داروخانه معنوی
حکمت ۲۸۵ 🌿دانش نابود کننده عذرها(اخلاقی، علمی) 🎇🎇#حکمت۲۸۵ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : كُلُّ
حکمت ۲۸۶
🔻سرانجام خوشیها(سیاسی اجتماعی)
🎇🎇#حکمت۲۸۶ 🎇🎇🎇
✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : مَا قَالَ النَّاسُ لِشَيْءٍ طُوبَي لَهُ إِلَّا وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ يَوْمَ سَوْء
✅ٍو درود خدا بر او فرمود: مردم چيزي را نگفتند خوش باد، جز آنكه روزگار، روز بدي را براي او تدارك ديد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
36 روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : 1 ------------------------------ #
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
36 روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : 1 ------------------------------ #
۳۵ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۲
------------------------------
#روز_شمار_غدیر
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
♡┅═════════════﷽══┅┅
□﴿علّامہمَجلسے(ره)𑁍﴾:
شَـــب جُمعہ مَشغـــول مطّالعہ بـــودَم،
⟲بہ ایـــن دُعٰـــا رسیـــدَم:
«بِسم الله ألرّحمٰن ألرّحیم»
﴿ اَلْحَمْدُ لِلِّه مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا إِلےٰ فَنائِها
وَ مِنَ الآخِرَةِ إِلی بَقائِها
اَلْحَمْدُلِلهِ عَلّےٰکُلِّ نِعْمَة
اَسْتَغْفِرُ الله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ إِلَیْہ
وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ ﴾
بَعـــد أز یک¹ هَـــفتہ مُجـــدد خوٰاستـــم
⇦⇦آنرٰا بخوٰانـــم کہ
دَر حٰـــالت مُـــکٰاشفہ أز ،
↶ مـــلٰائکہ نـــدٰایے شِنیـــدم کہ
مٰا هَنـــوز أز نِـــوشتن ثـــوٰاب قرٰائت قَبلے
فٰـــارغ نَشُـــدهایم..! ↷
【•قصصالعلماء•】
#شب_جمعه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۳ و ۴ با نرجس نماز صبحمون خوندیم و رفتیم اتاقمون ساعت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۳ و ۴ با نرجس نماز صبحمون خوندیم و رفتیم اتاقمون ساعت
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۵ و ۶
گوشی تلفن گذاشتم سرجاش. و روبه مادرم گفتم :
_مامان آقاجون گفتن برای شب همه بچه هارا دعوت کنید خونه.بعد فقط برنج بذارید خودش تو حجره به یکی از بچه ها میگن برن کباب سفارش بدن
مامان : باشه حتما
بعد روش کرد سمت نرجس گفت
_مادرجان توام بگو سیدمحسن بیاد مادرشوهرت اینا بگو مهمانی بزرگ گرفتیم... همه فامیل دعوت کردیم اونا دعوت میکنیم
نرجس : چشم مامان
مامان : چشمت بی بلا.... بچه ها بیاید صبحانه... رقیه سادات دخترم توام صددرصد صبحانه نخوردی مادر بیا بخور ضعف نکنی
رقیه سادات : چشم مادرجون. نرجس میگم بعداز صبحانه میایی بریم امامزاده حسین ؟
نرجس: امامزاده برای چی؟
- برای ادای نذرم
نرجس : باشه صبحونه مون بخوریم.. من هم زنگ بزنم از سیدمحسن اجازه بگیرم هم مهمونی شب بهش بگم
- باشه
نرجس موبایلش برداشت رو به من گفت
_تا من با آقاسید حرف بزنم توام حاضرشو بریم
- باشه
راهی اتاقمون شد
همینطورم به خانواده پرجمعیت اما صمیمی خودم فکر میکردم....
پدرم «حاج سیدحسن موسوی» از بازاری های به نام و دست به خیر قزوینی بود
مادرم «زینب السادات طباطبایی» دختر یکی از علمای شهرمون بود
ماهم ۸ تا بچه بودیم
مادر و پدرم زود ازدواج و بچه دار شده بودند
چهارتا دختر چهار تا پسر
برادر بزرگم «سیدعلی» مسئول حوزه امام صادق قزوین بود
بعدش «سید مجتبی» که پاسدار بود
بعد «سیدمصطفی» که رئیس یکی از بانکهای قزوین بود
«سیدمحمد» هم داداش کوچکم تو یکی از حجره های فرش آقاجون کار میکرد
«مهدیه و محدثه السادات» هم خواهرام بودند
جز داداش محمدم بقیه سنشون از ما خیلی بزرگتره
حتی چندتاشون داماد و عروس دارند
غرق در فکر بودم
که یهو صدای جیغ نرجس بلندشود
نرجس: تو هنوز آماده نشدی؟
- چته دیونه ترسیدم... داشتم حاضر میشدم
نرجس : با سرعت مورچه مگه حاضر میشی آخه خواهرمن؟
- نخیر داشتم فکر میکردم
_حالا بدو
هردمون حاضرشدیم از خونه زدیم بیرون
بانرجس از خونه دراومدیم
الان هرکس منو با نرجس ببینه فکر میکنه منم یه دختر خانم محجبه ام
اما اینطور نیست من یه دختر #باحجاب بدون حجاب برتر چادرم
چادر دوست دارم هروقتم یه جایی مذهبی مثل امامزاده حسین و مزارشهدا و....میرم سرش میکنم
نرجس:
_نرگس مامان گفت به دوستت افسانه هم زنگ بزنی برای شام بیان
- باشه
تلفن همراه از داخل کیفم درآوردم
و شماره افسانه گرفتم
افسانه: الو
- سلام افسانه خانم
افسانه: وای نرگس خودتی؟
- ن پس روحمه
افسانه : نرگس نتیجه کنکور اومد چی شد
- اووم.... برای همون زنگ زدم دیگه
امشب آقاجون برام مهمونی گرفته
افسانه : ای جانم.. رتبه ات چند شده ؟
- ۹۸ 😍
افسانه : وای خیلی خوشحالم
- پس منتظرتونم
افسانه دوست مشترک من و نرجس هست
سال دوم دبیرستان بودیم که افسانه ازدواج کرد اما یه عالمه مشکل داشتن که الحمدالله حل شد
بالاخره رسیدیم امامزاده حسین...
یه دسته پول از تو کیفم درآوردم و انداختم تو ضریح
نرجس :_ آجی بیا یه سرم بریم مزارشهدا
- باشه آجی
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2