مهمانِ توام چند صباحی دگر ای عمر!
اینقدر میازار منِ سوختهجان را
گر نیست به جز خونِ جگر مزد من از عشق
بر شانه چرا میکشم این بارِ گران را؟
`•🎈
دلم میخواست برای اندوه چشمهایت ، برای فکر و خیالهای مدوامِ در سرت ، برای غمی که تا استخوانهایت نفوذ کرده ، کاری بکنم ؛ اما فقط میتوانم بگویم : طاقت بیار عزیزِ من !
خسته از غوغای شهرم، میروم تنها شوم پیلهای در خود بسازم، فارغ از دنیا شوم
میروم از کوچهها با خاطراتی آشنا
در افق گم میشوم شاید شبی پیدا شوم . . .