داروخانه معنوی
۳۲ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۴ ------------------------------ #
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
۳۲ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۴ ------------------------------ #
۳۱ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۵
------------------------------
#روز_شمار_غدیر
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
⇦حِکـٰایـــــتتـٰـــــابِزُلفـٰـــــانِعـلّےﷺأســـــت۔۔
جَهــــــٰان مَــــدهـــــوشِ⇩⇩⇩
⇦مُـژگـٰانِ عـــلّےﷺأســـــت
□تــــــو میـــدانےکہ ،
عـشـــــقو عــــٰاشِـــقے چیـست؟
_هَــــــدَفأزعـشـــق
⇇﴿چَـشمــــــٰانِ عــــلّےﷺأســـت﴾
#غدیر
#باباعلی
عید_غدیر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۳ امروز جشن ورودی دانشگاه است من به همراه آقاجون و عز
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۳ امروز جشن ورودی دانشگاه است من به همراه آقاجون و عز
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۴
وارد خونه شدیم..
_عزیزجون من برم لباسام عوض کنم بیام کمکتون
_برو مادر
آقاجون : خانم به نظرت چهره اون پسره
👈مرتضی کرمی👉 برات آشنانبود؟
_چرا حاجی انگار یه جا دیدمش اما خوب یادم نمیاد
تو این هفته اتفاق خاصی تو خونه ما نیفتد
فردا اردوی دانشگاه است
آقاجون ی عالمه برام خوراکی خریده
تو عابربانکم پول ریخته
امشب سیدهادی و همسرش اومدن خونه ما موندن
فردا صبح سیدهادی منو میبره محل حرکت اتوبوس
جدیدا دکتر رانندگی برای آقاجون ممنوع کرده
چمدونم بسته ام آمده گذاشتم گوشه اتاق
کیف دسته ایم هم آماده ام است
تایم حرکتمون شش و نیم صبح بود
بعداز نماز صبح دیگه هیچکس دیگه نخوابید
تا صبحانه بخوریم منو سیدهادی آماده بشیم ساعت ۶ شد
عزیزجون منو از زیرقرآن رد کرد پشتم آب ریخت .بعد از خداحافظی باهمه یه ربع تو بغل آقاجون بودم بالاخره ساعت ۶:۱۵ از خونه دراومدیم
تقریبا بچه ها اومده بودن تا سیدهادی از ماشین پیداشد
آقای کرمی اومد جلو
_عهههه سلام سیدجان تو اینجا چیکار میکنی؟
_سلام مرتضی جان اومدم عمه ام برسونم
یه ربعی سیدهادی و آقای کرمی باهم صحبت کردن
بعداز خداحافظی سیدهادی، آقای کرمی از هممون خواست جمع بشیم و به حرفاش گوش کنیم
📢بسم الله الرحمن الرحیم
ابتدا حضورتون درجمع دانشجویان و ورودتون به مرکز علمی تبریک میگم
خواهرای محترم توجه داشته باشند
مسئولشون خانم کریمی هستن
هر سوالی و یاهرمشکلی بود با خانم کرمی مطرح میکنید.. ایشان به من میگن لزوم و دلیلی برای هم صحبتی هیچکدام از خواهران با برادران و بالعکس نیست
چناچه از هرفردی مشاهده بشه حتما برخود میکنیم یاعلی خواهران و برادران بفرمایید سوارشید
علی جان برادران راهنمایی سمت اتوبوس شون
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۴ وارد خونه شدیم.. _عزیزجون من برم لباسام عوض کنم بیا
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۵
سوار اتوبوس شدیم
به طوری اتفاقی من و زهرا کرمی کنارهم قرارگرفتیم
زهراشروع کرد به حرف زدن
_منو شما چندتارتبه باهم فرق داریم
_بله میدونم
_اسم من زهراست
_منم نرگس ساداتم
_ای جانم ساداتی.. میگم نرگس با اونکه مانتویی چقدر باحجابی
_ممنونم زهراجان
شروع کردیم به حرف زدن...
باهم دوست شدیم
زهرا اینا ۴ تابچه بودن
مرتضی- مجتبی- فاطمه - زهرا
پدرزهرا جانباز جنگ بود تو عملیات کربلای۵ جانبازشده بود
چندساعت بعد رسیدیم دریا..
همه کنارهم آب بازی میکردن ولی من تنها روی یه تخت سنگ نشسته بودم و به دریا نگاه میکردم
چندمتر اون طرف تر
زهرا و برادرش باهم آب بازی میکردن زهرا باحجاب کامل و برادرشم با لباس یقعه طلبگی
معلوم بود خیلی باهم صمیمی بودند
تا آقای صبوری همکلاسیمون رفت سمت آقای کرمی
زهراهم اومد پیش من
_نرگس پاشو بیا بریم صدف جمع کنیم
_باشه
ناهار منو زهرا باهم خوردیم
بعداز ناهار به سمت ویلا راه افتادیم
ویلای ما تا ویلای آقایون ۳۰۰ متری فاصله داشت فضای ببینشم یه جنگل سرسبز بود
من و نرگس یه دخترخانمی به اسم مرجان رفیعی باهم تو یه اتاق بودیم
مرجان دخترکاملا بی حجاب بود
من که انقدر خسته بودم بدون شام خوابیدم
فردا صبح بعداز صبحونه
زهرا اعلام کرد داریم میریم بازارمحلی
اما خانمها حواسشون باشه از کاروان جدانشن
من و زهرا کنارهم راه میرفتیم خرید میکردیم
چشمام خورد به یه دست فروش که لباس محلی میفروخت
چهاردست خریدم
برای خودم
نرجس سادات
رقیه سادات
و زن سیدهادی خریدم
بعدازظهر بعدازنماز صرف ناهار یه مقداری استراحت
به سمت چندتا امامزاده که تا ویلاساعتی فاصله داشتن حرکت کردیم
من هم طبق معمول به حرمت مکانی که قراربود بریم چادر سر کردم
روز سوم اردومون درشمال
رفتیم تله کابین سوار بشیم تعداد دخترا ۳۰ نفر بود و تو کابین ۶ تا خانم سوارشدیم
عصری ساعت ۴ بعدازظهر
به سمت مشهدالرضا حرکت کردیم.
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
📗کتاب صوتی #بر_تبعید قسمت 3⃣ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#نماز_شب 🌙🌔
آیةاللّه ناصری رضوان الله علیه
نماز شب، شفیع در نزد حضرت ملک الموت است. موقعی که حضرت ملک الموت تشریف می آورند، نماز شب می آید و شفاعت او را می کند. می گوید: «ایشان اهل نماز شب بوده است». البته او هم می داند. اما اينها جنبه تشریفاتی آن است.
دو رکعت نماز شب بخوان. حالا نماز شب هم نشد، نماز مستحبی بخوان. نماز قضا بخوان. نماز ِهدیه به پدر و مادرت بخوان.
هر دو رکعت نمازی که در شب بخوانی، بهتر از هزار رکعت است که در روز خوانده شود
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2