eitaa logo
کانال ققنوس
58 دنبال‌کننده
18 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹تقديم به مادران سرزمــینم 🌹 √مادر ای تنهاترین شب زنده دار √مادر ای محبوبه شب در بهار √مادر ای دشت شقایق در کویر √مادر ای عطر حقایق در مسیر √مادر ای پاکیزه دامن کوه درد √مادر ای رخساره ی تو زرد زرد √مادر ای گیسو طلایی ؛ نازنین √مادر ای ماه خیالم ؛ مه جبین √مادر ای روشنگر شب های تار √مادر ای آرامبخش بیقرار √مادر ای هر بوسه تو دلبری √مادر ای استاد مهر و سروری √مادر ای آب حیات و ریشه ام √مادر ای روح تو در اندیشه ام √مادر ای تندیس عشق و سادگی 💐روز مادر مبارک💐
غم‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌ انگیز ترین داستان کوتاه رو نیما یوشیج گفته اونجا که میگه : دیدمش گفتم منم نشناخت او...
❤️مولود مصطفی❤️ 《قسمت بیست و چهارم》 این پا و آن پا کردم آخر سر درب را به آرامی باز کردم. پسر کوچک حاج محمود بود آوازه قلدری‌هایش را شنیده بودم؛ کاسه گل سرخی را به طرفم گرفت. دستم را از میان دو لنگه بیرون بردم تا کاسه را بگیرم. بعد هم یک لنگه را کوبیدم به دیگری و دویدم به حیاط و صدایم را انداختم در گلویم که بی‌بی! پسرحاج محمود بود. کاسه‌ی کوچک را که به سینه چسبانده بودم نگاه کردم. لب‌ به لب با نقل و گل سرخ پر شده بود. قلبم چنان میتپیدم که دهانم را خشک میکرد و مرا وامیداشت که همانجا کنار حوض بنشینم زبانم را داخل حوض تَر کنم. تازه یادم افتاد کاسه را خالی نکردم. نقل و گل سرخ‌ها را پر چادر چادرم ریختم و بی درنگ در را باز کردم. وامانده روی پله‌ی سنگی، جلوی در نشسته بود. گیج و دستپاچه، پر چادرم را جمع کردم و ایستادم کاسه را طرفش گرفتم. نظرم ماند به تکه کاغذی تاشده که به سمتم گرفت. بی‌‌آنکه هوایی شوم درب را محکم رویش بستم. حالا خود خوری کردم چرا مسیر را نگاه نکردم تا مبادا در این گیر و دار آشنایی ببیند و دهان به دهان بگرد و برسد به گوش حاج بابا. اینطورا نبود که دختر راه به راه پشت در برود و در را سرخود باز کند یا جیک تو جیک نامحرم شود. حاج‌بابا اگر می‌فهمید حسابم با کرام الکاتبین بود. هوهوی کبوتر چاهی گوشه‌ی ایوانی، میگفت دمی به آخر بین الطلوعین مانده. رگه‌های نور سرخ و ارغوانی و سپیده نرم و آهسته دل سرمه‌ای آسمان را میشکافت تا راه را برای آفتاب باز کند. انگشتهای پایم را زیر خزِ پشمی پتو تکان میدادم تا کرختی‌شان برود. نوک بینی‌ام را که میخارید به سرشانه کشیدم و کمی گردنم را خم کردم تا بلکم بتوانم کبوترها را ببینم. هرصبح آن یکی‌شان که پنداری فرهاد بود نان و دانه می‌آورد برای شیرین و صدایشان بالا می‌گرفت و بی‌بی تعبیر میکرد: مرد دارد قربان صدقه پر و‌‌‌ بال و گردن رنگ به رنگش می‌رود. آفتاب زد. تشک را جمع کردم. بی‌بی ناشتایی آماده می‌کرد و من همچنان بیخ پنجره نشسته بودم. به آنی یاد آقای مهر در سرم افتاد، خیال چشم‌ها و لحن صدایش از سرم نمی‌افتاد.
ﺷﺎﻣﻠﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ... ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ ... ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ ... ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻧﯿﺎ ، ﺩﺍر ِﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ !
یا امام رضا "ع" ! کاش میشُد الان به خطِ خودتون زنگ میزدیم مُنشی هات بر نمیداشتن خادمات رسیدگی نمیکردن به حاجت و دردمون واسه خاطر اینکه جواب بگیریم النگو نذر چشمون قشنگت نمیکردیم! ساده، همینجور که سر به بالشت، های‌های داریم گریه میکنیم و بالشتمون شکوفه میزنه گوشی تلفنمون رو بر میداشتیم زنگ میزدیم، چندتا بوق ازاد میخورد و بعد میشنیدیم که میگید: جانم... میپرسیدیم: خواب که نبودید تصدقتون؟ بعدم میشستیم سیر تا پیاز ماجرای غممون رو همونطور که برا رفیقمون تعریف میکنیم واسه خود خودتون میگفتیم. یا امام رضا "ع" کاش بهشت لااقل کیوسک تلفن داشت... فرشته محمدی
فکر کن که غزالم! ضمانت کن مرا! بیا و پا درمیانی کن!.. میان من و خدا! بخواه که مرا بخواهد! بعدش هم خودت شکارم کن! بگذار که در بندت بمانم. آنقدر که شبی در کنجی از حرمت بمیرم... یا شمس و الشموس
آقای امام زمان عج ... ما رسمِ مهمان‌نوازی نمیدانیم، ادب و اداب را هم. ما همیشه بساطمان را گوشه های حسینیه پهن کرده ایم، شبیه به طفلی که از هیچ هم هیچ تر میداند، چشم دوخته ایم به دهان واعظ ، بعد هی سوزنمان زده اند و ما های های گریسته ایم. در حق خودمان بیشتر ! حالا اما سردرگمیم، دست و پا گم کرده در وادی دوست داشتنیم، حالا انگار نمیدانیم باید کجا بنشینیم و به کجا چشم بدوزیم و با مرثیه ی کدام اهل نفسی به درگاهِ خدایِ سبحان زانو بزنیم! کتابچه ی دعا به دستی و تربت در دست دیگرمان در خانه ی خودمان گم شده ایم، دور خودمان میگردیم ، از تُهی به تُهی میرسیم و از حیرت به حیرت. این اشکها هم چشمه ای باشد انگار از قلبمان راه گرفته و آمده پشت پلکها... منتظر است یک کسی بیاید، لفظی، هجایی، آوایی بگوید. بگوید: آخ ... و ما سر بگذاریم زمین و بمیریم . بگوید علی ع و ما دست روی سر بگذاریم ، بگوید غریب و ساعت ها بسوزیم ، آتش بگیریم . حالا تصدقتان ، دور از ادب است ، نه چای تازه دم داریم و نه آب و جارو کرده ایم اما قدمتان خیر و نور ، بیایید و اینبار شما واعظ باشید . یک صندلی هم گذاشته ایم آن بالای اتاق ، رویش را شال سبزی را که بابا از خراسان آورده بود انداخته ایم . بیا و ما را از سرگردانی نجات بده . ذکر بخوان و ... هر چه نور چراغ است را خاموش کرده ایم تا ما را نبینید چرا که شرممان میشود از رویت . بگذار در تاریکی ، گوشه ای ، در دورترین نقطه ، پنهانی نگاهت کنیم . بعد هم به رویمان نیاور که هر کداممان را به اسم میشناسی ، از منبرِ محقری که برایت ساخته ایم پایین بیا و دستِ کریمت را بگذار روی سرمان که خود قرانِ مصوری تا دست بگذاریم روی دستت و بگوییم : اللهم بحق هذه القران ... بعد سرمان خم شود تا انجا که پیشانی بگذاریم مقابل قدمت و از انجا که قلب خراش میخورد و دلی میسوزد ، شبیه به مادر مرده ها گریه کنیم . تو در حقمان پدری کنی ، عبا از شانه برداری و روی سر و تنمان بکشی و روی مبارکت را سمت طاق آسمان بلند کنی و قسم بدهی : بمحمد ... بمحمد ... بمحمد ... بعلی بعلی ... تا آنجا که برسی به نام خودت و اشک به محاسنت جاری شود و همانطور که دستی بر سرمان داری ، دست دیگرت را به دعا برداری : الهی و عزیزی ، این کوچکِ خرد شده مقابلت را ، باری دیگر به من ببخش ...
من دلم میخواهد دستمالی خیس روی پیشانی تبدار بیابان بکشم...
یه چیزی میگم یادت بمونه... در جهانی که زندگی میکنیم؛ کلمات بیشتر از گلوله ها آدم کشتن!
تقدیر گاهی تنها رفتن و تنها رسیدن است، تقدیر گاهی بارها زمین خوردن و دوباره ایستادن است، تقدیر گاهی تلخی شکست های پیاپی و یکبار حلاوت پیروزی چشیدن است. آری! تقدیر ،گاهی "عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم" است.
کاش درد آنقدر کوچک می‌شدکه پشتِ میزِ یک کافه می‌نشست چای می‌خورد ساعتش را نگاه می‌کرد و با عجله می‌گفت: خداحافظ...
میلیون ها درخت در جهان به طور اتفاقی توسط سنجابهایی کاشته شدند که دانه هایی را خاک کردند و سپس جای آن را فراموش کردند خوبی کن و فراموش کن روزی رشد خواهد کرد
ما را نمی‌توان یافت بیرون از این دو عبرت یا ناقص‌الکمالیم یا کامل‌القصوریم
این شعر فاضل نظری وصف آدمایی که فقط ادا خوبارو درمیارن: این زخم خورده را به ترحّم نیاز نیست خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد!
ما آدم های صبور حوصله به وجودمان گره خورده است… ما گذشت میکنیم،لبخند میزنیم و عبور میکنیم… ما سکوت میکنیم،چشم میبندیم و گذر میکنیم؛ از محبت های بی جواب مانده، از بدی های به ناحق شده، از تمام رفاقت های یک طرفه… اما میدانی! هر آدمی صبری دارد…و هر صبری حدی…🪁
گرت دلگیر دارد قیل و قالِ مردم دنیا بگو از آخِرت حرفی که برخیزند از پیشت!
میگه اگه از قبل و قال مردم دنیا دلگیری از آخرت براشون حرف بزن چون تحمل ندارن و نمیخوان بشنون ازت دور میشن
خاصیت انسان همینه یه روز به اوج میرسه یه روز بعدش سرد میشه چون همیشه لای منگنه است همیشه سر دوراهیه
دلهای شکسته، چشم به راهِ بالا رفتنِ دستهای شکسته است به سمت آسمان !
اگر مى خواهيد دو رو باشيد، حداقل يك روى زيبا داشته باشيد ! مرلين مونرو
شرط بسته ام سر نیامدنت...؛ چه بُردی می شود اگر ببازم...!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
او گفت: هر وقت افسردگی به سراغم مياد، شروع به تميز کردنِ خانه می‌کنم. حتی اگر دو يا سه صُبح باشد. ظرف‌ها را می‌شویم، اجاق را گردگيري می‌کنم، زمين را جارو می‌کشم، دَستمال ظرف‌ها را در سفيدکننده می‌اندازم، کشوهای ميزم را منظم می‌کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد اتو می‌کشم. آن قدر اين کار را می‌کنم تا خسته شوم، بعد چيزی می‌نوشَم و می‌خوابم. صُبح بيدار می‌شوم و وقتی جوراب‌هايم را می‌پوشم، حتي يادم نمی‌آید، شب قبل به چه فکر می‌کردم.
یه امروز با غم چای نخور