط یه تیم برنده میشد...هیچکس هم با ما قرارداد امضا نکرده بود که اون تیم برنده ماییم...
ما کارمون تا قبل شکست تلاش بود و دعا ولی الان کارمون هرچی باشه قطعا #حسرت خوردن نیست...با حسرت خوردن و لعنت فرستادن به شانسمون و این و اون نه تنها اون مسابقه بر نمیگرده و دوباره برگزار نمیشه بلکه روحیه ما برای بازی بعدی زندگی هم نابود میشه...چون اون بازی تموم شده ولی بازی های زندگی که تموم نشده...نمیگم به شکستها فکر نباید کرد...چرا...باید حتی ریز شد و ریختش رو میز تا علتش پیدا بشه ولی نباید بایه شکست بازی رو بهم زد که
انتظارتون هم از خدا این نباشه که همه چیز رو نقدا باهاتون حساب کنه...
درسته ما نماز خونیم و مذهبی هستیم ولی ما داریم به حرف خدا گوش میدیم ولی قرار نیست ما هم هرچی میگیم خدا به حرفمون گوش بده و چون مذهبی هستیم فقط خواسته های ما برآورده بشه...این ماییم که به این نماز و عبادت نیاز داریم نه خدا به نماز ما که حالا بخوایم سرش منتی بزاریم...
.
.
حرف های زینب خیلی رو من تاثیر گذاشت و من رو به فکر فرو برد...
برام جالب بود ....
که یه دختر تو سن و سال من همچین اعتقاد و ایمان محکمی داره
و پای ارمان هاش محکم وایساده...
برام جالب بود
که یه دختر که معمولا دخترا معروفن به احساسی بودن اینقدر جلوی مشکلات محکم وایساده....
.
از خودم شرمنده شدم که چقدر ناشکر بودم...
.
چند ماهی گذشت و رابطه من و زینب با وجود کمرنگ شدن ولی ادامه داشت.
.
ته دلم به زینب علاقه داشتم و بهش فکر میکردم
ولی از بیانش بهش میترسیدم...
چون نمیخواستم دوباره اون قضایایی که از دستش خلاص شدم دوباره برام پیش بیاد..
.
ولی یه جورایی زینب داشت اصلا مینا رو از ذهنم بیرون میبرد
و دلیلش این بود که ....
زینب من و تغییراتم رو میدید ولی مینا نمیدید
زینب حرفام رو میشنید ولی مینا نمیشنید.
زینب بهم توجه داشت ولی مینا نداشت
از زینب برای مامانم تعرف کرده بودم که چه دختر خوب و با احساسیه...
راستش بعد قضیه مینا با مامانم تو این مسائل راحت تر شده بودم و راحت حرفام رو میزدم...
.
تا اینکه یه روز زینب بهم پیام داد و با گریه گفت:...
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2