eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
تورو خدا دیگه تو کانالهاتون در مورد احتمال مذاکره ننویسید محکم بایستید و بگید ما اجازه نمیدیم با این بد عهدی آمریکا مذاکره ایی صورت بگیره
یا پیروز میشیم و یا عاشوراءاتفاق میفته ولی مذاکره با شیطان نه!!!!!
🔻نماینده مجلس: کمیسیون امنیت ملی با اعزام حجاج در شرایط جنگی مخالف است. 🤏🏻خبرکوتاه 🆔@khabarekotahh
اینم یه خبر که این روزها اعصاب همه را ریخته بهم تو شرایط جنگی اعزام ۳۰ هزار حاجی به کشوری که پناه و مأمن دشمن ماست معناش چیه؟؟؟؟؟
🔴 الجزیره : مقامات دیپلماتیک پاکستان اعلام کردند که هیأت مقدماتی ایران وارد اسلام‌آباد شده است. 🔴 صدا و سیما: ایران در حال حاضر برنامه‌ای برای شرکت در مذاکرات بیشتر با آمریکا ندارد. 👈 الجزیره یا صدا و سیما ؟ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۷۶ 🔻پرهیز از دورویی ها (اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۲۷۶ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : اللَّهُمَّ
حکمت ۲۷۷ 🔻سوگند امام علی (اعتقادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَا وَ الَّذِي أَمْسَيْنَا مِنْهُ فِي غُبْرِ لَيْلَةٍ دَهْمَاءَ تَكْشِرُ عَنْ يَوْمٍ أَغَرَّ مَا كَانَ كَذَا وَ كَذَا ✅ و درود خدا بر او فرمود: نه، سوگند بخدايي كه به قدرت او در شب سياهي به سر برديم كه روز سپيدي را در پي خواهد داشت، چنين و چنان نبود 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
آیت الله العظمی جوادی آملی: مذاکره با مستکبر تمنای محال است، فقط باید جنگید 🔹آیت الله جوادی آملی: هیچ کس به اندازه ی حضرت امام راحل خطر استکبار را درک نکرد.او کفر را محکوم می کرد،ولی می فرمود: «اگر «کافر» از مرز کفرش نگذرد،می توان با او زندگی مسالمت آمیز داشت؛ چون کافر به خود ستم می‌کند «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍حجت الاسلام طباخیان: «هیچ کس را تشویق و ترغیب به کاری نمی‌کنم و ابدا توصیه‌ای هم نیست ولی با توجه به اظهارات خصمانه و توهین‌های مکرر او، شرایط شبیه تسلیم است و حتی شباهتی به صلح امام مجتبی هم ندارد، چه رسد به حدیبیه ... به نظر الان وقت گفتن: "هیهات من الذله" هست.» هرچه گفته ام را آگاهانه و پس از ساعت‌های متمادی پژوهش تاریخی پیشینی گفتم و ذمه میگیرم. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 قسمت ۲۶ . وقتی نامه رو خوندم دست و پاهام میلرزید احساس میکردم
💞 💞 قسمت ۲۷ . . -بیا با هم یه سر بریم خونه ی سید اینا... . -خونه ی سید ؟؟ . همراه هم رفتیم و رسیدیم جلوی در خونه ی اقا سید . -زهرا اینجا چرا اومدیم؟! . _صبر کن خودت میفهمی بیا بریم تو.نترس . وارد حیاط شدیم... زهرا سر راه پله وایساد و دستم رو گرفت و گفت: . _ریحانه... ریحانه... و شروع کرد به گریه کردن . -چی شده زهرا؟؟ . -محمد مهدی یه هفتس برگشته . -چی؟ راست میگی؟ اصلا باورم نمیشه خدا رو شکر خب الان کجاست؟ . -تو خونه هست . -خب بریم پیششون دیگه . -صبر کن باید حرف بزنم باهات… در همین حین مادر سیداومد بیرون -زهرا جان چراتو نمیاین؟! -الان میام خاله جون..ریحانه جان از بچه های پایگاه هستن -سلام دخترم.خوش اومدی -سلام -الان میایم خاله . -ریحانه..سید 2_تا_پاش رو توی سوریه جا گذاشته واومده .این یک هفته ای که اومده با هیچکس حرف نزده و فقط اروم اروم اشک میریزه .ریحانه گفتم شاید فقط دیدن تو بتونه حالش رو بهتر کن ولی... هنوز هم اگه منصرف شدی قبل اینکه بریم داخل، برو دنبال زندگیت . -چی میگی زهرا من تازه زندگیم برگشته...بعد برم دنبال زندگیم؟! . و بدون توجه به زهرا رفتم به سمت داخل خونه و زهرا هم پشت سرم اومد و به سمت اطاق رفتیم . اروم زهرا در اطاق رو بازکرد . سید روی تخت دراز کشیده بود و سرم بهش وصل بود و سرش هم به سمت پنجره بود . به باز شدن در واکنشی نشون نداد . خیلی سعی کردم و از اشکام خواهش کردم که این چند دقیقه جاری نشن . -اهم...اهم...سلام فرمانده با شنیدن صدای من سرش رو برگردوند و بهم نگاه کرد ویه نفس عمیقی کشید و برگشت سمت پنجره. . -زهرا : ریحانه جان من میرم بیرون و تو هم چند دقیقه دیگه بیا که بریم. . زهرا رفت و من موندم و آقا سید . -جالبه...اخرین باری که تو یه اطاق تنها بودیم شما حرف میزدین و من گوش میدادم مثل اینکه الان جاهامون عوض شده..ولی حیف اینجا کامپیوتری ندارم باهاش مشغول بشم مثل اون روزه شما . بازم چیزی نگفت . _من خیلی به خوش قولی شما ایمان دارم.توی نامتون چیزی نوشته بودید که... میدونم پرروییم رو میرسونه ولی امیدوارم روی حرفتون وایسید . باز چیزی نگفت . از سکوتش لجم در اومد و بهش گفتم -زهرا گفته بود پاهاتونو جا گذاشتید ولی من فک میکنم زبونتونم جا گذاشتید و بلند شدم و به سمت در حرکت کردم که گفت : . -ریحانه خانم؟ . اروم برگشتم و نگاهش کردم چیزی نگفتم . -چرا؟ . ادامه دارد.... . سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی_با_ذکر_منبع_و_اسم_نویسنده منبع👇 istagram:mahdibani72 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2