eitaa logo
مارکوپوریو
446 دنبال‌کننده
111 عکس
7 ویدیو
1 فایل
”پوریا ترابی“ مجموعه آثار یک عکّاس و فیلمبردار مستند و سرباز معلّم بازنشسته ابتدایی ‌ زندگی یک مستند است، فقط باید دوربینت را همیشه آماده نگه داری.
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا که می‌بینم خیلی‌ها، شبیه خود من، در روزهای منتهی به تشییع با استرس و آشوب ذهنی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، دلم می‌خواهد از روزی بگویم که خودم طعم این اضطراب را با تمام وجود چشیدم؛ روزی که فهمیدم وسط شدیدترین ترس‌ها هم می‌شود به نوری چنگ زد که آرامت کند. من می‌خواهم از اسفند ۱۴۰۳ حرف بزنم که در راه تهران، دوستی تماس گرفت و برای چند ساعت بعد و پوشش خبری سیل سیستان و بلوچستان از من دعوت کرد. باتوجه به تجربه‌های متعدد قبلی‌، این بار هم سعی می‌کردم حرفه‌ای و با تسلط کافی عمل کنم؛ اما باید یک‌نفره کار ۵ نفر را انجام می‌دادم. هماهنگی‌های لحظهٔ آخری با کارفرما هم حکم مشکلْ‌پلاس را داشت. دیدی یک کار را صدبار انجام دادی و از بر هستی؟ یک جا وقتی به آن فکر می‌کنی می‌بینی چقدر بلد نیستی! اصلاً چطور آن را تا الان انجام داده‌ای؟مثل زمانی که با ناخودآگاهمان رانندگی می‌کنیم؛ تا بخواهیم فکر کنیم که اول کدام پدال را باید فشار دهم؟ رانندگی روتینت را هم فراموش می‌کنی. نمونه‌‌اش برای من، شبی حوالی ساعت ۲۰ در آسمان، وسط پرواز تهران - چابهار بود.از لحظه نشستن روی صندلی هزار و یک فکر به من حمله‌ور شد. مهم‌ترینش اینکه نکند بروم و گند بزنم! حالا من به خودم می‌گویم پسر تو از زلزله و سیل تا محرومیت‌زدایی جهادی همه را تجربه کردی و اصلاً کارت همین است! لابه‌لای طغیان این افکار منفی‌،از شیشه هواپیما که چیزی معلوم نبود ماتِ ظلمت عظیم رو به رویم ماندم. ترس برم داشت. خوف عجیبی که نمی‌دانم چه بود ولی ولتاژش چشمانم را گرد، ضربانم را تند و فکرم را بیشتر مشوش کرد. آنقدرحجم سیاهی زیاد بود که نمی‌توانستم انتهایش را ببینم. اینجا چشمم مثل فوکوس دوربین ها، سخت دنبال یک شی روشن می‌گشت.میان همه تاریکی‌ها، بال طویل سفیدرنگی بود که لامپ نورانی انتهایش اگر نبود تو هیچ نمی‌دیدی. در میانه این آشفتگی‌ها یک کوئسشن باکس در ذهنم ایجاد شده بود که می‌گشت تا آن لامپ را به چیزی یا کسی تشبیه کند. من خیلی فکر کردم و با اکثریت قاطع آرا آن نور رسید به یک نفر و آن هم حسین پسرِ علی بن ابی‌طالب (ع) بود. یک نقطه نور محض!آنجا بود که دیالوگ من با صاحب استعاره شروع شد و نشستیم یک دل سیر در ارتفاع چند هزارپایی گپ زدیم و رسیدیم به اینکه من نوکر شخص شما و خاندان محترمتان هستم. اینکه در تاریکی بین چشمان بارانی‌ام، امام حسین به ذهنم رسید را دوست داشتم. زبانم‌لال اما مثل کسی که خرید درستی کرده ته دلم حس شعف بود از این انتخاب درست. از یک جای صحبتم دیگر حس کردم امام حسین (ع) مثل پدری با لبخند دارد غرهای فرزند خردسالش را می‌شنود، تأیید می‌کند و می‌گوید نگران نباش. آن لحظه بود که حس کردم وزنه‌های روی قلبم را دانه‌دانه برداشتند و به سبکی قاصدکی در هوا شناور شدم. اینجا بود که گفتم: شما که نور شب‌هایم بودی، وقتی رسیدم آنجا و دیدی در حال خراب‌کردن هستم؛ خودت پوششم بده. نگذار خودم و گروهم را شرمسار کنم. اصلاً سپردم به خودت؛ خودم را و نفس به نفس این زندگی را.
از پریروز تا الان دو سه بار جای من برای عکاسی توی تشییع عوض شده. اینقدر برنامه شناور هست که واقعا نمیتونی و نمیشه روی یه وضعیت ثابت حساب کنیم. کاملا باید آماده هر سورپرایزی باشیم! از اون طرف که کلا دفاتر تجهیزات عکاسی و فیلمبرداری رو جارو کردن، هیچی نمونده کرایه کرد! صبح مهدی زنگ زده میگه اسامی یه تعداد از بچه های خبرگزاری رو سرچ کردیم دیدیم توی لیست مجوز ها نیست. هر دو ساعت یکی از دوستان زنگ میزنه و یه خبر جدید میده. البته که همه اینا بیشتر برای افرادی هست که درگیر کارهای پوشش تصویری مراسم هستن. وگرنه برای بقیه خب اهمیت خاصی نداره یحتمل. حالا وسط این همه گیر و گرفتاری یه رفیق ما از یه شهر دیگه که میخواد بیاد مراسم رو، شب زنگ زده میگه: سلطان هماهنگ کن برم توی هلی کوپتر؟😐
به خودم که آمدم، دیدم همان حرفی که یک روز به یکی از دوستان عکاسم می‌زدم، حالا دارد درباره خودم صدق می‌کند. آن روز از او می‌پرسیدم: «چرا این‌قدر از همه فاصله گرفتی؟» امروز خودم در به در دنبال فاصله گرفتن از همه‌ام. نه از سر غرور، نه از روی دلخوری... فقط خسته‌ام. خسته از فضای رقابتی‌ای که آرام‌آرام آدم‌ها را از هم دور می‌کند؛ فضایی که گاهی بیشتر از اینکه آدم را عاشقِ عکاسی نگه دارد، وادارش می‌کند مدام خودش را با دیگران بسنجد.
داشتم واقعاً فکر می‌کردم آقای شهید چجوری بدون اینکه بتونه بره کربلا، از پس اون همه روزهای سخت برمی‌اومد و دلش آروم می‌شد. من هنوز تشییع شروع نشده،از الان به این فکر می‌کنم که همین که تموم شد، مستقیم برم کربلا تا قلبم آروم بگیره.