مشکل این بود که همهچیز یادم میآمد؛ چشمهایم را میبستم و همهچیز یادم میآمد، راه میرفتم و همهچیز یادم میآمد، نفس میکشیدم و همهچیز یادم میآمد
آنقدر سکوت کردی و از دردهایت چیزی نگفتی، که حالا هر اتفاق کوچکی تو را عمیقا غمگین و شکسته میکند.