ای کاش زندگی به یک آن از چشمهایم رخت میبست، نه این گونه، با زخمِ قلبی که ذره ذره خون ریزی میکند اما تپشهای ناامیدانهاش به سر نمیرسد....ابتدا درون این کالبدِ سرد، جایی که هنوز هم گوشهای از من زندهاست، زیرِ خاک سردِ روحم بذر امید را کاشتم...رشد یافت و بدل شد به گلِ سرخی که تیغهاش موجب خونریزی روحم میشد و اطرافیانم را فراری میداد... و من اشک ریختم بی آنکه بدانم غم! گلهای پژمردهی درونم را زنده نگه میدارد... و فراتر از آن موجب ادامه یافتن زیستنِ من است...چرا که من زیر این خاک..دوست داشتن و دوست داشته شدن را دفن کردم!!!عواطف انسانیم را در غالب آخرین قطرات اشکهایم، به پای مزارِ آنچه که بودم آنچه که او را دوست داشت و توسط او دوست داشته نشد راهی کردم... و اندوه نیز راه خودش را یافت! رویید و رویید و با لطافت گل و با برندگی خنجر به پیچکی بدل شد...که دور تا دور گلویم را در بر گرفت تا ذره ذره مرا از نفس منع کند... اما همزمان با فشردن گلویم، زانوانم را از برخورد با خاکِ سرد، باز میداشت...و حال من ماندهام با گورستانی که تنها مزارش متعلق به خویشتنم است و گلهای سرخش از خون من چکه چکه بر تیغهای تیز و کوچکشان میبارند... باز هم من ماندهام با تنها احساسی که درونم باقی مانده و او که تا همیشه پشتیبانی ام میکند: غم. غمِ برندهی نجات بخش. زخمهایم به این زودی ها التیام نمییابند و خون جاری از آنها بدنم را میپوشاند و من تقلا میکنم با اشکهایم تنِ دردمندم را تطهیر کنم در مقابل چشمانش...
اما همچنان، زمانی که با چشمانی گود افتاده و لبریز از اندوه به من مینگرد، کالبدی را نظاره میکند آغشته به خون، گناهآلود از احساساتِ انسانی با سوگی که گلویم را چسبیده چرا که در انتظار او، هزاران بار مردم، اما برای تجربهی رنجِ بیانتهای انسان بودن، باز متولد شدم...
و هر بار با یاد او از گورِ من، گل های غم خواهند رویید...
نوشته های ″من″
سقف روی سرم فرومیریزد نه، این حرف مزخرفی ست. سقف که فرونمیریزد،ابله!...سقف فقط آنجاست، سفید است ومسلما سقف است
ولی فشاری که روی جمجمهام است این وزن ِچیست؟...
گویی تمام ستارههای خاموش را روی پوستم ریختهاند ستارهها سوراخ سوراخش میکنند...
چرا ستارهها باید خاموش باشند؟ شاید اصلاً ستاره نیستند شاید خاکسترند خاکستر چه رنگی است؟ عالی شد !حالا به رنگ فکر میکنم مثل یک ابله رنگ ندیده ...
مغزم مثل کیسهای پاره رنگها را بیرون میریزد زرد چرک، آبی ِمرده، قرمز خشک شده، یه خفه خون کوتاه لطفاً!...
صدا باز آمد از لولههای ساختمان از دل زمین صدای جرقه زدن چیزی که میخواهد بسوزد ولی گاز ندارد ...
چراغ چشمک میزند....خودم چشمک میزنم؟..پلک میزنم که پلک _آخ، این کلمه مسخره ست ،پلک...مثل صدای افتادن چیزی نرم روی زمین..
چای ،باز چای!
قوری خالی ست قوری شکسته است؟ نه، سالم ست فقط خالیست خالی مثل کاسه جمجمهام...
جمجمه! جمجمه کلمهی محکمی است مثل سنگی گرد اما چرا چیزهای تو اش میلرزد؟ این لرزش از کجا میآید؟ از زمین؟ از رانهایم؟ از سیمهای لخت اعصاب؟ اعصاب_چه کلمهی بیمسمایی هیچ عصبی ندارم فقط سیم برقهای زردِ پیچیده به دور ستون فقراتم مانده( آن هم چون دستم نمیرسد بکنمشان)..
دارم چی مینویسم؟ کلمات روی صفحه میخزند مثل مورچههای سیاه که از گوشهی چشم میبینم مورچه حشرۀ اجتماعی است
من اجتماعی نیستم.. من یک «من» هستم یک «من» ترک خورده...این ترک دارد بزرگ میشود. الان از وسط «من» رد میشود و دو نیمه میشوم یک نیمه میگوید بنویس نیمهی دیگر به نوشته میخندد صدای خنده شبیه خش خش کاغذ مچاله است
" زهرمار بگیرد با این خندیدنش!" ...
از آینه فرار میکنم آینه آدم را دو تا میکند
ومن که قبلاً دو تا شدهام چهارتا میشوم هشت تا...
خداخیرتان بدهد توی همین دوتا به اندازه ی کافی گیر کرده ام !
"تصاعد هندسی دیوانگی "
دستهایم بوی کهنگی میدهد بوی فلز کهنه بوی سکهای که مدتها در مشت عرق کرده بوده حالا میتوانم سکه باشم؟...
چرخ بزنم روی لبهام؟ سرانجام بیفتم روی شیر یا خط؟ خط....همیشه خط
شیر جربزه دارد،«من»نه!...
پنجره باز است باد پرده را تکان میدهد پرده مثل نفسِ کسی که دارد میمیرد بالا و پایین میرود....
کی دارد میمیرد؟ شاید من... نه، من که نفس میکشم دارم نگاه میکنم دارم نوشتن را نگاه میکنم، انگار کس دیگری این کلمات را تایپ میکند، دستهای من ست..؟ این پنجههای رنگ پریده مال من ست؟
صدای تیک-تیک میآید. صدای ریختن دانههای ریز روی فلز..
دانه برای پرنده من پرنده نیستم پرنده میخواند. من ،من چه میکنم؟ بله بله ،من جیرجیر میکنم مثل لولای زنگزدهی در لولا نیاز به روغن دارد،روغن...همهچیز نیاز به چیزی دارد. من به چی نیاز دارم؟ به یک توقف به یک سکوت عمیق و بیکف... اما سکوت خودش صدا دارد صدای وزوزی که در جمجمه طنین میاندازد همان وزوز همیشگی گویی زنبور مردهای در مغزم گیر کرده و بال میزند
حالا یک مکث
حالا یک نفس
حالا ادامه
کلمات تمام میشوند. دارند ته میکشند...مثل آب در سوراخ ظرفشویی میچرخند و میروند، من پشت سرشان نگاه میکنم. خداحافظ کلمات... بروید و هرچه زودتر بمیرید
ولی نوشتن هم نوعی فرار است...از چی؟ از سکوت
از خود..از آن نگاه خالی که در انتهای همهی آینهها منتظر است
نوشته های ″من″