وطنم مثل تنِ مریضی میماند که تب، گوشتِ استخوانش را بریان کرده. نه صدای خنده میآید، نه بوی نان تازه. کوچههایش پر از سایههای دربهدری است که گم شدهاند در خاطرهی باروت. هر سنگِ دیوارش زخمی است که خون خشکاش را کسی پاک نکرده. گویا روی شانهی این خاک، کجبودن رسم شده؛ و ما چنان به انحنای قامتش خو کردهایم که راستایستادن را بیادبی میدانیم.