ـ^᪲مَریحٰآءقانوم ִֶָ
اومدیم لب مرز بابام یه کاری داشت موندیم تو یه حسینیه هم بیکار بودم هم حوصله ام سر رفته بود حسینیه
قسمت اتاقا رو هی مثل دزد سرک کشیدم تا بفهمم چند تا بلوک میشه😀💔
واقعا خودمو درک نمیکنم