Margot
این بچه خیلی ترسوعه نزدیکش میشیم فرار میکنه(نژاد اصیل، چشاشو تروخدا)
فقط اینو دیدیم که فرار کرد ازمون :))
Margot
دوربین هم برده بودم و فیلم گرفتیم از خودمون. خیلی قشنگ شد شبیه انیمیشنها شد.
همه چی از اینجا شروع شد
داستان اینه که، من اون روز دوربین بردم و معاون پرورشیمون دوربینو دید گفت فردا بچهها میخوان نمایش صحنهای ضبط کنن، خودت بیا دوربینتم بیار. آقا ماهم از خدا خواسته پاشدیم رفتیم.
Margot
What an experience! How fun it was.
همینطور که اینجا میبینید!
و ما مرحله ی اول رو قبول شدیم و رفتیم ناحیه.
مرحله ی ناحیه حضوری بود. ما رفتیم و من بازهم در نقش عکاس و فیلمبردار همراه گروه بودم و اون روز کلی هم بدی کردیم و خوش گذروندیم. و اول شدیم و رفتیم مرحله ی استانی.
حالا عامو! ما این وسط با بودجه ی محدود، که مدیر پول نداره، اگر هم داره حیفش میاد برا ما خرج کنه، با بدبختی خودمون با معاونمون کار و جمع کردیم. امروز مرحله ی استانی بود. دیروز که دوشنبه باشه ما جمع شدیم تو دفتر و تصمیم گرفتیم یه متن جدید بنویسیم چون این نمایشنامه رو چند ساله که دارن اجرا میکنن و احتمال مقام آوردن پایین بود. (چقدر زود دست به کار شدیم قدرت خدا)
و توی اون نمایشنامه منی که فیلمبردار بودم قرار شد بشم بلاگر، با کی؟ با دوستم که باهم تصمیم به ترک تحصیل گرفتیم و چنل یوتیوب زدیم و کل روز تو مدرسه داریم ادای یوتیوبرا رو در میآریم. وقتی من و دوستم اون تیکهای که مخصوص بلاگر بود و اجرا کردیم همه اینطوری بودن که " شما برای این کار ساخته شدین " و حتی همکلاسیم چنل یوتیوبمون رو گرفت که سابسکرایب کنه.