سگِ سیاه. نه سگی است و نه سیاه؛ بلکه تهیِ مطلق است که در حفره ی استخوان سینه لانه کرده. سنگینیِ آن را در سحرگاهان، وقتی پنجرهها هنوز به رنگ مردهای از خاکستری درنیامده، میتوان حس کرد؛ نفسکشیدن تبدیل به عملی ارادی میشود، و هر فکر، پیش از تولد، در باتلاقِ خستگی محو میگردد. جهان پشت شیشه ی مات و کثیفی تماشا میشود که نه صدا از آن عبور میکند و نه گرمایی. این هیولای خاموش، با چنگالهای نامرئی، ریشه ی هر شوق را میکَند و آدمی را به تماشاچیِ منفعلی برای زوالِ خود بدل میسازد. گویی مرگی تدریجی است، در حالی که قلب هنوز میتپد.