سگِ سیاه. نه سگی است و نه سیاه؛ بلکه تهیِ مطلق است که در حفره ی استخوان سینه لانه کرده. سنگینیِ آن را در سحرگاهان، وقتی پنجرهها هنوز به رنگ مردهای از خاکستری درنیامده، میتوان حس کرد؛ نفسکشیدن تبدیل به عملی ارادی میشود، و هر فکر، پیش از تولد، در باتلاقِ خستگی محو میگردد. جهان پشت شیشه ی مات و کثیفی تماشا میشود که نه صدا از آن عبور میکند و نه گرمایی. این هیولای خاموش، با چنگالهای نامرئی، ریشه ی هر شوق را میکَند و آدمی را به تماشاچیِ منفعلی برای زوالِ خود بدل میسازد. گویی مرگی تدریجی است، در حالی که قلب هنوز میتپد.
ایندرد فراموش نمیشه. نمیتونم از یاد ببرم جنازه های سیاهپوش رو، نمیتونم از یاد ببرم گریه های داداشدوستم رو، نمیتونم از یاد ببرم موهای سرخخونیِ مبینا رو، نمیتونم از یاد ببرم ناراحتیم برای ساچمه خوردن های دوستم رو، نمیتونم از یاد ببرم عزیزیم رو که با درد ناشی از باتوم گوشه ی خونه به خودش میپیچید، نمیتونم از یاد ببرم گریه های مامانبزرگم رو، نمیتونم از یاد ببرم کلاسی رو که اونپسر شاد و فان رو مدتی نداشت.. خیلی چیز ها رو نمیتونم فراموش کنم خیلی چیز ها نمیتونم حال وطنم رو فراموش کنم🌌.