اگه ازم بپرسین اوج خریتت کجا بوده؟
جواب درستی نمیتونم بدم
چون همیشه در اوج بودم
گاهی دیوانگیام گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای سر به هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند...
- صادق هدایت
دیگه نه تنها آدما؛
بلکه تمام کوچهها، خیابونا، پارکا، پیادهروها، مغازهها و حتی وجب به وجب این شهر لعنتی هم میتونه به من حس ناکافی بودن بده.
اون زمانیکه فهمیدید نباید از هیچکس توقع داشته باشید و بفهمید از هر کسی_هرچیزی_ برمیاد
اون موقع میتونید زندگی ارومی داشته باشید.
چسناله واقعی رو خیام میکرده طرف منجم بوده ریاضیدان بوده شاعر بوده فیلسوف بوده دهن مهن واسه علم نذاشته تازه شکایت هم داشته که "آمدنم بهرِ چه بود؟"
پولدار واقعی پولشو داد نمی زنه، درونگرای واقعی هم چیزی راجب درونگرا بودنش نمی گه، افسرده واقعی انقد سرش تو لاک خودشه که حوصله ی صحبت نداره، فرد سیگاری هرروز از سیگار کشیدنش استوری نمی ذاره و آدم موفق انقدر درگیر برنامه هاشه که وقت نداره راجبشون صحبت کنه.
تو دقیقاً همون چیزی نیستی که بیشتر از همه میکنی تو چش و چال ملت.