سقف روی سرم فرومیریزد نه، این حرف مزخرفی ست. سقف که فرونمیریزد،ابله!...سقف فقط آنجاست، سفید است ومسلما سقف است
ولی فشاری که روی جمجمهام است این وزن ِچیست؟...
گویی تمام ستارههای خاموش را روی پوستم ریختهاند ستارهها سوراخ سوراخش میکنند...
چرا ستارهها باید خاموش باشند؟ شاید اصلاً ستاره نیستند شاید خاکسترند خاکستر چه رنگی است؟ عالی شد !حالا به رنگ فکر میکنم مثل یک ابله رنگ ندیده ...
مغزم مثل کیسهای پاره رنگها را بیرون میریزد زرد چرک، آبی ِمرده، قرمز خشک شده، یه خفه خون کوتاه لطفاً!...
صدا باز آمد از لولههای ساختمان از دل زمین صدای جرقه زدن چیزی که میخواهد بسوزد ولی گاز ندارد ...
چراغ چشمک میزند....خودم چشمک میزنم؟..پلک میزنم که پلک _آخ، این کلمه مسخره ست ،پلک...مثل صدای افتادن چیزی نرم روی زمین..
چای ،باز چای!
قوری خالی ست قوری شکسته است؟ نه، سالم ست فقط خالیست خالی مثل کاسه جمجمهام...
جمجمه! جمجمه کلمهی محکمی است مثل سنگی گرد اما چرا چیزهای تو اش میلرزد؟ این لرزش از کجا میآید؟ از زمین؟ از رانهایم؟ از سیمهای لخت اعصاب؟ اعصاب_چه کلمهی بیمسمایی هیچ عصبی ندارم فقط سیم برقهای زردِ پیچیده به دور ستون فقراتم مانده( آن هم چون دستم نمیرسد بکنمشان)..
دارم چی مینویسم؟ کلمات روی صفحه میخزند مثل مورچههای سیاه که از گوشهی چشم میبینم مورچه حشرۀ اجتماعی است
من اجتماعی نیستم.. من یک «من» هستم یک «من» ترک خورده...این ترک دارد بزرگ میشود. الان از وسط «من» رد میشود و دو نیمه میشوم یک نیمه میگوید بنویس نیمهی دیگر به نوشته میخندد صدای خنده شبیه خش خش کاغذ مچاله است
" زهرمار بگیرد با این خندیدنش!" ...
از آینه فرار میکنم آینه آدم را دو تا میکند
ومن که قبلاً دو تا شدهام چهارتا میشوم هشت تا...
خداخیرتان بدهد توی همین دوتا به اندازه ی کافی گیر کرده ام !
"تصاعد هندسی دیوانگی "
دستهایم بوی کهنگی میدهد بوی فلز کهنه بوی سکهای که مدتها در مشت عرق کرده بوده حالا میتوانم سکه باشم؟...
چرخ بزنم روی لبهام؟ سرانجام بیفتم روی شیر یا خط؟ خط....همیشه خط
شیر جربزه دارد،«من»نه!...
پنجره باز است باد پرده را تکان میدهد پرده مثل نفسِ کسی که دارد میمیرد بالا و پایین میرود....
کی دارد میمیرد؟ شاید من... نه، من که نفس میکشم دارم نگاه میکنم دارم نوشتن را نگاه میکنم، انگار کس دیگری این کلمات را تایپ میکند، دستهای من ست..؟ این پنجههای رنگ پریده مال من ست؟
صدای تیک-تیک میآید. صدای ریختن دانههای ریز روی فلز..
دانه برای پرنده من پرنده نیستم پرنده میخواند. من ،من چه میکنم؟ بله بله ،من جیرجیر میکنم مثل لولای زنگزدهی در لولا نیاز به روغن دارد،روغن...همهچیز نیاز به چیزی دارد. من به چی نیاز دارم؟ به یک توقف به یک سکوت عمیق و بیکف... اما سکوت خودش صدا دارد صدای وزوزی که در جمجمه طنین میاندازد همان وزوز همیشگی گویی زنبور مردهای در مغزم گیر کرده و بال میزند
حالا یک مکث
حالا یک نفس
حالا ادامه
کلمات تمام میشوند. دارند ته میکشند...مثل آب در سوراخ ظرفشویی میچرخند و میروند، من پشت سرشان نگاه میکنم. خداحافظ کلمات... بروید و هرچه زودتر بمیرید
ولی نوشتن هم نوعی فرار است...از چی؟ از سکوت
از خود..از آن نگاه خالی که در انتهای همهی آینهها منتظر است
نوشته های ″من″
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاه مونبک دقیقا همون نگاهیه ک بعد انداختن وحشت به جون خیلیا دارم: