🌷شهیده زهرا حداد عادل
متولد ۱۳۵۸
معلم دبیرستان
همسرِ امام سید مجتبی خامنهای
علت شهادت: بمباران بیت رهبری
زهرا خانم با اینکه عروس شخص اولِ مملکت بود و توی دانشگاههای معتبری مثل علامه و صداوسیما درس خونده بود، اما عشقش، معلمی، کلاس و کنار بچهها بودن بود.
موقع ازدواجش با آقا سیدمجتبی و قبل از عقد، رهبرِ شهید به پدر زهرا خانم گفته بودند که «شما استاد دانشگاهین و زندگی راحتی دارین، اما آقا مجتبی فقط یه خونه اجارهای داره و میخواد برای ادامه درس طلبگی بره قم»
زهرا اما دنبال مادیات نبود؛ با مهریه ۱۴ سکه بله رو گفت و شد همسفرِ مردی که مثل پدر شهیدش، اهل علم و بصیرت و سادهزیستی بود.
تو مدرسه فقط یه معلم نبود، با بچه ها رفیق بود. لابلای درسا، با ظرافت، درس خداباوری و خودباوری یاد میداد. لباسای دستدوز خودشو نشون دخترا میداد تا بهشون جرأتِ «تجربه کردن» و «ساختن» بده.
چقدر صبورانه پای شبهههای ذهنی نوجوونا مینشست و با تمام وجود اهل جهاد تبیین بود! تو این سالها کم شایعه و حرف تلخ رو به جون نخرید!
با خنده تعریف میکرد که سوار تاکسی بوده و راننده که اصلاً مسافرش رو نمیشناخته، موقع رد شدن از جلوی یه پاساژ گفته بود: «صاحب این پاساژ، مجتبی خامنه ای است.
◀️این بانو تا بودند خیلی مظلوم بودند. مگر تحمل این همه تهمت رسانهها کار آسونیه؟ گاها شنیدن تهمت واقعا از شهادت خیلی سختره! بلاکش بودند! بلاکش ولایت فقیه!
آخرم باز بلاکش شدند و در رمضان با دهان روزه کنار امام شهید به ملاقات خدا رفتند.
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_اسرائیل
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
.ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
حضـــرت روح الله و #رهبر_شهـــید
بـــا حکـــمت فـــرمودنـــد کہ:
اســـرائـــیـــل «غـــده ســـرطانے» أســـت.
ایـــن یعنے یـــا بـــایـــد خیـــلے زود،
ریـــشہ کـــن شـــود ۔۔۔
یـــا بشـــریـــت را أز پـــای درمےآورد.
#مرگ_بر_اسرائیل
#فتح_خیبر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
🔸مکاشفه عجیب دانش آموز شهید مینابی
خاطره عجیب و تکان دهنده از دانش آموز «شهیده ستایش علی حسینی» از فرشته های مدرسه شجره طیبه میناب
ستایش یک هفته قبل از شهادتش به مادرش میگه: «مامان ما شنبه هفته آینده قراره بریم پیش رهبری!»
مادرش با تعجب میگه: دخترم آخه همچین چیزی ممکن نیست!
اما ستایش باز هم با اصرار میگه: «ما شنبه میخوایم بریم پیش رهبری!»
مادر در جواب اصرار ستایش میگه: اگه همچین برنامه ای باشه پس باید همراهت بیام، نمیزارم که تنها بری تهران!
ستایش میگه: «اما مامان! این سفر مخصوص بچه های مدرسه ماست!»
در نهایت مادرش از سر کنجکاوی زنگ میزنه به مدیر مدرسه تا از جزئیات این سفر آگاه بشه! اما مدیر مدرسه کلا منکر صحبت های ستایش میشه و میگه: «اصلا برنامه همچین اردویی نداریم و ستایش از پیش خودش یه حرفی زده! بچه هست شاید خیالبافی کرده!»
اما سرانجام «شنبه» ۹ اسفند ۴۰۴ از راه رسید و همه دیدن که «ستایش» درست میگفت!
بله! ستایش با تمام دوستانش و معلماشون همگی همراه با رهبر عزیزمون آسمانی شدند و با هم دیدار کردن ...
روای: استاد عسکرپور به نقل از والدین ستایش
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_امریکا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 ایجاد بستر مستقیم جهت نذر موشک به درخواست مکرر مردم شریف
🔹شماره حساب۱۰۰۱۱۲
بانک سپه جهت واریز کمک های مردمی به تقویت بنیه موشکی و دفاعی جمهوری اسلامی ایران
بنام کمک مردمی جبهه مقاومت .
💳شماره کارت 5892101800000024
🔹️شماره شبا
290150000000000000100112
🔹️کد دستوری
۳#*۸*۷۶۵* با شماره همراه اول امکانپذیر است.
🔹شماره حساب کمک مردمی به حساب مستقیم هوافضای سپاه
🚀1845351150121215
270150001845351150121215
شبای حساب دریافت سپه بنام عواید داخلی ودجا 687147
🔹️این بستر به درخواست مکرر مردم عزیز و پای کار نظام جهت سهیم شدن در نابودی رژیم اشغالگر قدس با تقویت بنیه دفاعی ایجاد شده است تا همه علاقمندان با هر توانی بتوانند سهم داشته باشند.
sepahnews.ir | سپاه نیوز
@sepahnews
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 . قسمت ۱۳ . یه روز دلمو زدم به دریا و بعد کلاسم رفتم سمت دفتر اق
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 . قسمت ۱۳ . یه روز دلمو زدم به دریا و بعد کلاسم رفتم سمت دفتر اق
💞 #رمان
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞
.
.قسمت ۱۵
.
-نه پدر جان...منظور این نبود
.
مامان:پس چی؟!
.
-نمیدونم چه جوری بگم...راستش...راستش میخوام چادر بزارم
.
پدر : چی گفتی؟! درست شنیدم؟!چادر؟!
.
مامان: این چه حرفیه دخترم.. تو الان باید فکر درس و تحصیلت باشی نه این چیزها
.
-بابا: معلوم نیست باز تو اون دانشگاه چی به خردشون دادن که مخشو پوچ کردن.
.
-هیچی به خدا...من خودم تصمیم گرفتم
.
بابا: میخوای با آبروی چند ساله ی من بازی کنی؟!؟همین مونده از فردا بگن تنها دختر تهرانی چادری شده
.
-مامان: اصلا حرفشم نزن دخترم...دختر خاله هات چی میگن..
.
-مگه من برا اونا زندگی میکنم؟!
.
-میگم حرفشو نزن
.
.
با خودم گفتم اینجور که معلومه اینا کلا مخالف هستن و دیگه چیزی نگفتم
.
نمیدونستم چیکار کنم.
کاملا گیج شده بودم و ناراحت از یه طرف نمیتونستم تو روی پدر و مادر وایسم از یه طرف نمیخواستم حالا که میتونم به اقا سید نزدیک بشم این فرصتو از دست بدم
.
ولی اخه خانوادم رو نمیتونم راضی کنم
یهو یه فکری به ذهنم زد.
اصلا به بهانه همین میرم با آقا سید حرف میزنم.شاید اجازه بده بدون چادر برم پایگاه.
.بالاخره فرمانده هست دیگه
.
فردا که رفتم دانشگاه مستقیم رفتم سمت دفتر آقا سید:
.
تق تق
.
-بله بفرمایید
.
-سلام
.
-سلام...خواهرم شرمنده ولی اینجا دفتر برادرانه.. گفته بودم که اگه کاری دارید با زهرا خانم هماهنگ کنید.
.
-نه اخه با خودتون کار دارم
.
-با من؟!؟چه کاری؟!
.
-راستیتش به من پیشنهاد شده که مسئول انسانی خواهران بشم ولی یه مشکلی دارم
.
_چه خوب.چه مشکلی؟!
.
-اینکه.. اینکه خانوادم اجازه نمیدن چادری بشم.میشه اجازه بدین بدون چادر بیام پایگاه؟!
.
-راستیتش دست من نیست ولی یه سوال؟!شما فقط به خاطر پایگاه اومدن و این مسولیت میخواستین چادر بزارین؟!
.
-اره دیگه
.
_خواهرم ،چادر خیلی حرمت داره ها... خیلی... چادر لباس_فرم_نیست که خواهر... بلکه لباس_مادر ماست... میدونید چه قدر خون برای همین چادر ریخته شده؟؟چند تا
جوون_پرپر_شدن؟!چادر گذاشتن عشق میخواد نه اجازه. ولی همینکه شما تا اینجا تصمیم به گذاشتنش گرفتین خیلی خوبه ولی به نظرم هنوز #دلتون کامل باهاش نیست.
من قول میدم اون مسئولیت روبه کسی ندن و شما هم قول بدین و پوششتون رو با مطالعه و اطمینان قلبی انتخاب کنین نه به خاطر حرف مردم.
.
ادامه دارد
نويسنده✍
سید_مهدی_بنی_هاشمی
#كپي_بدون_ذكر_منبع🚫
💟Instagram:mahdibani72
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 . .قسمت ۱۵ . -نه پدر جان...منظور این نبود . مامان:پس چی؟! . -نم
💞 #رمان
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞
قسمت ۱۶
.
-درسته...ولی میدونید اخه کسی نیست کمکم کنه .خانوادم هم که راضی نمیشن اصلا...مادرم که میگه چادر چیه و با همین مانتو حجابتو بگیر و اصلا میگن چادر رو اینا خودشون در آوردن ... شما کسی رو پیشنهاد نمیکنید که بتونم ازش بپرسم و کمک بگیرم و بتونه تو انتخاب چادر بهم یقین بده؟!
.
-چه کسی میخواید بهتر از خدا؟!
.
-منظورم کسی هست که بتونم ازش سوال بپرسم و جوابمو بده
.
-از خود خدا بپرسید..قرآن بخونید..
.
-اما من عربی بلد نیستم
.
-فارسی بلدین که؟! از خدا کمک بخواین...نیت کنین و یه صفحه رو باز کنین و معنیشو بخونین...حتما راهی جلو پاتون میزاره...البته اگه بهش معتقد باشین
.
-باشه ممنون
.
گیج شده بودم...
نمیدونستم چی میگه.اخه تو خونه ما قرآن یه کتاب دعا بود فقط ...نه یه کتابی که بشه ازش کمک گرفت
.
رفتم خونه و همش تو فکر حرفاش بودم...
راستیتش رو بخواین با حرفهای امروزش بیشتر جذبش شدم
اخر شب رفتم قرآن خونمون رو از وسط وسطای کتاب خونمون پیدا کردم و اروم بردم تو اطاق.
.
قرآن رو تو دستم گرفتم و گفتم:
خدایا من نمیدونم الان چی باید بگم و چیکار کنم آداب این چیزها هم بلد نیستم...ولی خودت میدونی که من تا حالا گناه بزرگی نکردم خودت میدونی که درسته بی چادر بودم ولی بی بند و بار نبودم خودت میدونی که همیشه دوستت داشتم خدایا تو دوراهی قرار گرفتم. کمکم کن...خواهش میکنم ازت
.
یه بسم الله گرفتم و قرآنو باز کردم .
🌟سوره #نسا اومد
ولی از معنی اون صفحه چیزی سر در نیاوردم... گفتم خدایا واضح تر بگو بهم..
و قرآن رو دوباره باز کردم
🌟سوره نور اومد
که تو معنیش نوشته بود:
ای پیامبر به زنان مؤمنه بگو دیدگان خویش فرو گیرند (از نگاه هوس آلوده) و دامان خویش را حفظ كنند و زینت خود را به جز آن مقدار كه نمایان است، آشكار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر سینهی خود افكنند تا گردن و سینه با آن پوشانده شود
.
باز هم شکی که داشتم تو چادری شدن برطرف نشد
گفتم خدایا واضح تر من خنگ تر از این حرفاما و قرآن رو دوباره باز کردم.
🌟اینبار سوره #احزاب اومد
.
معنی اون صفحه رو خوندم تا رسیدم به ایه 59 .
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا»
.
ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابهای خود را بر بدن خویش فرو افكنند این كار برای آن كه مورد آزار قرار نگیرند بهتر است.
.
#جلباب؟!؟!؟!
.
جلباب دیگه چیه؟!
.
.
سریع گوشیم رو برداشتم و سرچ کردم جلباب...
.
💥دیدم جلباب در زبان عربی به پارچه ی سرتاسری میگن که از سر تا پا رو میگیره و پارچه ای که زنان روی لباسهای خود میپوشند...
.
اشک تو چشمام حلقه زد...
.
گفتم ریحانه یعنی خدا واضح تر بهت بگه دوست داره توی چادر ببینتت؟!
.
تصمیمم رو گرفتم..
.
من باید چادری بشم..
.
.
.
ادامه دارد... .
.
✨قسمت قرآن باز کردن و اینا برگرفته از یه ماجرای حقیقی بود و اتفاق افتاده برای یه خانمی...✨
نويسنده✍
سید_مهدی_بنی_هاشمی
#کپی_بدون_ذکر_منبع🚫
💟Instagram:mahdibani72
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2