بعضی وقتا اینقدر خسته میشم میگم کاش اصلا مجبور نبودم درس بخونم کاش یه بابای پولدار داشتم که برم تو دیلیم بذارم "بیا عشق کنیم این دو سالو" و هیچی برام مهم نباشه. الان اینقدر دلم میخواد اصلا نگران امتحان جمعه یا میانترم شنبه یا هر گوه دیگه ای نباشم و فقط کتاب بخونم نجوم بخونم بمیرم ولی نمیتونم و دارم از سردرد میمیرم حتی حپصله ندارم می هارو جدا از فعل بذارم گشنمم هست و عصبیم
چقدر سخته که جلوی خودمو بگیرم و چند تا کار و باهم انجام ندم. یادت باشه، One step at a time
یهو به خودم اومدم دیدم وای! یه عالمه زبان هست که باید یاد بگیرم. و اینطور شد که یه زبان دیگه هم شروع کردم. (حالا یکی نیست بگه مریضی، دیوونهای، چته؟ همینطوریش خیلی سرت خلوته هی هم چیز جدید به خودت آویزون کن. تراپیستم بفهمه سکته میکنه😂)
و من نمیتونم با بچههای کلاس والیبال ارتباط بگیرم. واقعا نمیتونم.
وای یا حسین ببین ذهنم چی بهم گفت :))) من هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم و صرفا خوندن پیاماشون تو گروه باعث شد که ذهن من همچین افکاری بسازه و همین حالا که داشتم اینو مینوشتم متوجهش شدم. محشرههه