حالا عامو! ما این وسط با بودجه ی محدود، که مدیر پول نداره، اگر هم داره حیفش میاد برا ما خرج کنه، با بدبختی خودمون با معاونمون کار و جمع کردیم. امروز مرحله ی استانی بود. دیروز که دوشنبه باشه ما جمع شدیم تو دفتر و تصمیم گرفتیم یه متن جدید بنویسیم چون این نمایشنامه رو چند ساله که دارن اجرا میکنن و احتمال مقام آوردن پایین بود. (چقدر زود دست به کار شدیم قدرت خدا)
و توی اون نمایشنامه منی که فیلمبردار بودم قرار شد بشم بلاگر، با کی؟ با دوستم که باهم تصمیم به ترک تحصیل گرفتیم و چنل یوتیوب زدیم و کل روز تو مدرسه داریم ادای یوتیوبرا رو در میآریم. وقتی من و دوستم اون تیکهای که مخصوص بلاگر بود و اجرا کردیم همه اینطوری بودن که " شما برای این کار ساخته شدین " و حتی همکلاسیم چنل یوتیوبمون رو گرفت که سابسکرایب کنه.
و من دیروز نزدیک سه ساعت درگیر طراحی پوستر برای این نمایشنامه بودم و ساعت ۱۲ شب دیدیم که عه، وقت نداریم و همون قبلی رو اجرا میکنیم.
حالا این وسط به منم یه نقش کوچولو دادن که در حد دو خط بود. ولی ببین، من ضربان قلبمو موقع اجرا میتونستم بشنوم قشنگ. :))))
Margot
اگه تونستم راز تاثیر نگرفتن از دیگرانو پیدا کنم حتما شما رو در جریان میذارم.
اول اینکه هیچ راهی نداره. یعنی تو حتی اگه قویترین فرد کره زمین هم باشی آخرش تاثیر میگیری از حرف بقیه.
و در ادامه باز هم برمیگردیم به پذیرش.
Margot
میفهمم :))
یعنی منظورتو فهمیدم(حس کردم خیلی گنگ گفتمش)
مرسی بابت اینکه برام فرستادی، خوشحالم کردی❤️