بچهها اون شب میخواستم کفش بخرم بین نیوبالانس و سامبا و آل استار مونده بودم که کدومو بخرم. آخرش نیوبالانس خریدم و خوشحالم
خدا خیلی دوسم دارهها:)
شنبه که نرفتم مدرسه، یکشنبه هم که تعطیل شد، دوشنبه هم تعطیل بود، امروزم نرفتم، فردا و پسفردا هم که تعطیل شد. مرسی:))😭
حالا یچیز حال خوبکنِ دیگه اینکه این سری دو جا قراره تقدیر بشه ازم بخاطر نمرات درخشان😂 و مانی میدن بچهها مانی :))) تنها جایی که خرخون بودن به دردم خورد
همچی گشادیم میاد که حد نداره
جون ندارم خودمو جمع کنم کارامو انجام بدم
کل لباسام رو تخت و زمین ریخته، صدفا تو کیفم پخش شدن، باید کارامو بکنم ولی خیلی تنبل و گشاد شدم❤️
Margot
یک دو سه رفتم
مسواک زدم و روتین پوستیمو انجام دادم(شاید این دو تا چیز سادهای به نظر برسن، ولی واااای خیلی سختن و واقعا حوصله میخوان. جون میدم تا انجامشون بدم)
بچهها مردم جنوب خیلی مهربون و خونگرمن. واقعا میگم و به کسی کاری ندارن. تو بازار ماهیفروشا یکی از فروشندهها که مرد بود بهم گفت گوشوارههات قشنگن و من خیلی، خیلی خیلی خوشحال شدم😭. و اینکه برای اولین بار یه مرد غریبه ازم تعریف میکرد خیلی عجیب بود برام. یچیز ناشناخته بود انگار. و من کلا اونجا شال نمیپوشیدم(چه حس خوبی داشت بچهها) و کسی براش مهم نبود. درحالیکه اینجا و مشهد هم دیدم که اگه شالت بیفته چقدر بهت گیر میدن یا بد نگاهت میکنن.
و میخواستم گریه کنم چون هرعکسی مامانم ازم میگرفت رو دوست نداشتم. کلا هیچکی نمیتونه ازم جوری که میخوام عکس بگیره. ایش.