🔻رؤیا...
کورمال کورمال دستم را روی زمین میکشم. پلکهایم گویی به هم چسبیدهاند. چشمم را نصف و نیمه باز میکنم و دنبال ردی از نور صفحهٔ گوشی میگردم. زیر مبل است. دستم کش میآید. بیاختیار دکمهٔ ولوم را فشار میدهم تا صدای اذان قطع شود. یاغی نیستم؛ اما تا بخواهم از جایم بلند شوم چند دقیقهای طول میکشد.
در زمینهٔ ذهنم صدایی بلند و بلندتر میشود: «تو رستم تهمتنی؛ بزن که خوب میزنی، بزن که خوب میزنی...». صدا جوری توی سرم مینشیند و اکو میشود که انگار مهدی رسولی با آن اداهای خاص مداحیاش بالای سرم روی مبل نشسته است. یک لایه از پتو را زیر سرم جمع میکنم و سعی میکنم به خواب و خلسهام ادامه بدهم.
«به دست قدرتمند مااا، قدرت پوشالی شکست؛ خیال دنیا راحت که...». کمی سرم را میخارانم و رویم را برمیگردانم تا شاید حسین طاهری بیخیال شود و دست از سرم بردارد. کنار که نمیرود، هیچ؛ اینبار سخنگوی قرارگاه خاتمالانبیاء هم کنارش میایستد و با هم «و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» میخوانند. گیری کردهایم. خوابمان با رجز است و بیداریمان با حماسه! میدانم وقت نماز است اما نمیدانم چرا مقاومت میکنم و پتو را روی سر میکشم.
«با توام، با تو؛ با تو ای...». صدای ملائک را با لحن ابوذر روحی میشنوم که دارند برای خواندن نماز صدایم میزنند. با توام، با تو، پاشو نماز بخون... از بین تمام واژههای مربوط به مسلمانی، تنها به یاد «اسلامآباد» میافتم. سعی میکنم با گفتگو ده دقیقه زمان بخرم و قدری بیشتر بخوابم. خیلی زود به بنبست میرسم و مذاکره بههم میخورد. متوجه میشوم که با شیطان حرف زدهام، نه ملائک! ابوذر روحی به انتهای بند رجز میرسد و با تاکید میخواند «تو غلط میکنی...» و گویی ملائک هم همزبان با او میخوانند: «تو غلط میکنی!». خوابآلوده لبخند میزنم و پهلو به پهلو میشوم.
«میدان با تو؛ خیابان با ما...». احساس میکنم جمعیت پایین ساختمان ایستادهاند و شعار میدهند. لا اله الا اللهی میگویم و پاهایم را جمع میکنم. هنوز خواب از سرم نپریده است. ترافیک رجزهایی که توی ذهنم جابجا میشوند، شبیه به کشتیهای مضطربیست که پشت تنگهٔ هرمز منتظر جواز ورود و خروج ایستادهاند.
«میجنگم برات وطن وطن...». صدای حاج محمود با تصویری که از او در ذهنم پلی میشود همخوان نیست. تصویر دویدنش را در حسینیهٔ امام در شبی که آقا صدایش زد تا بگوید «ای ایران بخوان» و حاج محمود با سر دوید و رسیده، نرسیده، کاغذ و عینکش را پرت کرد روی زمین، با چشمِ بسته مرور میکنم. بیاختیار چشمهٔ اشکم میجوشد و چکهچکه از لای پلکهای بستهام بیرون میزند. خواب از سرم میپرد. پیش از آنکه بلند شوم، مقداری در خودم جمع میشوم و مویه میکنم. مثل همیشه که تا قد و قامت آقا را میدیدم، قربان صدقهاش میرفتم، بیاختیار میگویم «دورت بگردم».
دور قد و بالایت بگردم. کجا رفتی یکهویی؟! ما که هنوز چشمانتظاریم تا محافظها پردهٔ آبی حسینیه را کنار بزنند و بیعصا قدم بگذاری بالا. لبخند بزنی. برایمان دست تکان بدهی. چشم بچرخانی و محبتت را با همه قسمت کنی. جمعیت یکصدا شعار بدهند. جوانترها کف دستشان را که با خودکار نوشتهاند «جانم فدای رهبر» رو به دوربین بگیرند...
دورت بگردم آقاجان. آخر تا کی خوددار باشیم و چقدر دم نزنیم؟! از بس بغضمان را قورت دادهایم غمباد گرفتیم.
باشد؛ قبول. قول دادهایم که نگذاریم دشمنشاد شویم. دلت امن که نمیگذاریم. اما تو بگو پس ما کی میتوانیم یک دل سیر گریه کنیم؟!
دلتنگ محرم شدهام. نوحهٔ محسن محمدیپناه اوج میگیرد و بر همهٔ صوتهای توی سرم غالب میشود:
رویا یعنی دوباره حسین/ میآید خورشیدی از تبار حسین...
#مصعب_يحيایی
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
از مدرسه برگشتم از همه چی بیخبر بودم. آخه تو مدرسه اجازهٔ بردن گوشی نداشتیم و از همه جا بیخبر. وقتی رسیدم مادرم داشت تلویزیون نگاه میکرد و زیر لب یه چیزهایی میگفت. یه نگاه به تلویزیون کردم تا یه مدرسه آوار شده و زیر نویس مینویسه ۱۰ تا ۲۰ تا دانشآموز شهید شدهاند. رو به مادرم کردم و گفتم: چی شده؟ چطوری اینجور شده؟! مادرم با بغض گفت: خدا ازشون نگذره؛ آمریکا و اسرائیل بچههای مردم رو زدن و مادرا و پدرا رو داغدار کردن. میگن بیت رهبری هم زدن. مادر جنگ شد؛ جنگ...
و زد زیر گریه. من هم گریهم گرفت و رفتم به اتاقم. گفتم خدایا چقدر مادراشون گناه دارن. با چه امیدی دختراشون و روانهٔ مدرسه کردن. موهاشون رو شونه زدن. لقمه براشون گذاشتن و با چه شوقی اونا رو روانه کردن. اون دخترا با چه ذوقی از خونه تا مدرسه رو طی کردن تا توی مدرسه به دوستاشون برسن و با هم بازی بکنن. نمیدونستن امروز روز آخرشونه که به آغوش مادرشون رفتن و اونا رو بوسیدن. با خودم گفتم: وای خدا مادراشون چه میکشن؟ چجوری تحمل میکنن؟ گفتنش هم سخته.
یه دفعه یادم افتاد مادرم گفته بود بیت رهبری هم زدن. ولی چیزی دیگهای نگفت. یا خدا رهبرمون چیزیش نشده باشه. مملکت ما بدون رهبر چکار کنه. یکدفعه به خودم اومدم و گفتم: این مزخرفات چیه دارم میگم. انشاالله که رهبر صحیح و سالمه و تا یک ساعت دیگه میاد سخنرانی میکنه... همینطور توی فکر بودم که مادرم گفت سارینا نمازت بخون. کمی استراحت کن تا من افطار آماده کنم. گفتم: باشه مادر...
و رفتم سر نماز. خوندم و گرفتم خوابیدم. عصر بلند شدم. مادرم مثل اسفند رو آتیش بود. گفتم: چی شده؟! اشک از چشماش جاری شد و گفت: بچههای مدرسه میناب با معلماشون نصف بیشترشون شهید شدن. مادرای بدبختشون چه میکشن...
داشتم به مادرم نگاه میکردم که اینجور با بغض و ناراحتی تعریف میکنه. گفتم: مادر تو دوری اینجوری هستی؛ اونا که بچههاشون زیر
آوارن چه میکشن؟!
گفت: مادر نشدی که بدونی...
همین رو گفت و رفت داخل حیا.
غروب شد. افطار خوردیم. رفتم مسجد و بعد برگشتم سحری رو آماده کردیم. داشتیم سحری میخوردیم که باز صدای گریه مادرم رو شنیدیم. با سرعت رفتم طرف مادرم. گفتم: چی شده؟! گفت: مملکت بیپدر شده. آقامون رفت...
مونده بودم چی میگه حواسم پرت شده بود. فقط صدای بلند گریه مادرم رو میشنیدم. نگاه به تلویزیون کردم. مجری برنامه با بغض گفت: «انا لله و انا الیه راجعون. رهبر معظم انقلاب اسلامی...». همین که گفت دیگه چیزی نشنیدم. نشستم و شروع کردم گریه کردن.
#سارینا_حیاتی /دانشآموز
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻
به نام حــق؛ به نـــام درد
تو آرشــــی در ایــن نبــــرد
کمـــان بگیـــــر، یـَـل وطـن
امـــان نده، بــــزن بــــزن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻برای شهید جاویدالاثر ماکان نصیری
غنچهٔ پرپر؛ گلستان با تو سوخت
آسمان و ابر و باران با تو سوخت
با دل میناب آن آتش چه کرد
صد محله، صد خیابان با تو سوخت
در شبیخون بلا، آن صبح درد
یک جهان صبح پریشان با تو سوخت
تا دبستان تو بی آواز گشت
صبحگاه هر دبستان با تو سوخت
چون صد و هفتاد شاخه گل شکست
شاخ و برگ باغ و بستان با تو سوخت
این شقاوت این حماقت از چه بود
مدرسه ویران و ایران با تو سوخت
از تو اما لنگه کفشی مانده است
بی تو ماکان؛ جان کماکان با تو سوخت
قلب میناب از تپش افتاد، آه
در غمت قلب هزاران با تو سوخت
#عبدالله_امانی/ برادر شهیدمفقودالاثر حسین امانی
#شعر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻جانبِ اهل خدا
قدیمیها آدمهای جانبداری بودند. از بازاریان قدیم که بپرسی، برایت تعریف میکنند که رسمی داشتند به اسم «چارپایهگذاری مقابل دُکان». به محض این که دشتِ اول به دخلشان میآمد، چارپایه را داخل میآوردند و از عمقِ جانشان میگفتند: «خدا بدهد برکت...».
سر و کلهٔ مشتریِ دوم که پیدا میشد، سرک میکشیدند که کدام چارپایه هنوز از جایش تکان نخورده، تا مشتری را روانهٔ آن دکان کنند.
قدیمیها چه خوب رسمِ همجواری را میدانستند؛ رسمِ جانبداری...
گفتم چارپایه... اصلاً این چارپایه چه سرّی دارد که هرجا قرار میگیرد، واسطهای میشود برای جانبداری؟ مخصوصاً در بازار...
رسمِ «چارپایهخوانیِ ماهِ محرم» هم از آن رسمهای قدیمی است، جاییکه روضهخوان روی آن میایستد و از حقی که قدمتی هزار و چهار صد ساله دارد، جانبداری میکند و فریاد میزند: «من تنها زیرِ عَلَمِ حسین(ع) سینه میزنم» و «زیر علمت اَمنترین جای جهان است...».
یعنی اهلِ کوفه چارپایه نداشتند که نتوانستند از امامشان جانبداری کنند؟! آه، بسوزی شام که بازارت برای رضایِ خدا حتی یک چارپایه هم نداشت…
«جانبداری کردن» مثل همهٔ عباراتِ دیگرِ فارسی، کارکردِ خودش را دارد:
در ادبیاتِ عاشقانه یعنی: تعصّبِ معشوق را کشیدن؛
در ادبیاتِ سیاسی یعنی: هواداری و حمایت از فرد، گروه یا جریانی؛
و در ادبیاتِ بازاری یعنی «لوتیگری»، «نوکری حسین(ع)» و «حسنِ همجواری»
و من چقدر این نگاهِ بازاری را دوست دارم؛ ادبیاتی که بویِ «اخلاق ناصری» و «مکاسبِ انصاری» میدهد.
این روزها اما دلم میخواهد به همان قدرِ «چارپایه» هم که شده جانبدار باشم.
تا شاید همین اندک تقرّب به کارکرد چارپایه، ما را از شرّ «جاهلیت ثانی» در امان نگه دارد...
هر آنکه جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
#مهدیس_نظری
#روایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻
ملتى مثل ما با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند بیعت نخواهد کرد.
#رهبر_شهید
#پوستر
طراح: #علی_صفری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻فریاد اقیانوسِ سکوت
سر فصل جوانیام را
با جنگ آغاز کردم؛
جنگی میان حق و باطل.
در راسخیتِ قدمگاهِ هجده سالگیام،
اینچنین برایت آواز میخوانم،
تا در تار و پودِ این زمانه،
باقی بماند چند تاری هم
از وجود من.
ای مردمِ وطنِ همیشه سر افراشته؛
من، دخترکِ آوازخوانِ وطن،
سرم را با استقامت بلند میکنم
و اینچنین آواز سر میدهم:
آوازی نهفته در سکوتِ آرامشِ ظاهرم؛
آوازی که سرودنش، نشان از فریادی در عمقِ اقیانوسِ سکوت دارد.
موجهای برافروختهٔ فریاد، به اقیانوسِ مسکوت و آرامم حملهور شدهاند
و مرا چنین شتابان به کلمات سوق دادهاند،
که ای آیندگان!
به یاد آورید استقامت دیرینهٔ ما را؛
که از مولایمان حسین به ارث بردهایم؛ همان حسینی که وارثِ علی و فاطمه است!
جنگ، واژهایست کهنه کار که در خیال و سوگهایمان به درهها انداختهایم و برای گذشتگان است، نه حال!
ولی، در دل بدانید که چنین خیالی اشتباه محض شماست!
جنگ، حاصلِ دیروز و امروز و فرداست.
جنگ، هیولای مبارزِ کهنهکاری است
که جلوهگاه و زشتیاش را در هر لحظه به رخ میکشد؛ گاه ملیح خود را آرایش میکند و گاه قبیح؛ به هر حال، جنگ در هر شکلی، پنهانترین نهانِ جهان است.
پس در تمامی برهههای تاریخی که در حال رقم زدن هستید،
با صلابت برای وطن ایستادگی کنید،
و قسم به جاری شدنِ رودابهٔ خون از تنهایمان که ما برای وطن ایستادهایم!
#زهرا_خبیدوئی
#دلنوشته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
🔻دیریست زآشیانه جدا ماندهای امین
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام»
فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن
بگشای صفحهای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن
ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع)
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
ای حکمران کشور دل با کرشمهای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن
اینک هزار دست تمنّا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن
دارالشّفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمی التیام کن
دیری است زآشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن
#سیدعلی_خامنهای
#رهبر_شهید
#شعر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻
بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم میشوم و میبینم که قبر شکافته...
🔻🔻
• مـــارِد •
🔻 بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را
🔻هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم.
همسر شهید لاریجانی که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید، همسر شهید و مادر شهید! در پاسخ به این سوال که چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی در قم خاکسپاری شدند؟ میگوید: از جنگ ١٢ روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. میترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که میتوانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمیآمدند. دیر به دیر میدیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.
یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمیکرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحتتر باشه خاکم کنید.» اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود. بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.»
قای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد.
مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند. بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. میگفتند: آقای لاریجانی ١٢ سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود.
مستاصل شده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه میکردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم میگرفتم.
تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بودهاند و نقشهاش هم دستمان نیست. نمیدانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر میدهیم.»
بعد از صحبتها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانهای چیزی میفرستند. داشتیم از حرم خارج میشدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند. درست بین مزار شهید مطهری و آیتالله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند.
پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم.
بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شوندهام افتادم. در طول ١۵ سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم؛ که وارد محوطه مزار پدرم میشوم و میبینم که قبر شکافته. با عجله میدوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا میرسم میبینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی؛ و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال مینشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه میخواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطهی کره زمین بود. جایی که همه درددلهای من را شنیده و اشکهایم را دیده بود؛ و حالا شده آغوش عزیزترینهایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب میکند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشکهایم را یک کاسه میکنم و همان جا میریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
#شهید_علی_لاریجانی
#شهید_مرتضی_لاریجانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
https://ble.ir/mared_bu
🔻
واکنش کنایه آمیز کمال شرف هنرمند یمنی به اظهارات ترامپ در مورد فروپاشی ایران
#کاریکاتور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu | 🇮🇷
| https://ble.ir/mared_bu |
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نماهنگ بازی آخر...
به مناسبت روز ملی خلیج فارس
خواننده: امین فرامرزی
شاعر: مصعب یحیایی
آهنگساز: ایمان سیف
تدوین: استودیو نویا
تولید: حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• مـــــارِد •
رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر
| @mared_bu |