برای منی که عاشق بچههام پارک مثل تراپی میمونه
میشینم یه گوشه نگاهشون میکنم خیلی زیبان
دوتا دختر دوقلو تارزان شده بودن.
یه پسرِ یه گربه ی نارنجی رو بغل کرده بود و میگفت چشماش زخم شدن، بعد با لهجه غلیظ یزدی گفت: مادَرِش کجاست؟ مامان بچه گربه کجا بود؟ پشت سرِ منی که از گربهها میترسم🙏🏼 بعد که گربه رو گم کرد، اومد پیش من و دستاشو بهم نشون داد که گربه پنگول کشیده بود.
یه پسر کوچولوعه 🤏🏻 هم بود که وقتی میخواست از سرسره بیاد پایین به من نگاه کرد، وقتی بهش گفتم بیا پایین با یه لبخند ملیح سر خورد اومد و دفعه بعدش هم منتظر بود که من بهش بگم بیاد پایین.
بعدش داشتم راه میرفتم یه دخترِ بهم گفت سلام (رندومترین چیزی بود که تو زندگیم شنیدم) منم گفتم سلام🙏🏼