از وقتی حس میکنی بزرگ شدی و داری وارد دنیای بزرگسالی میشی، دیگه چیزی به اسم وقت آزاد وجود نداره.
امسال به من خیلی چیزای بزرگی یاد داد. امسال دروازه ی من برای ورود به دنیای بزرگسالی بود. کارایی که از انجامشون میترسیدم و فکر نمیکردم هیچ وقت برام اتفاق بیفتن. اضطراب، باشگاه، تراپی. چه درسهای بزرگی که نگرفتم. امسال فهمیدم همیشه نباید اون دختر خوب باشی. همونطوری که دیگه نبودم. به قول دیوی، "لذتی که توی انجام کارای بد هست، تو کارای خوب نیست". انگار بد بودن یه دنیاییه که تا واردش میشی دیگه راه برگشتی وجود نداره. کی فکرشو میکرد دختر خوبی مثل "من" یه روز برگه امتحانشو سفید بده یا از ۱۲ فیزیکش ناراحت نشه؟ و همه چیزو بپذیره و رها کنه.
خانومی تو باشگاه بهم گفت از لحاظ سنی من نصف اونم، (۳۰ سالش بود)، وقتی یکی از این حرفا میزنه و متوجه میشم چقدر زود بعضی چیزارو شروع کردم آروم میشم. اون حسِ عقب موندن و اضطراب برای چند دقیقه هم که شده از من دور میشه.
تخرفته هیچجوره درست نمیشه. دو روز که بیدار میشم یهو زارت سر ظهر مثل گوز میگیرم میخوابم. خب تحمل کن دیگه. ایش.