گویم از شرح حال : مثالِ فالگیری سیَه پوش که در پارک به دنبال کف دستان این و آن میدود ، آینده ی خود را کف دستی لرزان میبینم.
دلسرد از آدمیان...
خود را همچون روشنی مشعلی در کوه های سرما زده ی برفی میبینم که پایان زندگی ام بند فوتیست.
در سختی این سرما لحظاتی به خواب میروم؛خوابی از جنس توهمِ دلگرمی.
وای از آن رویایی که خواب را بر من شیرین و روزگارم را تلخ کرد.
در هیاهوی سوزناکِ بادهای سرد تر از سرما خوابی دیدم که وجودم طلب همان گرما را میکرد.
حین لرزش های تنم آن رویای گرم ، زندگی بخش بود و بیداری و رهایی از آن خواب، زهراگین.
زهری بی پادزهر که فقط رنجی کشنده را قالب وجود میکند...
نوشته های ″من″