آیا به راستی ضرورت حکم می کند که مایه ی شادمانی آدمی، همزمان سرچشمه ی بدبختی او هم باشد؟ آن دریافت پرشور قلب من از طبیعت، حسی که جانم را سرشار از شادمانی و جهان پیرامون را در چشمم بهشت می کرد، حال برایم بدل به عذابی تحمل ناپذیر، به شبحی شکنجه گر می شود که همه جا دنبالم می کند.