داروخانه معنوی
حکمت ۲۹۱ 🔻روش تسلیت گفتن (اخلاقی،اجتماعی) 🎇🎇#حکمت۲۹۱ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : وَ قَدْ ع
حکمت ۲۹۲
🔻عزای پیامبر و بی تابی ها
(اعتقادی)
🎇🎇#حکمت۲۹۲ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : عَلَي قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ( صلي الله عليه وآله ) سَاعَةَ دَفْنِهِ :
إِنَّ الصَّبْرَ لَجَمِيلٌ إِلَّا عَنْكَ وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِيحٌ إِلَّا عَلَيْكَ وَ إِنَّ الْمُصَابَ بِكَ لَجَلِيلٌ وَ إِنَّهُ قَبْلَكَ وَ بَعْدَكَ لَجَلَلٌ
✅ و درود خدا بر او فرمود: (به هنگام دفن رسول خدا (ص) همانا شكيبايي نيكوست جز در غم از دست دادنت، و بي تابي ناپسند است جز در اندوه مرگ تو، مصيبت تو بزرگ، اما مصيبتهاي پيش از تو و پس از تو ناچيزند.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
۳۰ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۶ ------------------------------ #
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
۳۰ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم هر روز یک فضیلت ، فضیلت شماره : ۶ ------------------------------ #
۲۹ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۷
------------------------------
#روز_شمار_غدیر
#عید_غدیر
#امیرالمومنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
.
ختم ۱۴ هزار صلوات
به نیابت از حضرت زینب (س)و فرزندانش
هدیه به آقا صاحب زمان(عج)
🦋به نیت تعجیل در امرفرج
🦋سلامتی و خشنودی صاحب الزمان(عج)
🦋سلامتی رزمندگان و نیرو های مسلح
🦋حاجت روایی اعضای شرکت کننده
🦋پیروزی هر چه زودتر ایران عزیزمان در . برابر دشمنان داخلی و خارجی
🦋شر دشمنان داخلی و خارجی به خودش برگرده🙏
🦋آسان شدن ازدواج جوانان
🦋خانه دار شدن مستاجران
🦋هدیه به روح پاک و مطهر امام راحل(ره)رهبر شهید و شهدای جنگ رمضان
سلامتی و طول عمر رهبر معظم انقلاب
لطفا هر تعدادی میخونید اعلام کنید🙏
در گروه ختم قران
https://eitaa.com/joinchat/170918372C42e49e2bdb
مهلت قرائت تا اذان ظهر روز پنج شنبه
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۸
🍃راوی نرگس سادات🍃
فردا اولین کلاس دانشگاه مون هست
تو اتاقمون دراز کشیده بودیم بانرجس حرف میزدیم
- نرگس فرداشب عروسی دعوتیم میخام لباس محلی های تو برام از شمال خریدی بپوشم
+ إه عروسی کیه؟
- عروسی پسرعمه آقامحسن
+ إه همون طلبهه
نرجس- خواهرجان تو این طایفه هم یا پاسدارن یا طلبه
+ آره نرجس دیدی تو فامیل ما همه طباطبایی ازدواج میکنن
نرجس- آره.. نرگس تو چی ؟چه تصمیمی گرفتی برای حجاب و آینده و ازدواج؟
+ حجاب که دارم بهش نزدیکتر میشم
آینده که فعلا فقط برام درس و دانشگاه مهمه ازدواج تا خدا چه بخاد ...نرجس آقامحسن میذاره فرداشب اجازه میده اون لباس محلی بپوشی ؟
_ قراره محسن چندساعت قبل از مراسم بیاد من لباسم براش بپوشم نظربده
و
- آهان این خوبه عروسی خودتون کیه؟
نرجس_ سال دیگه ولادت آقا صاحب الزمان.عجلالله.
- نرجس بری دلم برات خیییییلی تنگ میشه
+ ان شاالله تا وقت رفتن من تو نامزدکنی
با نرجس تا ساعت ۱ نصف شب از هردری حرف زدیم
کلاسم ساعت ۹ صبح بود
با ماشینم سمت دانشگاه حرکت کردم
زهرا تو راهرو دانشگاه دیدم باهم رفتیم سرکلاس
حدود نیمه ساعت بعد استاد سرکلاس حاضرشد
°° بسم الله الرحمن الرحیم .
بنده علی مرعشی استاد درس فیزیک تون هستم
دانشجوی ترم ۲ دکترای فیزیک پلاسمام
به من گفتن نخبه های جوان دانشگاه همه تو رشته و کلاس شمان
حالا یکی یکی بلند بشید خودتون معرفی کنید
رتبه و سن و شهری که ازش اومدید بگید
اول خانمها خودشون معرفی کنید
اول زهرا بعد مرجان خودشون معرفی کردن بعدنوبت من شد
به نام خدا نرگس سادات موسوی رتبه ۹۸ قزوین
اومدم بشینم که استاد گفت
_ببخشید خانم موسوی شما با آقای سیدهادی موسوی نسبتی دارید؟
-بله استاد برادرزاده ام هستن
_چه عالی من از دوستان سیدهادی هستم.. گوشیم فورمت کردم شماره سیدهادی از گوشیم پاک شده اگه میشه شماره اش به من بدید ؟
- بله اجازه بدید باهش هماهنگ کنند
بعد
_بله حتما
بعداز کلاس شماره سیدهادی دادم به استاد
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی 🌸🍃 #علمدارعشق 🍃قسمت ۱۷ 🍃راوی مرتضـــــــی🍃 پدر و مجتبی وارد خونه شدن زه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸 #رمان جذاب و شهدایی
🌸🍃 #علمدارعشق
🍃قسمت ۱۹
🍃راوی مرتضـــــــی🍃
تواتاقم داشتم روی پروژه تحقیقاتی که مربوط به کلاس استاد مرعشی بود کار میکردم... که یکی زد به در
- بله بفرمایید داخل
+ داداشی داری چه کار میکنی
- خواهرگلم دارم روی پروژم کار میکنم
+ آخی الهی.. خسته نباشی اما هرچقدر کار کردی بسه حاج آقا موسوی اینا تو راهن پاشو لباسهات عوض کن
- باشه خواهری
+ کدوم پیراهنت میخای بپوشی؟
- به لباس روی تخت بود اشاره کردم
یه بلوز چهارخونه آبی روشن یعقه آخوندی و شلوار پارچه مشکی نشونش دادم
_نه داداش این نه... بذار
رفت سمت کمدم یه پیراهن صورتی روشن درآورد
_داداش اینو بپوش.. قشنگتر نشونت میده
- باشه چشم
لباس هارو پوشیدم
صدای زنگ در بلند مجتبی داشت میرفت سمت در که زهرا گفت
_داداش مرتضی شما برو در باز کن
آقامجتبی بیا مابریم پدر همراهی کنیم
رفتم سمت در بازش کردم
نرگس سادات با چادر پشت در بود
هنگ مونده بودم
اصلا فکر نمیکردم پشت در نرگس سادات باشه
- سلام حاج آقا بفرمایید
•• ممنونم پسرم... پدرت کجاست
پدر _حاج حسن...!!!
حاج حسن_کمیل خودتی..؟؟!!
حاج حسن خم شد صورت پدرم بوسید
چقدر حجاب به نرگس سادات میاد استغفرالله ربی اتوب الیه
چقدر این دختر گاهی ذهنمو درگیر خودش میکنه
پدرم و حاج حسن رفتن داخل اتاق مخصوص پدر
یک ساعت و نیم میگذشت
نرگس : زهرا من نگرانشون شدم برو یه سر بهشون بزن
زهرا: داداش مرتضی بی زحمت یه سرو پیش پدرا.. نرگس سادات نگرانه
در زدم پدر
_مرتضی پسرم حال حاج حسن خوب نیست دخترخانمش صدا کن
باهول برگشتم تو پذیرایی
_خانم موسوی حال پدرتون خوب نیست
نرگس سادات_ یاامام حسین... بابا... بابا...
_چی شد
_آقای کرمی میشه کمک کنیم پدرم ببریم دکتر اسپری شون همراهمون نیست
- بله حتما
اون شب پدرمن با مداوای برادرم مجتبی که پزشکی میخوند حل شد
اما کار حاج حسن به چادر اکسیژن رسید من موندم تا سیدهادی و سایر بچه هاشون بیان
اونا که اومدن من برگشتم خونه
چکار کرد این زهرا با داداشش....
🍃🌸ادامه دارد....
🌸نویسنده؛ خانم پریسا_ش
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
📗کتاب صوتی #بر_تبعید قسمت 5⃣ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا