🔵 داستان
#تسلیم_قانون_عشق
رمان تسلیم قانون عشق (قسمت 40 )
آمدن مریم و برنامه ی رفتن به خونه ی نرگس از یاد مهدی برد که مکانیک بهش زنگ زده بود و گفته بود برای ماشینش مشتری پیدا شده و منتظر نظر اونه و خریدار بیشتر از یه هفته معطل ماند.
مهدی از شنیدن خبر رضایت دادن خاله فرنگیس خیلی خوشحال شده بود و احساس می کرد باری از رو دوشش برداشتن.
مهدی آنقدر غرق فکر کردن به مسائل زندگیش شده بود که اولین زمانی که به یاد خریدار ماشینش افتاد دو روز بعد از رفتن به خانه ی نرگس بود.
اون روز سرکارش وقتی یکی از سربازای وظیفه به اسم یزدان بدری که عادت به قایم شدن و انجام ندادن کاراش داشت و معمولاً هم مهدی متوجه رفتارهاش می شد و بهش تذکر می داد، اونو یاد ماشینش انداخت.
یزدان طبق معمول گوشه دنجی تو پادگان قایم شده و مشغول بازی با گوشیش بود که مهدی دیدش و با صدای بلند گفت سرباز بدری تو اینجا چکار می کنی؟! مگه نباید تو نگهبانی باشی؟!
بدری وحشت زده و دستپاچه شد و فوراً احترام نظامی گذاشت و گفت هیچی اما همین موقع گوشی اش از داخل آستین لباس نظامیش درآمد و رو زمین افتاد. تا سرباز بدری آمد گوشیو پشت پاش قایم کنه مهدی اونو دید و گفت: بدری تو گوشی آوردی تو پادگان؟! چن بار باید مواخذه بشی که بفهمی گوشی آوردن تو پادگان خلاف قانونه؟!!
بدری که قبلا 3 بار دیگه هم به خاطر آوردن گوشی تو پادگان بازداشت شده بود، فوراً شروع به التماس کرد و پشت سرهم تکرار می کرد قربان ببخشید ندید بگیرید قول می دم تکرار نشه به خدا قول می دم تکرار نشه!
مهدی کج کج نگاهی به بدری کرد و گفت: تو تو اون گوشی چی داری که انقد برات مهمه و حاضری براش مجازاتم بشی؟!
بدری دستپاچه گفت: به خدا کار خاصی نمی کردم به خدا شماره اون دختره رو از تو گوشی پاک کردم داشتم چن تا عکس ماشینو نگاه می کردم. قربان ولی ماشینا انقد خوشگل و مدل بالا هستن ها!! میخای بیا ببین.
همین جمله ناگهانی مهدیو به یاد ماشین خودش که تو تعمیرگاه بود انداخت و سریع گفت: بدری دیگه نبینم گوشی بیاری ها. اگه بازم گوشی دستت ببینم سر و کارت با سرهنگ جعفریه ها!! حالا برو نبینمت. بعدش با عجله اونجا رو ترک کرد و به سمت اتاق سرهنگ جعفری که فرمانده پادگان بود رفت و دو ساعت مرخصی گرفت که دو ساعت زودتر از پادگان بیرون بزنه و سراغ ماشینش بره.
به تعمیرگاه که رسید مستقیم سراغ مکانیکو گرفت. شاگرد مکانیک که داشت دستشو با تینر می شست، گفت: رفته بیرون دنبال کاری اگه چن دقیقه وایسی میاد الان و با سرشم به صندلی نزدیک در اشاره کرد. مهدی محوطه تعمیرگاه رو نگاهی کرد و تو گوشه ای تو تهش چشمش به پراید سفید رنگی افتاد حدس زد ماشین خودش باشه. سرشو به علامت قبول تکان داد و نزدیک دم در مکانیکی رو صندلی نسبتاً کثیف که مال شاگرد مکانیک بود، به انتظار نشست.
ادامه دارد ........
کانال محبوب حقیقت طلبان
منو درسام
سروش 👇👇
@s_mamo_darsam
ایتا 👇👇
@manodarsam
🔵 روایت عشق
#روایت_عشق
🔴 عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ يُحْشَرُ الْعَبْدُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَا نَدِيَ دَماً فَيُدْفَعُ إِلَيْهِ شِبْهُ الْمِحْجَمَةِ أَوْ فَوْقَ ذَلِكَ فَيُقَالُ لَهُ- هَذَا سَهْمُكَ مِنْ دَمِ فُلَانٍ فَيَقُولُ يَا رَبِّ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنَّكَ قَبَضْتَنِي وَ مَا سَفَكْتُ دَماً فَيَقُولُ بَلَى سَمِعْتَ مِنْ فُلَانٍ رِوَايَةَ كَذَا وَ كَذَا فَرَوَيْتَهَا عَلَيْهِ فَنُقِلَتْ حَتَّى صَارَتْ إِلَى فُلَانٍ الْجَبَّارِ فَقَتَلَهُ عَلَيْهَا وَ هَذَا سَهْمُكَ مِنْ دَمِهِ.
محمد بن مسلم گويد: شنيدم امام باقر عليه السلام مي فرمود: بنده خدا روز قيامت محشور می شود (با اين كه در دنيا) دستش به خونى آلوده نشده (و خونى نريخته) به اندازه يك حجامت يا بيشتر خون به او می دهند و می گويند: اين سهم تو از خون فلان كس است؟.
عرض مي كند: پروردگارا! تو خود مي دانى وقتی جان مرا گرفتى خون كسى را نريخته بودم
خداوند فرمايد: آرى! تو از فلانى، روايتى چنين و چنان شنيدى و به ضرر او بازگو كردى، پس آن خبر زبان به زبان به فلان جبّار (ستمكار) رسيد و بدان روايت او را كشت و اين بهرۀ تو از خون اوست.
الكافي، ج2، ص: 371-370
⭕ مواظب سخن گفتنمان باشیم
کانال محبوب حقیقت طلبان :
منو درسام
👇👇👇
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
🔵 حدیث دل
#حدیث_دل
🌹 چنین است کیهان ناپایدار
🌺 تو در وی بجز تخم نیکی مکار
🌸 جهان سربسر چون فسانه ست و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس
💐 یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
🌹 نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی
کانال محبوب حقیقت طلبان :
منو درسام
👇👇👇
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
منو درسام
عایشه تومور پیشرفته مغزی داشت
.
اما نمیشد او را در #غزه عقبافتاده معالجه کرد
.
مادر و پدرش او را برای معالجه فرستادند کرانه باختری
.
جاییکه بیمارستانها، به موهبت محمود عباس
.
کمی مجهزتر است
.
اما عایشهی پنج ساله باید تنها سفر میکرد
.
چون اسرائیلیها به هیچ کدام از اعضای خانوادهاش اجازه سفر ندادند
.
بخاطر مسائل امنیتی
.
متوجهید که!
.
برای همین عایشه تنها سفر کرد
.
تنها بستری شد
.
تنها تحت درمان سرطان قرار گرفت
.
اما سلولهای سرطانی سرش هم اسرائیلی شده بودند
.
عایشه دوام نیاورد و جان داد
.
غریبانه و تنها
.
محروم از آخرین نوازشهای مادرش
.
تشنهی آخرین آغوشهای پدرش
.
حالا که او پر کشیده
.
بیاییم ترانهای بیادش در یوروویژن گوش کنیم
.
با صدای مدونا و نِتا
.
تا کسی خبری از قلب پارهپارهی مادرش نگیرد
.
و کسی آه جگر سوز پدرش را نشنود
.
صدای ترانهها را بلند کنید، بلند ...
.
بگذارید دنیا کر شود
#عائشه_اللولو
📝روح الله رضوی
دو صد هزار لعنت بر لیبرالیسم که نتیجه اش شد این کودک کشی !!!!!
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
🔵 سلام بر حقیقت
#سلام_بر_حقیقت
امارات گفته با وجود رفتارهای نگران کننده ایران خویشتنداری میکنیم!!!
جرأتش رو اگه داری خویشتنداری نکن یه نَمه ببینیم چه شکلیه خویشتنداری نکردنت!
نَکُشی ما ره جوجه 😂
میمآ
اماراتی ها که تیر غیب خورده هستن! ! فعلا بهتره با تیر غیب تو فجیره دست و پنجه نرم کنن! !!!😜
کانال محبوب حقیقت طلبان :
منو درسام
👇👇👇
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
🔵 ماجراهای معلم کلاس کناری
معلم سر کلاس گفت بچه ها خیلی خوبه آدم دنبال فهمیدن حقیقت باشه و سوال بپرسه. خب اگه سوالی دارین بپرسین حتما😊
حامد : آقا ☝ میگن آمریکا میخاد به ایران کمک کنه درسته ؟😮
معلم : بله عزیرم درسته !😊
اهورا : آقا ☝ چطوری ؟!😳
معلم : مثلا میخاد آنقدر به مردم فشار اقتصادی وارد کنه و اونا رو تحریم کنه تا مردم از گرسنگی و تورم بر ضد اخوندا شورش کنند و اونا رو ساقط کنند و میخاد با فشار وارد کردن بتونه موشک های ایران رو بگیره و تا راحت به ایران حمله کنه و همه چیز ایران رو نابود کنه و میخاد جنگ داخلی تو ایران راه بندازه که ایران تجزیه بشه و مردمش هم کشته بشن ! 😊
حسام : آقا ☝ اینا که کمک نیست اینا یعنی نابودی مردم و کشور ایران!!😳
معلم : عزیزم این روش آمریکا برای کمک به کشورهای مختلفه: مثل عراق و سوریه لیبی و یمن و ویتنام و ... ایرادی هم نداره چون فقط مردمو میکشه و امنیت و اموالشونو نابود میکنه !!😆
امین : آقا ☝ یعنی کشتن مردم و نابودی اموالشون و امنیتشون میشه کمک و ایرادی نداره ؟!!!😲
معلم : نه هیچ ایرادی نداره چون آمریکا حقوق بشر و دموکراسی به مردم میده!!!😁
پویا : آقا ☝ عجببببب مرده دیگه دموکراسی و حقوق میخاد چکار ! !!!😂
کانال محبوب حقیقت طلبان
منو درسام
👇👇👇
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
منو درسام
🎥 کلیپ نظر یک بازیگر مشهور هالیوود درمورد روزه گرفتن 🎥
🔴 تکامل علم، عقل و منطق در غرب، باعث شده روز به روز به تعداد مسلمونهای اونجا افزوده بشه و بیشتر پی به حقانیت #اسلام ببرن.
🔶 اونوقت اینجا، یه مشت خسرو قلی خان و لیلا باجی و نوه هاشون از کِشتِل دره سفلیٰ، روشنفکر و سکولار!!!!! شدن میخان با پا گذاشتن رو دستورات اسلام با کلاس بشن! !!!
خریتم که ته نداره
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
🔵 سلام بر حقیقت
#سلام_بر_حقیقت
🔴چرا اصلاحطلبان ول کن جنگ نیستند؟
آمریکا ول کرده میگه آقا جنگ ندارم باایران.
اصلاح طلبا میگن غلط کردی باید سر همین موضع بمونی تا ما بیاییم پای میز مذاکره.
خب دوستان اصلاح طلب آمریکا با طناب پوسیده شما تو چاه نمیره.
چونبه وطن فروش نمیشه اعتماد کرد.
کَفشَنده
⭕ خدا بیامرزه خان جونو که همیشه میگفت پسرم چیزی که ته نداره خریته مواظب باش طرف خریت نری! !!!!
کانال محبوب حقیقت طلبان :
منو درسام
👇👇👇
سروش
@s_mano_darsam
ایتا
@manodarsam
🔵 داستان
#تسلیم_قانون_عشق
رمان تسلیم قانون عشق (قسمت 41 )
ده دقیقه طول کشید مکانیک بیاد تعمیرگاه و وقتی آمد تا چشمش به مهدی افتاد گفت: مرد مؤمن کجایی واسه چی بهت زنگ می زنم میگم مشتری براش پیدا کردم نمیای تکلیفشو مشخص کنی؟! مشتری دیگه داشت پیشمان میشد من نگهش داشتم!!
مهدی سرشو پایین انداخت و گفت: به خدا گرفتار بودم از یه طرف هی تو زنگ می زنی و فشار میاری از یه طرفم راننده اون ..... کامیون ..... و خانودش. خب الان توضیح بده من باید چکار کنم؟! مشتری چی میگه؟!
مکانیک مهدیو به طرف ماشینش برد و در حالی که دورش می گشت و تمام قسمت هاشو وارسی می کرد گفت: خوب نگاش کن از اون آهن پاره ببین چی درآوردم! خودت ملاحظه بکن! باور کن به هرکی نشونش بدی نمیفهمه تصادف کرده اونم چه تصادفی!!
مهدی چن لحظه خیره به ماشین نگاه کرد تصویر صورت خونی و بدن زخمی و کبود فاطمه تو ذهنش مجسم شد. حس می کرد نفسش به سختی از سینه بیرون میاد. بغض مبهمی به گلوش چنگ مینداخت
چشمشو از ماشین برداشت که یه وقت اشکش در نیاد . دست خودش نبود به اون ماشین حساسیت بدی پیدا کرده بود و با دیدنش دچار تنگی نفس و بغض می شد.
غرق تو یادآوری لحظات تصادف و مرگ فاطمه بود که صدای مکانیک اونو به خودش آورد. مکانیک گفت: داخلش پر خون بود دادم خوب شستنش الان شده مثل دسته گل.
مهدی دیگه تحمل ماندن و دیدن ماشینو نداشت به سرعت از تعمیرگاه بیرون رفت در حالی که مکانیک هم پشت سرش می آمد .
وقتی دم در رسیدن مکانیک گفت چی شد داداش؟ چرا یهو عصبانی شدی؟
مهدی حوصله حرف زدن نداشت و با همون بی حوصلگی گفت: واقعاً دستت درد نکنه. خب بگو ببینم مشتری چه قیمتی پیشنهاد داده؟
مکانیک گفت: مشتری ماشینت یکی از مشتریای قدیمی اینجاس گفته حاضره 3 تومن بالاش بده اما من برای اینکه شمام ناراضی نباشی و ماشینت مفت نره گفتم 500 بزاره روش.
مهدی این قیمتو مناسب نمی دونست اما از طرفی هم علاقه ای به بردن ماشین به خونه نداشت و اونو باعث عذاب روحی خودش و بچه ها می دونست و هم احساس می کرد ماشین با وجود اینکه کاملاً تعمیر شده اما تصادف آسیب های بدی بهش زده و و اثراتش با وجود رنگ کردن ماشین باز هم معلومه. سرشو تکان داد و گفت: من دوست نداشتم با همچین قیمتی بفروشم ولی ناچارم و چشمم آب نمیخوره کسی پیدا بشه خیلی قیمت بیشتری بده. از طرفی خیلیم خرج تعمیرش کردم!! بهش بده البته اگه تونستی بیشتر چانه بزن شاید بیشتر داد.
مکانیک لبخندی زد و با صدایی کش دار گفت چشم جناب سروان حواسم هست شما بیش از اینا واسه ما عزیزی. فردا بهش میگم بیاد با پول و تو هم بیا با مدارک ماشین. همین ساعت اینجا باش. بازم نری یادت بره ها!!
مهدی سرشو به علامت مثبت تکان داد و گفت چشم حتماً. بعدش از مکانیک خداحافظی کرد و نفسی عمیق کشید و آن اونجا بیرون زد که فردا برای آخرین بار سراغ ماشینش بیاد و برای همیشه از دستش خلاص بشه
ادامه دارد ........
کانال محبوب حقیقت طلبان
منو درسام
سروش 👇👇
@s_mamo_darsam
ایتا 👇👇
@manodarsam