Margot
بریم تا تهش.
و این تئاتری که من رفتم و دیدم، کاملا مرتبط با همین جوجه تیغی بود. تازه الان داره گرههای ذهنیم باز میشه.
Margot
و من نمیتونم با بچههای کلاس والیبال ارتباط بگیرم. واقعا نمیتونم. وای یا حسین ببین ذهنم چی بهم گف
حتی شده بخاطر اون چندنفری هم که بین اون همه آدم دوسشون دارم ادامه میدم.
حالا یچیزی هم بگم و برم ادامه ی اون مسابقههه.
امروز سعی کردم تو مدرسه کمتر منفی باشم. یعنی وقتی اون همکلاسیم حرف میزنه، پشتش بد نگم و فقط صبور باشم. آرومتر باشم. نمیدونم میفهمید یا نه ولی من خیلی کمصبرم. ینی کافیه یه نفرو ببینم که یخورده کند باشه یا یه سوالی رو دوبار بپرسه، سریع عصبی میشم و تحمل اون موقعیت سختتر میشه برام. ولی امروز اینطوری نبودم. و چقدر حال خودم بهتر بود و کل اون انرژی مثبت برگشت به خودم.
معاونمون بهم گفت باید صد سال زنده بمونید و جور این زندگی رو بکشید. میدونم خانم، میدونم (: