چقدر سخته که جلوی خودمو بگیرم و چند تا کار و باهم انجام ندم. یادت باشه، One step at a time
یهو به خودم اومدم دیدم وای! یه عالمه زبان هست که باید یاد بگیرم. و اینطور شد که یه زبان دیگه هم شروع کردم. (حالا یکی نیست بگه مریضی، دیوونهای، چته؟ همینطوریش خیلی سرت خلوته هی هم چیز جدید به خودت آویزون کن. تراپیستم بفهمه سکته میکنه😂)
و من نمیتونم با بچههای کلاس والیبال ارتباط بگیرم. واقعا نمیتونم.
وای یا حسین ببین ذهنم چی بهم گفت :))) من هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم و صرفا خوندن پیاماشون تو گروه باعث شد که ذهن من همچین افکاری بسازه و همین حالا که داشتم اینو مینوشتم متوجهش شدم. محشرههه