به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم
آن منِ سر سختِ مغرورم؟یا منِ مغلوبِ دیرینم؟
فكيف أنسىٰ أنا يومًا ملامِحهُ ؟
وفي ملامحِه عُمري الذي رحَلا
چگونه میتوانم روزی چهرهاش را فراموش کنم؟
درحالیکه تمامِ زندگیِ من، در همان چهرهاش سپری شد و رفت.