دیگه نه تنها آدما؛
بلکه تمام کوچهها، خیابونا، پارکا، پیادهروها، مغازهها و حتی وجب به وجب این شهر لعنتی هم میتونه به من حس ناکافی بودن بده.
اون زمانیکه فهمیدید نباید از هیچکس توقع داشته باشید و بفهمید از هر کسی_هرچیزی_ برمیاد
اون موقع میتونید زندگی ارومی داشته باشید.
چسناله واقعی رو خیام میکرده طرف منجم بوده ریاضیدان بوده شاعر بوده فیلسوف بوده دهن مهن واسه علم نذاشته تازه شکایت هم داشته که "آمدنم بهرِ چه بود؟"
پولدار واقعی پولشو داد نمی زنه، درونگرای واقعی هم چیزی راجب درونگرا بودنش نمی گه، افسرده واقعی انقد سرش تو لاک خودشه که حوصله ی صحبت نداره، فرد سیگاری هرروز از سیگار کشیدنش استوری نمی ذاره و آدم موفق انقدر درگیر برنامه هاشه که وقت نداره راجبشون صحبت کنه.
تو دقیقاً همون چیزی نیستی که بیشتر از همه میکنی تو چش و چال ملت.
گاهی، راستش نه؛ بیشتر وقت ها، درواقع چند مدتیه که همیشه حواسم پرت میشه و غذام از دهن میافته، چای ام یخ میکنه، سیگارم بی جهت لای انگشتام دود میشه، موسیقی که گوش میدم برای بار صدم پلی میشه، کاغذم خط خطی میشه، درسم چند خط در میون، خونده میشه، تلفنم خودش رو میکشه. به خودم که میام، ازخودم میپرسم: “چت شده؟ کجا بودی؟ نگرانتم، در مرز ویرانی هستی”.
شما معمولیا نفستون میگیره ولی ما درونگراها از پشت ماسک احساس امنیت میکنیم